سعدی در غربت انسانگرایی
سعدی در غربت انسانگرایی خود، میان موج عرفان مولانایی از یک سو و سیل ابتذال زبانی از سوی دیگر، گم شده است.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزار تسنیم، اردیبهشت، یادآور شاعری است که نامش با آدمیت گره خورده؛ سعدی شیرازی نه به اعتبار صناعات بدیعی، که به واسطه درونمایه انسانی و اخلاق زیستپذیر در فرهنگ ایرانی به مقام یگانه رسید. سادگی پرمغز او از مرزهای زمانه خویش فراتر رفت و در زیستجهان آدمی امروز جاری است. اما پرسش تأملبرانگیز آن است که چرا این شاعر انسانگرا، با آن روانی سخن و فصاحت کمنظیر، در موسیقی روزگار ما تا این اندازه مهجور مانده است؟ پاسخ را باید در دگرگونی نسبت زبان هنری با معنا و تحول تاریخی نیازهای معنوی جامعه جست.
سعدی، بیش از هر شاعر کلاسیک دیگر، به جهان این جهانی التفات دارد. او در بوستان، جزای نیک و بد را در همین نشئه میجوید و اخلاق را از انتزاع محض به تجربهای حسی و عقلانی نزدیک میکند. در غزلیاتش، معشوق نه موجودی افلاطونی و دستنیافتنی، بلکه سوژهای ملموس و زمینی است؛ دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی. سعدی را میتوان بنیانگذار عشق مجازی در شعر فارسی دانست؛ عشقی که هرچند گاه به سوی حقیقت تعالی مییابد، اما گام نخست را بر زمین استوار میکند. همین ویژگی، او را به شاعری مدرن و انسانگرا بدل ساخته است؛ انسانگراییای که با یکی از بنمایههای جهان متجدد همخوانی دارد.
با این همه، خوانندگان موسیقی سنتی و پاپ، سعدی را کمتر از مولانا و حافظ برگزیدهاند. محمدرضا شجریان و محمد اصفهانی از انگشتشمارانی بودند که به غزلیات سعدی جان دوباره بخشیدند. اما چرا این اقبال محدود ماند؟ تفاوت در طبیعت سخن این شاعران است. سخن مولانا ملحون و آهنگپذیر است؛ او در حالت شوریدگی برای اجرا در خانقاه شعر میگفت، از این رو اشعارش آماده نشستن بر نغمههاست. اما اعتبار سعدی در فصاحت و سخنوری اوست؛ زبانی استدلالی و حکمتآمیز که به موسیقی محض تن درنمیدهد. با این توضیح، مسئله تنها به خصوصیات زبانی بازنمیگردد؛ بلکه به تحول افق انتظار مخاطب ایرانی پیوند میخورد.
در تاریخ فرهنگی معاصر ایران، سه دوره متمایز را میتوان بازشناخت: نخست عصر سعدی از اواخر قاجار تا اوایل پهلوی که جامعه تشنه اندرز و اخلاق زمینی بود. سپس عصر حافظ از پس کودتا تا انقلاب که زبان ایهام و تغزل نقابدار، بهترین ابزار برای زیستن در فضای اختناق و دوگانگی سیاسی به شمار میرفت. اما امروز، وارد عصر مولانا شدهایم. چرا؟ زیرا دین متظاهرانه، فقاهت ریازده و معنویت آخوندی، مردم را به ستوه آورده است. جامعه از این نوع دینورزی رسمی زخم خورده، اما از معنویت به کلی دلزده نشده است. از این رو به سوی مولانا رفته است؛ عرفانی بیواسطه، شورانگیز، سرشار از سماع و وجد، و رها از تکلف فقه و شریعتزدگی. درست مانند پس از حمله مغول که تصوف جانشین فقاهت خشک شد، امروز نیز مولانا التیامبخش زخمهای ریاکاری دینی است. در این میان، سعدی بیش از حد عاقل و خردورز و اخلاقی زمینی است؛ او نمیتواند پاسخگوی تشنگی به راز و شوریدگی باشد که مردم امروز از آن سیراب میشوند.
اما این غیبت سعدی ریشهای عمیقتر نیز دارد: تحول در خود زبان هنری موسیقی پاپ. نسل جدید خوانندگان، دیگر به تصویرسازی، تشبیه و استعاره نیاز نمیبیند. آنها خواهان صراحت و رکگویی هستند؛ زبانی از جنس عرف روزمره، نه آگاهی هنری. موسیقی پاپ امروز، صیاد زبان عامه است و زبان سعدی با آن ترکیبهای فاخر و بلیغ، در این تور راه ندارد. حتی رپ و هیپهاپ نیز اگر گاه به سراغ کلاسیکها میرود، عمدتاً در همان چارچوب صراحتگویی تهی از زیباییشناسی حرکت میکند.
پس معمای سعدی در روزگار ما، معمای نسبت انسانگرایی و مدرنیته است. سعدی، شاعر بها دادن به انسان و قدرت درک زیبایی بود. او به مخاطب میگفت: نتیجه اعمال خیر را در همین جهان ببین. این نگاه حسی و اومانیستی، بیتردید به روح انسان امروز نزدیکتر از عرفان انتزاعی برخی دیگر است. اما تناقض اینجاست که انسان مدرن، هرچه عملاً اومانیستتر میشود، از زبان اومانیستی سعدی فاصله میگیرد؛ چراکه در پناه رسانهها و اقتصاد مصرفی، به زبانی فوری، سریع و بیاستعاره خو گرفته است. سعدی در غربت انسانگرایی خود، میان موج عرفان مولانایی از یک سو و سیل ابتذال زبانی از سوی دیگر، گم شده است. بازگشت به سعدی، نه یک اقدام زیباییشناختی که یک ضرورت انسانشناختی است: یادآوری اینکه آدمیت بدون سخن فاخر و اخلاق زمینی به تهیترین شکل خود فرو میکاهد.
یادداشت از: فاطمه هاشمیزاده
انتهای پیام/

































دیدگاهتان را بنویسید