آخرین دیدار با آقا؛ جمع یتیمان دیشب جمع بود!
همسر شهید سرلشکر رشید: دیگر امیدمان ناامید شد. با اینکه چهار ماه گذشته انگار تازه مطمئن شدیم آقا شهید شدند.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، همسر شهید سرلشکر غلامعلی رشید که در جنگ 12 روزه همسر و فرزندش توسط اسرائیل به شهادت رسیدند، دیشب برای آخرین بار به دیدار آقای شهید دعوت شدند. او رفت و آنچه میخوانید روایت آخرین دیدار است:
عجب دیداری بود. کوتاه بود اما موهبتی بود که نصیبمان شد. در حالی که حقیقتا داغش برایمان سنگین بود. خیلیها حالشان بد شد و از هوش رفتند. آخر دیگر امیدمان ناامید شد. با اینکه چهار ماه گذشته انگار تازه مطمئن شدیم آقایمان شهید شدند.
داغ آقا بیتسلی هست. و من همیشه گمان نمیکردم بعد ایشان بمانیم. حق بود زمین از رفتن او باز بماند. خورشید تاریک شود و باران خون ببارد. مومنین باید از شدت ماتم، دق مرگ شوند. و اگر نبود آن حجت قائم، بی تردید همین میشد.
آقا رفت و زمین ماند و ما هم ماندیم تا مقصدش محقق شود. مسیر نورانی است و وجود ایشان چراغ راه هست. آقا یک فرد نیست، او امت و تاریخ یک ملت هست. بنابراین لفظ انتقام برای او سبک هست. خود ایشان به ما بعد از شهادت حاج قاسم آموخت انتقام و انتظار توأمان خواهد بود. نه در انتقام لحظهای بلکه در مبارزه طویل المدت.
این همان امیدی هست که ما را زنده نگه می دارد که با داغ جراحتی بر دل تا ظهور مبارزه کنیم. و یک بار سنگین بر دوش ماست. اکنون مورد امتحان هستیم و امیدوارم پیروز باشیم و امانتش را به دست حضرت حجت برسانیم.
دیشب مطمئن شدیم دیگر ولیمان را نخواهیم دید و امیدواریم در آینده نزدیک چشممان به جمال آقا سید مجتبی روشن شود. علم بر زمین نیفتاده و ادامه مسیر را به رهبری آقا سید مجتبی خواهیم رفت. قرار نیست داغمان خنک شود و راهش را با ثبات قدم ادامه خواهیم داد. دیشب خانواده شهدا در آخرین دیدار، حماسه سرودند نه ماتم.
من چون در انفجار بودم خودم، حسرت شهادت دارم اما آقا همیشه می گفتند نگویید میخواهیم شهید شویم. بمانید و کار کنید و مثل حبیب به شهادت برسید. خودشان هم به بهترین شکل شهید شدند. زیبنده نبود برای او چیزی جز این. سالها تبعید و زندان و مبارزه چیزی جز این زیبنده نبود.
البته مدل رفتن او عجیب بود. کسی را با یک تیر بزنند با اینکه این مدل شهید شود متفاوت است و این تفاوت در رفتن ایشان همان داغ بی تسلا هست. آن هم با نزدیکانی که همهشان خاص هست.
من بشری سادات و زهرا خانم را چند باری دیدم. آن لطافت وآان متانت واقعا در آنها مشهود بود. زهرا خانم خیلی بزرگوار بود و وقتی اولین بار هم را دیدیم انگار سالها مرا می شناخت.
بعد از شهادت همسرم بشری سادات از شخصیت آقای رشید از من پرسید و من از وجوهات مختلف او داشتم می گفتم که خیلی به ادبیات و هنر که کاملا با شغلش در زاویه بود، علاقه داشت، چون شهیده بشری هم ادبیات خوانده بود. داشتم خاطره اولین ماه ازدواجم را می گفتم که اقای رشید با کتابی آمد. نمیدانم چه ویژگیای را گفتم اما او سریع متوجه شد چه کتابی مد نظرم هست و گفت این دیوان فیض کاشانی است. او انقدر به ادبیات مسلط بود.خیلیها ادبیات خواندند اما کمتر کسی اینقدر مسلط هست. من خیلی تعجب کردم و گفتم چقدر او مسلط است. اقا همیشه می گفتند ما همه اهل مطالعه هستیم و واقعا همین بود. زنانگی و لطافت در او جمع بود و وقتی کنارش بودید کیف نفسانی میبردید.
