با زهراسادات موسوی؛ از بازی در مسجد کمیل تا تشییع روی دست نمازگزاران
مثل هر بار قایم شد تا بابا پیدایش کند، اینبار اما زیر یک دیوار بزرگ!… بابا پیدایش کرد؛ اما یک روز بعد.
خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ مثل هر بار که از سر کار میآمد و باید دخترکش را که با شنیدن زنگ در، قایم شده بود، از دمدستترین جا، بهسختی پیدا میکرد، اینبار هم دنبال زهراساداتش گشت…
زهرا جان کجایی بابا؟… کمی خودت را به بابا نشان بده، تنهایی نمیتوانم پیدایت کنم…
زهراسادات جان…
یکییکی آجرها و تکههای سنگ و بتون و تختهها را جابهجا میکرد، اما زهرا نبود. اینبار طوری قایم شده بود که بابا راحت پیدایش نکند!
بابا اول یک «دست» پیدا کرد. فکر کرد دستِ زهراست. خدا را شکر کرد… اما دست زهرا نبود، دست دختر همسایه بود!
دوباره گشت. دو تا «پا» پیدا کرد، بدون پیکر. خدا را شکر کرد… اما پاهای زهرا نبود… بابا این را فردا فهمید، وقتی جواب آزمایش دیانایِ نیمهپیکرِ پیداشده، به دستش رسید.
قایمباشکبازی بابا و دلبند 7 سالهاش دوباره از سرگرفته شد… از بعدالظهر روز بعد…
بابا! زهرا جان خودت را نشانم بده…
زهرا قایم شده بود، مثل هر روز که دلش توجه بابا را میخواست و پنهان میشد تا بابا چند دقیقهای بگردد و پیدایش کند.
حالا هم میدید بابا آمده دنبالش، دلش میخواست برایش ناز کند و بابا بیشتر دخترکش را عاشقانه صدا بزند.
زهرا از پشت دیوارِ بزرگِ فروریخته، ریز ریز میخندید و هی یواشکی سرک میکشید، اما خودش را نشانِ بابا نمیداد!
زهرا جان؛ بابا! لطفا خودت را نشان بده… دلم دارد آب میشود. دل مادرت هم…
زهرا آن روز هم بازیاش را ادامه داد. شاید دلش میخواست بابا تا قیامت فقط دنبال او بگردد و او را صدا بزند، نه خواهر کوچولوی دو سالهاش؛ مریم سادات را…
ساعت از 9 شب گذشته بود و تاریکی دوباره روی آوارهای خانه، سایه انداخته بود.
زهراسادات از بازی خسته شد. شاید هم طاقت اشکهای بابا را نداشت. هرچه بود آرام از پشت دیوار بزرگِ فروریخته سرک کشید.
بابا عروسک زیبا و شیرینش را دید…
پیکر زهرا سالم بود، دیوارها فقط روی سرش خطی از خون انداخته بود.
بابا، زهرا را از زیر آوار برداشت و بغل کرد و در آغوشش فشرد. شاید زهرا همین را میخواست، آخر هیچگاه یک دل سیر بابا را بغل نکرده بود. خجالتی بود و رویش نمیشد خودش را توی بغل بابا جا کند! بابا هم این چند سال آخر به دلش مانده بود یک دل سیر زهرا را بغل کند، حالا اما بعد از 24 ساعت قایمباشکبازی توی آوار، میتوانست با خیال راحت زهرای کوچک و شیرینش را ساعتها به آغوش کشیده و ببوید و ببوسدش…

آن روز فقط زهراسادات گم شد
ساعت 3:20 دقیقه بعدازظهر روز 12 اسفند 1404، صدای جنگندهها آرامش منطقه محلاتیِ تهران را بر هم میزنند.
درست همانموقع زهراسادات سیادت موسویِ 7 ساله در خانه پدربزرگِ مادریاش روی تکمبلی نشسته و در حال تماشای تلویزیون و بازی کردن است.
آن روز علاوه بر پدربزرگ و مادربزرگ، مادر زهراسادات، خواهر کوچکترش مریمسادات، خاله و شوهرخاله و پسرخاله 10 ساله زهرا هم مهمان پدربزرگ بودند.
مادرِ زهرا و مادربزرگ در حال پخت افطاری در آشپزخانه هستند که در یک لحظه صدای مهیب انفجار و دود و خاک و …
جنگندههای آمریکاییصهیونیستی، بمبهایشان را فرو میریزند. خانه همسایه دیوار به دیوارِ پدربزرگِ زهراسادات کامل فرو میریزد.
در خانه پدربزرگ اما همه تقریبا حالشان خوب است، بهجز مریمالسادات دو ساله و پدربزرگ که به بیمارستان منتقل میشوند. پدربزرگ به کما میرود و پس از چندین روز از بیمارستان به خانه منتقل میشود. اما هنوز هوشیاری کاملش را به دست نیاورده و اطرافیان را خوب نمیشناسد.
