×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • چند ساعتی در قلب تمدن و فرهنگ ایران، محض اطلاع “آقای عصر حجر”!

  • کد نوشته: 33610
  • ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
  • 7 بازدید
  • ۰
  • آقای نامحترم از “عصر حجر” گفت؛ اما شاید بد نباشد چند سکانس از فیلمهای سینمایی ماندگار ایران را تماشا کند.

    چند ساعتی در قلب تمدن و فرهنگ ایران، محض اطلاع “آقای عصر حجر”!
    فرهنگی

    خبرگزاری تسنیم – آقای نامحترم از “عصر حجر” گفت؛ از همان عصری که کشورش آمده است. بدون پیشینه، دور از فرهنگ و ادب، اما اینجا خبرها چیزهای دیگری می گویند. شاید این رسانه ها جعلی اند …! شاید هم هوش مصنوعی!

    تهران، پایتخت ایران، ساعت حوالی 20 شب. 

    خیابان ها خلوت نیست، باد دلنواز بهاری، برگ ها را نوازش می کند و آنها را بی اختیار به این سو و آن سو پرتاب می کند. چراغ قرمزها تند تند مشغول حرکت اند: سبز، زرد، قرمز.

    هر کدامشان مجال اندکی به پایتخت نشینان می دهند تا برای دقایقی پاهای خسته خود را از روی پدال بردارند و چند ثانیه ای استراحت کنند. نوایی آشنا که از شیشه های نیمه پایین اتومبیل کناری بیرون می زند گوش ها را به خود جلب می‌کند. “ای ایران، ایران، دور از دامان پاکت دست دگران …” ناخودآگاه گردنم را برمی گردانم و به سمت یک پژو 206 سفید رنگ برمی گردم. برخلاف رنگ سفیدش، شیشه هایش کاملا سیاه رنگ است و چیزی از سرنشینان داخلش پیدا نیست. اما از همان شیشه نیمه پایین سرکی به داخل ماشین می کشم و چیزهایی می بینم؛ پسر جوان با هیکل ورزیده که دود سیگارش را به بیرون پرتاب می‌کند. دست راستش نیز، فرد دیگری نشسته، به نظر می‌رسد یک خانم است، با موهای بلوند که از کلاه بهاری قرمز رنگ، بیرون افتاده‌اند.

    چیزی در عقب پژو سفیدرنگ، بیشتر نظرها را به خود جلب می کند: یک پرچم با نماد الله: به رنگ، سبز، قرمز، سفید

    تهران این شب ها از این دست خودروها و سرنشین ها کم نمی بیند. 

    خودروها چند صدم ثانیه‌ای بیشتر مهلت نمی‌دهد تا چراغ سبز سر جایش بنشیند و بلافاصله صدای بوق‌ها شنیده می شود. دنده، گاز، حرکت.

    سینما , بازیگران , جنگ ,

    منطقه ای حوالی تجریش، ساعت 20:30

    اسمش “باغ فردوس” است و حقیقتا شبیه به باغ فردوس است. باغی دل انگیز در منطقه ای حوالی تجریش که در اطرافش تا دلتان بخواهد رنگ و بوی سینما به مشام می خورد. از موزه سینما تا انجمن سینمای جوانان. 

    ساعت حوالی 20:30 است که در خیابانی آرام، بی سرو صدا و کم تردد متوقف می شوم. خیابان به قدری خلوت است که شک می کنم شاید ورود به آن از ابتدا ممنوع بوده و اشتباهی به آنجا آمدم، اما نور چراغ خودرویی که از دور در حال حرکت است و بهم نزدیک می شود، تراوشات ذهنی ام را پاک می کند. اسم خیابان را از روی تابلویی که کمی آن طرف تر زیر شاخه و برگ های درخت پنهان شده است، می توان فهمید: “عباس کیا رستمی”. 

    حالا نظرم عوض شد، مناسب ترین نام برای نامگذاری یک خیابان انتخاب شده است. شاید هم اصلا بهترین نامگذاری در سطح تهران باشد. نام عباس کیارستمیِ آرام که با فیلم های دور از هیاهو و ساکتش در دنیا شناخته می شود، بر سر در خیابانی که سکوت بر آن حکمفرماست. 

    به قول شعری که منتسب به حافظ است (در نسخه شاملو)

    “باغ فردوس لطیف است و لیکن زینهار تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت”

    سینما , بازیگران , جنگ ,

    چسبیده به موزه سینما، ساعت 20:40

    نام اینجا موزه سینما است، جایی که دیواره هایش با عکس هایی از مظاهر تمدن آمیخته شده و انبارهایش مالامال از گنجینه های ادب است. فیلم هایی که هر کدام ذره ای از فرهنگ و تمدن ایران را به چشم دشمنانش فرو می کند و تماشای حتی یک سکانسش، به آقای نامحترم یادآوری می کند که چه کسی متعلق به عصر حجر است، ایران 3 هزار ساله یا آمریکای 300 ساله!

    این شب ها موزه سینما تبدیل به پاتوقی برای هنرمندان و دوستداران فرهنگ و ادب شده است. استیجی دقیقا مقابل موزه، صندلی هایی که دو طرف جوی آب چیده شده اند و در وسط جوی، به جای آب، گُل و شمع جریان دارد. هنرمندانی که هرکدام، هنرشان را در اختیار “وطن” قرار می دهند و از “ایران” می گویند. 