یک هفته قبل از جنگ 12 روزه یک محفل عروسی بود که دور میزی نشسته بودیم. خانم شهید لاریجانی، خانم شهید ربانی، خانم شهید سلامی و بشری سادات هم بودند. داشتیم در مورد ازدواج بچهها صحبت میکردیم و شرایط ازدواج و … او هم در صدد ازدواج فرزندش بود، نوع نگاهش جالب بود. اینکه یک زن عاقل چه ویژگی برای ازدواج فرزندش مد نظر هست و نه صرفا ظاهر و مسائل مادی. خاص بودن بشری سادات از صحبتش مشخص بود. علی رغم اینکه انقدر فروتن بود که یک نفر دیگر که او را نمی شناخت از سادگی و بیتکلف بودن او، اصلا نشناخت این فرد دختر آقاست.
دخترانم یک بار او را دیدند و بعد شهادت می گفتند کاش او را ندیده بودیم. اینطوری شهادتش برای آنها سختتر بود. من یک استنباط شاعرانه دارم که قبلا به خانم دباغ هم میگفتم که شما رجعت شده خانم سمیه هستید. واقعا در بحث رجعت به لطافت شاعرانه، معتقدم زنان صدر اسلام دوباره امروز در زنان شاخص ما نمایان هستند. ام حبیبه، ام هانی و … وظیفه ما تبیین شخصیت این افراد است که در زمان خود راهی را برگزیدند که درست بود.
آقا را هم آخرین بار روز زن دیدم. چون ایشان به خاطر مسائلی که وجود داشت در آن ایام کمتر در محافل حاضر میشدند، به ما گفتند شما موقع صحبت طوری مطلبتان را بیان کنید که انگار آقا نیست. من به آن فرد گفتم چنین کاری نمیکنم. طوری بیان میکنم که آقا هستند حالا چه بیایند چه نه! چون حس می کنم آقا هستند.
دیشب هم اصلا فکر نمیکردم اقا نیست. اعتقاد دارم طبق روایت ایشان حاضر هستند و اصلا حس نمیکردم داخل تابوت قرار دارند. کمتر از آنچه فکر میکردم تابوت را نگاه کردم. حضور ایشان برایم تصویر داشت و وقتی دست تکان دادم حس کردم دارند نگاه میکنند. حقیقتا حسم همین بود.
برگزار کنندگان مراسم سه بار اعلام کردند پیکر دارد وارد میشود و ما خانوادهها انگار که ته عمق یک استخر چهارمتری می رفتیم و تا به خودمان مسلط شویم میگفتند: نه! اطرافیان را می دیدم، به قول خانم شهید لاریجانی که میگفت: قلبمان کنده شد، همه تهییج می شدند. مثل روز عاشورای پارسال همه فریاد میزدند ای پسر فاطمه و … همه ضجه می زدند و بی تاب بودند. اغلب آنچنان از خود بی خود بودند که گویی همین الان عزیزترین آدم زندگیشان را از دست دادند.
به همسر شهید شیرازی گفتم خدا به شما لطف کرد. عزیزانتان با آقا شهید شدند و داغ آقا اینقدر بزرگ بود که داغ عزیزتان سبک شد.
دیشب خلاصه جمع یتیمان بود. خانم آقای قرائتی که به ندرت با ویلچر از خانه بیرون میآید آن علقه او را کشانده بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت. اشکی که معمولی نبود و انگار آب حیاتش بود که جاری میشد.
انتهای پیام/



































دیدگاهتان را بنویسید