مریمالسادات از همان لحظه انفجار و بر اثر اصابت تکههایی از آوار به پشت سر و ناحیه مخچهاش، به کما میرود و هنوز پس از گذشت بیش از 70 روز توی کما و در بیمارستان بستری است.
زهرا اما آن لحظه و آن روز پیدا نمیشود تا روز بعد…
اینها را آقای سید محمدحسین سیادت موسوی برایم تعریف میکند، در قطعه 42 گلزار شهدای بهشت زهرا.
آقای موسوی، روحانیِ بسیار جوان و آرامی است که روی صندلی کنار قبری که عکس دخترکی زیبا و خندان بالای آن نصب شده، نشسته و گویا با دخترک حرف میزند و شاید خاطراتشان را مرور میکند، یا قرآن میخواند و شاید هم برایش قصه میگوید.
راهم را به سمتشان کج میکنم و خلوتشان را به هم میزنم. روی یک صندلی کنارشان مینشینم و حالا جمعمان سهنفره است.
با همان آرامش و صدای آرامی که با صدای نوحهی درحالِ پخش از بلندگوی گلزار، درهم میآمیزد، رشته کلام را به دست گرفته و از روز حادثه و روزهای قبل و بعد از آن تعریف میکند؛ مو به مو…
انگار وقتی برای من تعریف میکند دوباره در حال مرور خط به خط زهراسادات 7 ساله است. اصلا این مرور کردن را دوست دارد، مرور لحظه به لحظه زندگی و خاطرات زهرا را، برای همین هر روز عصر همه خانوادههای شهدای قطعه 42 او را میبینند و میشناسند و انگار با او فامیل شدهاند، آنقدر که در طول گفتوگویمان، 4_5 نفر میآیند و سلام و احوالپرسی میکنند و حال مریمسادات را از سید میپرسند و میروند سمت مزار عزیز خودشان.

چیزی دیدی؟… بله، موهایش را…
سیدمحمدحسین با یک بسمالله، آرام و صبور مینشیند پای قصه جگرگوشهاش زهرا که به نظر میرسد همان اطراف با خیل کودکان شهید در حال بازی کردن است و حواسش به ما هم هست:” من آن روز خانه پدربزرگ زهراسادات نبودم. عصر بود که همسرم زنگ زد و با هول و اضطراب و گریه گفت که بچهها زیر آوار ماندهاند… با عجله خودم را رساندم. نصف خانه تخریب شده بود. جلوی در را بسته بودند که کسی وارد نشود. به هر ضرب و زوری شد، وارد شدم. مریم را پیش از رسیدنم، برده بودند بیمارستان. من وارد خانه شدم تا زهرا را پیدا کنم.
از یک راهرو وارد پذیراییِ خانه شدم و همان ابتدای پذیرایی، یک پیکر اندازه پیکر زهرای خودم دیدم، البته پیکر که نه! فقط دو تا پا بود…
مطمئن بودم زهراست، چون زهرا همانجا بازی میکرده، اما زهرا نبود!… نیمهپیکر دختربچه 5 ساله همسایه بود که از شدت انفجار به این طرف پرت شده بود! این را ظهر روز بعد در معراج شهدا و پس از آزمایش دیانای و شناسایی پیکر متوجه شدیم.
دوباره برگشتیم خانه برای پیدا کردن زهرا. سیزدهم اسفند بود. تنها نبودم، برادرم، دوستانم و تعدادی از اقوام برای کمک آمده بودند.
هر چند قدم که جلوتر میرفتیم، یک قطعه از پیکری پیدا میشد.
یکبار یک «دست» پیدا کردیم، فکر میکردم دستِ زهراست. خوشحال میشدم. از یک طرف خدا را شکر میکردم و از طرف دیگر حالم بهشدت دگرگون میشد با دیدن آن دست… اما اطرافیان دقت میکردند و میگفتند نه این دست زهرا نیست سید، دست یک پسربچه است…
دوباره میگشتیم. اینبار یک «پا» پیدا میکردیم…
ذره ذره اعضای پیکرهای خانواده 8 نفره همسایه در خانه ما پیدا شد، اما خبری از زهرا نبود…
یک دیوار از شدت انفجار به طور مایل افتاده بود روی زمین، بهگونهای که فضای حایلی بین زمین و دیوار بهوجود آمده بود. دوستانم دیوار را آرام کناری زدند. من هم به اندازه رمقی که داشتم، کمک میکردم.
ساعت حدود 21 بود که پسرخالهام گفت محمد برو بیرون.
_چیزی دیدی؟
_بله، موهایش را…
فقط یک لحظه فرصت داشتم که با خودم فکر کنم و تصمیمی بگیرم. فکر کنم، زهرا که به هر حال رفته و در چنین موقعیتی که برای هر انسانی فقط یک بار پیش میآید، من باید بمانم و خودم با افتخار زهرا را تقدیم پروردگار کنم.