    سینما , بازیگران , جنگ ,

    ورودی باغ فردوس، ساعت حوالی 21:00

    صدای طبل، سنج و دمام، جای بوق و صدای خودروهای خیابان ولیعصر را می گیرد.از دور، نوایی جانسوز شنیده می شود و کاروانی که به سمت حاضران در حرکت است. هر طبلی که کوبیده می شود، صدای یکی از کودکان مظلوم میناب را می شنویم و لالایی مادری که آغوشش حرارت بدن دختر بچه 9 ساله اش را لمس نمی کند. 

    صدا جانسوز است اما هنرمند دمام به دست، پر صلابت می زند، حرکت گروه چند دقیقه ای متوقف می شود تا عرض ادبی به یک راهروی عجیب و غریب کند، حیف است از این رهگذر نگویم، کمی بعدتر سراغش خواهیم رفت… . 

    پرچم ها بالاست، سبز، قرمز، سفید در این چند ده شب که از آغاز جنگ گذشته، خیلی چیزها پایین آمده، اما این پرچم هنوز بالاست، می درخشد و هر اهتزازش جانی دوباره به مردمی است که این شب ها بیش از هر زمان دیگری تمرین وحدت می کند، اتحاد به دور محوری که نامش “وطن” است. 

    وقتی سرود ملی نواخته می شود، چند ثانیه ای همه چیز متوقف می شود، دست ها ناخودآگاه پایین می آید اما خیلی زود دوباره پرچم ها بالا می رود: “سر زد از افق مهر خاوران …”

    راهروی کناری، ساعت 9:30، صبح یا شب؟! واقعا مشخص نیست

    نمی دانم نام این راهرو چیست اما تخته سیاه گچی شده همه چیزی که باید بدانیم را به خوبی توضیح می دهد:

    “هنرمندان این آثار، در حمله آمریکا به مدرسه میناب، آسمانی شدند. آثاری که دیدید، تصاویر نقاشی هایی است که توسط تیم هلال احمر، از زیر آوار بیرون آمده و با هنر گرافیک تا حد ممکن ترمیم شده است. جنگ حق هیچ کودکی نیست

    سینما , بازیگران , جنگ ,

    سفر در زمان| ساعت 7 صبح، 9 اسفند، میناب

    از صبح، دلشوره داشت. نمی دانست چرا امروز یه حالی است! چند صلواتی زیر لب آرام آرام خواند، صدقه ای کنار گذاشت و لقمه صبحانه دخترش را در کوله مدرسه رنگارنگ دختر کوچولو جا داد. آخرین سفارش‌ها را مثل هر روز تکرار کرد: “قلب مادر، یادت نره، زنگ تفریح اول لقمه صبحانه را بخور. برای زنگ تفریح دوم هم …” میان صحبتش می آید و جواب می‌دهد: “حواسم هست… دیرم شده، ظهر میام که باهم بریم خرید لباس عید، دلم برات تنگ میشه تا ظهر. بوس. مراقب خودت باش …” 

    نگاه آخر مادر به دختر کوچولو در حالی روی چشم هر دو سُر می خورد که هنوز دلش مثل سیر و سرکه می جوشد. زیر لب می گوید خدا به همراهت مادر و خداحافظ …” می گویند مادرها زودتر با خبر می شوند. آری درست است …

    ساعت تقریبا 9:30 نُه اسفند 1404 بود که صدای انفجارهای پی در پی، قلب همه مادران مینابی را لرزاند و 168 خانواده را عزادار کرد. 

    ساعت 21:30، دلم برایت تنگ می‌شود …

    ساعت حالا دقیقا 9:30 شب است. در باغ فردوس هستیم و در راهرویی که نقاشی کودکان مینابی چشم های بینندگان را تَر می کند. تقریبا در نقاشی همه شان خورشید خانم حضور دارد، خانه و پدر و مادر هم هستند اما یکی از نقاشی ها با متنی جالب همراه با دست خط خود کودک مینابی، بیش از بقیه چشم نوازی می کند: “مَن مادرم را دوست دارم. وقتی می آیم مدرسه دلم برای مادرم تنگ می شود. من بابام را دوست دارم. بابام من را می رسوند مدرسه.” 

    سینما , بازیگران , جنگ ,

    ساعت 23:00، باغ فردوس، دوباره ساکت و آرام

    پاتوق هنرمندان تقریباً تمام شده، هنرمندان کشور نوای “وطن، وطن” سر دادند و از ایران خواندند. یکی خوانندگی کرد، دیگری سه تار نواخت، آن یکی شعر خواند و هنرمندی دیگر روایت گری کرد. حالا باغ فردوس دوباره خلوت شده، اما عکس هایی که به دیوار خیابان مجاور چسبیده اند، صدای تمدن و فرهنگ را فریاد می زنند، هنرمندانی که ما را به یاد دلیران تنگستان، کمال الملک و چند ده اثر فاخر سینمای ایران می اندازند. 

    آقای نامحترم از “عصر حجر” گفت؛ اما شاید بد نباشد چند سکانس از فیلم های سینمایی ماندگار سینمای ایران که در موزه سینما خاک می خورند را به جای فیلم های تخیلی هالیوود به تماشا بنشیند تا معنای فرهنگ و تمدن را بهتر بفهمد. حتی اگر حوصله اش را نداشت، بد نیست اسم همین خیابان کناری را در گوگل سرچ کند یا حتی از سینماگران کشورش بپرسد تا بهتر بداند کیارستمی کیست؟ هنرمندان ایرانی چه خدمتی به فرهنگ و تمدن کردند و پیشینه ایران و ایرانیان کجاست؟ 

    سینما , بازیگران , جنگ ,

    انتهای پیام/ 

     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *