روایت زندگی رنگکار ماشینی که حساب و کتابش فرق داشت!
آقا محسن از آن کاسبهایی نبود که صبح برود مغازه و بعد از کارهای روزمره شب به خانه برود. حساب کتابش فرق داشت.
خبرگزاری تسنیم، زهرا بختیاری: وقتی برای صحبت در مورد شهید محسن وفائی پای صحبت نرگس خانم صادقزاده همسرش نشستیم، آنچه در انتهای گفتوگو از شخصیت این رزمنده قدیمی لشکر 27 محمد رسول الله(ص) دستگیرمان شد، این بود که انفاق کردن جزو اصلیترین خصلتهایش هست. آقا محسن یک مغازه رنگ کاری ماشین در منطقه پیروزی تهران داشت اما از آن کاسبهایی نبود که صبح در مغازه را باز کند و بعد از کارهای روزمره آخر شب به خانه برود. شش دانگ حواسش به هم محلیها و اقوام و آشنایان بود.
وقتی هم که جنگ 40 روزه شد، او که سابقه فعالیت در قسمت پدافند را در دوران هشت سال جنگ تحمیلی داشت، خودش را معرفی کرد تا اگر خدمتی از دستش بر میآید انجام دهد. نرگس خانم راست میگوید، آقا محسن و آدمهایی شبیه او انگار از یک دنیای دیگر آمدند. هر چه بود شناختن این شهید عزیز در همین مصاحبه کوتاه هم غنیمتی بود که قسمتان شد. در ادامه ماحصل آن را خواهید خواند:
*محسن مرد پایهای در زندگیمان بود
خانواده من و محسن با هم همسایه بودند. سال 69 تازه دیپلم گرفته بودم و او هم جوانی 23 ساله بود. مادرش آمد برایم خواستگاری. پدرم شرط کرد که باید تحصیلم را بتوانم بعد از ازدواج ادامه بدهم و سرکار بروم اما خانواده محسن با این شروط مخالفت کردند. مدتی بعد به پیشنهاد یکی از اقوامشان مجدد برای خواستگاری آمدند. او گفته بود بروید دختر و پسر با هم صحبت کنند شاید خودشان توافق کردند. خلاصه در حالی که هنوز مخالف آن موارد بودند، قرار شد ما با هم صحبت کنیم. موقع صحبت، محسن به من قول داد هم درسم را بخوانم و هم سرکار بروم تا جایی که این مشغولیاتم به زندگیمان ضربهای نزند. من هم با این شرط او موافقت کردم.
4 مهر سال 69 که عروسی کردیم من 9 مهر از آموزش و پرورش ابلاغ گرفتم و تدریس را آغاز کردم. دو سال بعد هم وارد دانشگاه شدم و درسم را خواندم. الان که فکر میکنم متوجه میشوم محسن چقدر برایم مرد پایهای بود در زندگی. هیچ وقت زیر قولش نزد. گاهی با اینکه نمیدانست ساعت کلاسم کی تمام میشود با اتوبوس یا موتور می آمد ساعتها میماند تا با هم برویم خانه. بسیار درکش بالا بود و می فهمید مثلا کارم زیاد بوده یا خسته بودم. گاهی شده بود بیاید خانه بهم ریخته باشد و غذا هم نداشته باشیم، اما هیچ وقت غر نمی زد و خودش غذایی آماده می کرد و میخورد.
*نامگذاری برای فرزندانمان
خدا به ما سه فرزند داد. اول عباس به دنیا آمد. نام او را پدرم انتخاب کرد. البته با ارادتی که محسن به بابالحوائج داشت و یکی از دوستان رزمندهاش با این نام شهید شده بود، در واقع نظر او هم همین بود. فرزند بعدی دخترم نیلوفر بود که نامش را خودم انتخاب کردم. فرزند سومم که دنیا آمد پدرم دوست داشت نام خودش را بگذارد روی او. از علاقه زیادی که داشتم اجازه ندادم. چون خودش زنده بود و به دلم بد میآمد. برای همین نامش را گذاشتم عرفان. بعدها پسرم پرسید مامان چه کسی اسمهای ما را انتخاب کرد؟ برایش تعریف کردم که قرار بود نام تو محمد هم نام پدربزرگ شود اما من نگذاشتم.
بعد مدتی دیدم یکی از همسایهها آمد دم خانه و پرسید محمد هست؟ گفتم: محمد دیگر کیست؟ کم کم متوجه شدیم پسرم همه جا خودش را با نام محمد معرفی کرده. خلاصه با مشورت محسن به این نتیجه رسیدیم برویم ثبت احوال محمد را به نامش اضافه کنیم. کلی هم دردسر داشت، استشهاد جمع کردیم و … الان در شناسنامه شد محمد عرفان.

*اولین سفرمان به کربلا
خیلی خوش سفر بود. یادم هست اولین بار که با هم رفتیم کربلا، سفر سختی بود. حدود 20 سال قبل بود و شرایط با الان بسیار متفاوت بود. جادهها خیلی ناجور بود در در کل با سفری که مکه داشتیم قابل مقایسه نبود. در مکه آسایش بود و خوش گذشتن ولی آن سفر سختی بود. محسن خیلی هوایم را داشت که مثلاً راحتم، غذا خوردم، جایم راحت است؟ برای اینکه من در ماشین راحت بخوابم میگفت من میرم با راننده حرف میزنم تو چند دقیقه سرت را بگذار روی صندلی بخواب. خیلی هوایم را داشت. اول زمستان هم آخرین سفرمان بود که به مشهد رفتیم. مادرم هم همراه ما بود و دائم تعریف میکند.
*چکهایی که هیچ وقت پاس نشد
مال دنیا اصلا برایش مهم نبود. اینکه حالا اینو بخرم و آن پول را جمع کنم. سال 83 برای اینکه به یکی از اقوام کمک کند ماشینمان را با یک چک فروخت به او. جالب است که چک هنوز لا به لای وسایلش هست و پاس نشد. من نمیدانستم چرا ماشین را فروخته و خیلی ناراحت بودم چون برای رفت و آمد بچه ها دچار مشکل شده بودم. بعد از مدتی خیلی اتفاقی که متوجه شدم، گفت فلانی لازم داشت و باید کمکش میکردم. این را هم بگویم هیچ وقت نشد که مثلا خودمان در زندگی لنگ بمانیم. خدا برایش میرساند اما در گاوصندوقش پر است از چکهایی که پاس نشده. او به معنای واقعی انفاق میکرد. به عقیده من همسرم مال این دنیا نبود و انگار از عالم دیگری آمده بود.

*خدا آدمها را برای امتحان من میفرستد
با اخلاقهایی که از محسن گفتم و بیاعتناییاش به مال دنیا گاهی من ناراحت میشدم و حتی عصبانی هم بودم اما در کل چون خودم درآمد داشتم و او هم مغازه رنگ کاری ماشین داشت بالاخره روزی برایمان میرسید. اتفاقا یکبار عباس کوچک بود و آن موقع هم هنوز کارت بانکی و عابر مثل الان نبود. اغلب پول نقد نگه میداشتند. وقتی محسن به خانه میآمده یکی از آشناها از او پول میخواهد و همسرم همه دخلش را به او میدهد در حدی که تا خانه پول تاکسی نداشت و پیاده آمده بود. من عصبانی شدم و گفتم اگر همین امشب بچه تب کنه باید چکار کنیم بدون پول؟ میگفت: نرگس نمیتوانم کسی درخواستی از من میکند، دستش را رد کنم، احساس میکنم خدا او را برای امتحانم فرستاده.
*اطلاعاتش در مورد پدافند خیلی زیاد بود
در آغاز جنگ تحمیلی سوم محسن رفت تا به همرزمانش کمک کند. او خودش در دفاع مقدس هشت ساله از نیروهای پدافند بود و فکر کرد الان میتواند کمکی بدهد. اتفاقا بعد از شهادت، فرماندهاش آمد گفت روزی که داشتیم برای آمادگی اولیه توضیحاتی به بچهها می دادیم، محسن خیلی توی حرفم میپرید و من با حالتی به او گفتم اجازه میدید من صحبت کنم؟ الان خیلی عذاب وجدان دارم بابت این کارم. چون بعد فهمیدم او از من هم بیشتر در پدافند میداند.
به او گفتم از بس دانشش زیاد بود. او در تمام این سالها بسیار اهل مطالعه بود خصوصا در زمینه هوانیروز. هر هواپیما و جنگندهای که رد میشد سریع از صدا نوع آن را می گفت. محسن تحصیلات دانشگاهی نداشت اما آدم مطلع و با دانشی بود.

*خیلی به مادرش احترام میگذاشت
مادر محسن بیمار است و نیاز دارد کسی در کارهای روزمره کمکش کند. محسن و برادرانش از او پرستاری میکردند. این اواخر وقتی سر پستش نبود و از مغازه کارش تمام میشد، در مسجد نمازش را میخواند و میخواست برود به مادرش سر بزند به من زنگ میزد و میگفت اگر حوصله داری با هم برویم. من هم کاری نداشتم و بعضا همراهیاش میکردم. اتفاقی چند روز قبل از شهادت هم به مادرش سر زد. خیلی احترامش را داشت.
*حرفایی که در دیدار آخر زدم
روز وداع وقتی روی همسرم را باز کردند تا برای آخرین بار ببینیمش، فقط گردی صورت پیدا بود. طوری بسته بودند که ما متوجه جراحات نشویم. البته ریشش همچنان کمی خونی بود. دخترم خواست سربند پدرش را بردارد که متوجه شدیم سرش مجروح شده. گلوله توپ به سمت او شلیک شده بود و از ناحیه سر به شهادت رسید. در مراسم وداع حرفهای زیادی با او زدم.

