روایت دختر شهید حسن محقق از دیدار آخر با آقا
وقتی با ما تماس گرفتند که بیایید خیابان کشور دوست، یاد دیدارهایی افتادم که برای دیدن حضرت آقا میرفتیم.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، دیشب مراسم وداع خانواده شهدا در جوار حسینیه امام خمینی(ره) برگزارش شد. ریحانه خانم فرزند شهید سردار حسن محقق که در جنگ 12 روزه توسط اسرائیل به شهادت رسید، هم از جمله حاضرین بود و روایتش از آخرین دیدار را این طور روایت کرد:
وقتی با ما تماس گرفتند که بیایید خیابان کشور دوست، ناخودآگاه یاد دیدارهایی افتادم که برای دیدن حضرت آقا میرفتیم. آخرین بار روز زن ایشان را دیده بودم. انگشتری هم از ایشان برای مادرم خواستم که هدیه دادند، البته قبلش دعایی به آن خواندند.
استرسی آشنا وجودم را فرا گرفته بود. مسیر متفاوت بود اما احوالم شبیه آن روزی بود که مسیر خانه تا معراج شهدا را طی میکردم تا به دیدار آخر با پدرم حاج حسن بروم. با خودم فکر میکردم خدایا! یعنی این بار قرار است آقایمان! عزیزمان را شکل دیگری ببینیم؟
وقتی رسیدیم مسیری را طی کردیم که از دور، آوار ساختمانی که اقا در آن به شهادت رسیدند را دیدیم. چند ساعتی منتظر بودیم تا پیکرها به زینبیه وارد شود؛ امان از دل زینب! مهدی رسولی و حسین طاهری مداحی میکردند و چند نفری که توان دیدن این فراق را نداشتند، از حال رفتند و با برانکارد بردنشان بیرون.
حس میکردم پدرم همانجا ایستاده. حتی دختر کوچکم چند باری با انگشت اشارهاش جایی را نشان داد و میگفت: باباجون دارد مرا می بیند و لبخند میزند.
چند ساعتی گذشت و ناخودآگاه مردی از میان جمعیت فریاد زد: ای پسر فاطمه منتظر توهستیم! همین شعار آشنا بهانهای بود تا هر کسی که تا آن موقع از بهت ساکت بود، بغضش بترکد. همه فریاد میزدیم: ای پسر فاطمه…
اما این بار دیگر دستی نبود که به نشانه ابراز احساسات برایمان بالا بیاید. اینبار تابوتی منقش به اسم آیت الله سید علی حسینی خامنهای وارد شد.
خدایا! خدایا! سردار وحیدی کنار پیکر نشسته بود و اگر کسی او را نمیشناخت و احوالش را میدید باور نمیکرد این مرد فرمانده کل سپاه است. او پارچههایی که مردم میدادند را به محل پیکر تبرک میکرد و بر میگرداند. آخرین دیدار هم انجام شد؛ اما اشک امان نمیداد: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد…
انتهای پیام/



































دیدگاهتان را بنویسید