*شب آخری که محسن کنارمان بود
شب آخر که محسن داشت میرفت، عرفان دور و بر بابایش میچرخید تا هر جور شده او را هم با خودش ببرد. من حرص میخوردم. محسن گفت نگران نباش آنجا کسی را راه نمیدهند. من ناراحتی قلبی دارم و در جنگ 12 روزه دکتر گفت باید از شهر خارج شوی اما به خاطر عباس که فرمانده بسیج پایگاهشون بود و نگرانش بودم، هیچ کجا نرفتم. عباس در کل آن مدت اصلا خانه نبود. میگفتم تو را به خدا بیا. میگفت: مامان بچههای مردم دستم امانت هستند خدای نکرده در نبودم اتفاقی بیافتد مسئولیتش با من است.
در این جنگ هم عرفان جاهایی میرفت که اتفاقا موشک هم زیاد میخورد. من خیلی نگرانش میشدم چون جواب تلفنم را هم نمیداد. آن شب سوییچ موتور را برداشتم و پنهان کردم. هر چه اصرار کرد سوییچ را ندادم و او هم بدون موتور رفت. فردا صبحش محسن که خواست برود گفت به من هم سوییچ را نمیدهی؟ گفتم نه چون بعدش می دهی عرفان و من نمی تونم از او بگیرم. شب آخر محسن مجبور شد با اتوبوس برود.
البته خدا را شکر میکنم پسرهایم در این دوره زمانه هم فکر پدرشان بودند و اهل بسیج و کمک به کشورشان هستند.


*هر هدیهای که برای نرگس میخرم خدا چند برابر بر میگرداند
محسن اهل غافلگیری و اینکه حالا حتما روز تولدم و روز زن برایم هدیه بخرد نبود اما بی مناسبت زیاد کادو میگرفت. اتفاقا به فامیل میگفت برای خانمهایتان زیاد هدیه بخرید، هر وقت برای نرگس چیزی میخرم چند برابرش را خدا به من می دهد. در کل همانطور که گفتم محسن در یک کلام مرد پایه ای بود در زندگی برایم. وقتی با دوستان و همکارانم سلام و احوالپرسی می کرد آنقدر رفتارش خوب بود که واقعا لذت می بردم و به او افتخار میکردم.
* ارادت به مراسم اربعین
همسرم خیلی انس با قرآن داشت. به معنی قرآن بسیار توجه میکرد. الان لای هر ورق قرآنش یه کاغذ گذاشته، یه نشونه گذاشته که خط چندمه آیه چندمه که اینو مثلاً یادش بمونه. هر روز قرآن میخواند. عجیب به این کتاب آسمانی علقه داشت. به روضه هم که خیلی علاقه داشت. گاهی مداحی هم میکرد و صدایش هم واقعا خوب بود. صبح ها هر روز زیارت عاشورا میخواند و دیگر حفظ کرده بود. وقتی جنگ شروع شد همش دغدغه اربعین را داشت. میگفت نرگس امسال اربعین چه میشود؟ میگفتم: ای بابا حالا کو تا اربعین؟! زمان اربعین هر سال حدود یک ماه میرفت موکب هیئتشان که نزدیک وادی السلام بود، خدمت میکرد. البته سال قبل به خاطر من ده روز بیشتر نماند. قول داده بود مرا با خودش ببرد و برد. یک هفتهای فقط در کربلا ماندیم.

*یا ایتها النفسه المطمئنه …
خیلی گریه کردن همسرم را ندیده بودم. جز دوبار. اولین بار وقتی بود که حاج قاسم سلیمانی به شهادت رسید. محسن به شدت گریه میکرد. دفعه دوم صبح 10 اسفند 1404 بود. من خواب بودم که دیدم تلویزیون خانه روشن است و آیه «یا ایتها النفسه المطمئنه …» پخش میشود. برایم عجیب بود. اول فکر کردم قرآن پیش از اذان صبح است اما بعد یاد سال 68، روزی که حضرت امام خمینی(ره) فوت کرده بودند، افتادم. آن روز هم همین آیات از شبکها پخش شد. و مساجد هم همین آیات را پخش میکردند. حساس شدم و از اتاق رفتم بیرون ببینم چه خبری شده! دیدم محسن نشسته و به پهنای صورت اشک می ریزد و می گوید آقا را با اعضای خانوادهشان به شهادت رساندند.
*لجبازی عرفان برایش شیرین بود
عرفان از لحاظ اخلاقی خیلی شبیه پدرش هست. گاهی که محسن رفتارش را میدید کیف میکرد، میگفت همان لجبازی و شیطنتهای مرا دارد. بر عکس عباس که اغلب وقتش را در بسیج میگذراند و باید به زور می آوردم تا برای امتحانش درس بخواند، عرفان از درس خواندن لذت میبرد. الان در دانشگاه شریف رشته برق میخواند و بر عکس خیلی از همکلاسی هایش که اغلب اوقات بیکاری در کافه هستن او در کتابخانه از مطالعه لذت میبرد.

*دوستانش زنگ زدند گفتند حال محسن خوب نیست
شهادت محسن برای عباس خیلی سخت است. چون وقتی دوستان همسرم زنگ زدند و خبر دادند در بیمارستان است، اصلا فکرش را هم نمیکردیم بخواهند خبر شهادتش را بدهند. من چند ساعت قبل از شهادت با او صحبت کرده بودم و پرسیده بودم چه خبر؟ گفت خبر خاصی نیست، مثل قبل هست. وقتی پشت تلفن گفتند حال محسن خوب نیست بیایید بیمارستان، گفتم حتما قندش افتاده و ضعف کرده. زمانی که رسیدیم و رفتم داخل دیدم خبری از محسن نیست. از دوستانش پرسیدم کجاست؟ نکند دست و پایش شکسته بردند عکس بگیرند؟ اما آنها به ما گفتند خدا به شما صبر دهد. شنیدن این جمله برای من و خصوصا عباس خیلی سنگین بود.
عرفان هم خیلی واکنشی نشان نمیدهد و زیاد نمیآید سر مزار. چند روز پیش مربی باشگاهش زنگ زد که چرا نمی آیی؟ گفت استاد من پدرم را از دست دادم. مربی تازه آن موقع فهمید محسن به شهادت رسیده است.

*باورم نمیشد همسر شهید شوم
هیچ وقت فکرش را نمیکردم روزی همسر شهید شوم. شهادت را در شأن همسرم میدیدم ولی اینکه خودم بخواهم همسرش شهید شوم اصلا در ذهنم نبود. چون شوهر من نظامی نبود و همانطور که گفتم مغازه رنگ کاری ماشین داشت اما بعد از شهادتش دیدم چقدر سخت هست و با دنیایی از مشکلات رو به رو شدم.
محسن حواسش به همه آدمهای اطرافش بود. پولی گذاشته بود در صندوق خیریه مسجد تا کسانی که نیاز دارند بروند وام بگیرند. جالب است برای عروسی عباس اجازه نداد پسرمان از آن وام استفاده کند و می گفت به شما نمی رسد.
این روزها که زندگیاش را مرور میکنم میرسم به همان حرفی که بالاتر گفتم. محسن برای این دنیا نبود. او خودش را دائم آماده میکرد برای رفتن و آخر هم عاقبت به خیر شد.
*دو روز قبل از شهادتش با هم رفتیم قطعه 42
از وقتی پدرم به علت کرونا فوت کرد، چهار سال است تقریبا هر هفته می آیم بهشت زهرا. هر وقت با محسن می آمدیم باید سر مزار همه دوستان و همرزمانش می رفت. او از رزمندگان قدیمی لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بود. گاهی که می گفت صبر کن با هم برویم گلزار، به شوخی میگفتم یا علی تا بعد از ظهرم بر نمیگردیم. اتفاقا آخرین بار 13 به در بود که آمدیم. به او گفتم سال جدید مزار پدرم نرفتم، او هم چک کرد که اگر شیفتش نیست با هم بیاییم. زنگ زد و دوستانش گفتند نه کسی هست جای تو باشد.
بعد از مزار پدرم و تک تک سر زدن به مزار دوستانش، آمدیم قطعه 42 که الان خودش هم همانجا دفن است. استیجی درست کردند و مداحی برای خانواده شهدا مداحی میکرد. آمد گفت نرگس چقدر جالب! من فکر میکردم صدای ضبط شده هست اما مداح زنده دارد اجرا میکند.
همانطور که گفتم محسن نظامی نبود اما نمیتوانست در این شرایط بی تفاوت باشد. برادرم با او صحبت کرد تا از رفتن منصرف شود. چون پدافند و پای لانچر رفتن در واقع راهی را میروی که برگشت ندارد. اما محسن می گفت اگر من نروم پس چه کسی برود؟ برادرم می گفت این حرف را که زد دیگر نتوانستم چیزی بگویم.
انتهای پیام/






































دیدگاهتان را بنویسید