به پسرخاله گفتم: میخواهم بمانم. اصلا ایستادهام اینجا برای همین لحظه، که همین لحظه را ببینم، همین لحظه را داشته باشم…
پیکر زهرا زیر آن دیوار به دلایلی سالم مانده بود و فقط سرش از دو جا ضربه خورده بود، انگار بین دو دیوار مانده بود.
زهرا را بغل کردم؛ خیلی سخت و سفت و طولانی.
زهرا خیلی خجالتی بود. سختش بود ما بغلش کنیم. سختش بود نوازشش کنیم. این یکی دو سال اخیر کمی بهتر شده بود، اما باز هم سختش بود. حیایی داشت که مانع میشد یک دل سیر بغلش کنم.
اما وقتی بیجان و خاکآلود از زیر آوار بلندش کردم و در آغوشش گرفتم، دیگر نمیتوانست مانع شود که خیلی طولانی بغلش کنم…
آنجا من یک دل سیر… یک دل سیر زهرا را بغل کردم، بوسیدم و نوازشش کردم…”

بابا من اینجا هستم، زیر این دیوار بزرگ…
سرم پایین است. آقا سیدمحمدحسین سکوت کرده و صدایش را نمیشنوم. سرم را آرام بالا میآورم و زیر چشمی نگاهش میکنم. صورت آرام و صبورش خیس است و قطرههای اشک دانه دانه، آرام و بیصدا از گوشه چشمانش روی صورتش میلغزد و میافتد روی عبای خاکستریرنگش.
فکر میکنم زهرا را همچنان محکم در آغوش گرفته و روی گونهها و پیشانی و لبهای خاکیاش را تند تند بوسهباران میکند.
زهرا پس از 24 ساعت قایمباشکبازی با بابامحمد حالا خودش را در آغوش او رها کرده و بابا دلش نمیخواهد آغوشش را باز کند تا زهرای گریزپا از میان دستانش رها شود: «پیش از تولد مریم، وقتی به خانه میرسیدم زهرا همیشه به استقبالم می آمد، اما پس از تولد مریم، یعنی از 17 اسفند 1402 به بعد، وقتی زنگ خانه را میزدم، سریع میرفت قایم میشد تا بگردم و پیدایش کنم. یعنی هر روز به محض ورودم به خانه، 10 تا 15 دقیقه این بازی را داشتیم که باید زهرا را از پیداترین جا بهسختی پیدا میکردم!»
بابا حالا زهرایش را پیدا کرده، اما حواسش هست، خیلی حواسش هست که دلسوختگی و دلتنگیاش برای زهرا خیلی عیان نشود، یا خیلی در رفتار و گفتارش ملموس نباشد و رنگ دلخوری، یا شکایت و بیقراری نگیرد، تا مبادا قربانیاش پذیرفته نشود، یا خط بطلان روی مقامِ “الهی رضا برضائک”اش کشیده شود.
آقا سیدمحمدحسین همچنان آرام و ساکت است و من فکر میکنم زهراسادات 7 ساله، آن روز، آن سیزدهمین روز از اسفند سال گذشته، نه فقط یک دل سیر قایمباشکبازی و آغوش طولانی و بدون خجالتِ بابا را میخواست، که پشت آن دیوار بلند پنهان شده بود تا بابا و دوستانش اول یکی یکی اعضای پیکرهای متلاشیشده بچههای همسایه را که پرت شده بودند خانه پدربزرگ پیدا کرده و حق همسایگی را به جا بیاورند، بعد سراغ او بروند.
زهرا انگار وقتی خیالش راحت شد که تمام اعضای پیکرهای خانواده آقای همسایه پدربزرگ که هر هشت نفرشان شهید شده بودند، از زیر آوار پیدا شدند، سرش را از پشت دیوار بیرون آورد و صدا زد بابا… بابا… من اینجا هستم؛ زیر این دیوار بزرگ…

زهرای خیلی کتابخوان/ دلم برای دایی مهدی زینالدین تنگ شده
زهرا تقریبا از یکیدو سال پیش، یکی از کارهایی که زیاد انجام میداد، این بود که کتاب شهید مهدی زینالدین را باز میکرد و تصاویر صفحات پایانی آن را که حدود 20 عکس از دوران کودکی، نوجوانی، جوانی و حضور در جبهه و پیکر شهید و مراسم تشییعاش بود، تماشا میکرد و درباره شهید زینالدین و آن عکسها سئوالاتی میپرسید.
این رفتار زهرا برای پدر و مادرش عجیب بود، اما نه آنقدر عجیب که یکی از آخرین روزهای آذرماه گذشته یعنی حدود 2 ماه پیش از شهادت، از خودش نشان داد و آقای موسوی شبهنگام از همسرش شنید: ” یکی از آخرین روزهای سرد و دلگیر آذرماه ماه گذشته، وقتی به خانه برگشتم، همسرم گفت که زهراسادات امروز خیلی بیقراری کرده و حالات عجیبی داشته است. گفت که حداقل 20 تا 30 دقیقه یکبند هق هق گریه میکرد و میگفت من دلم برای داییجان مهدی و داییجان مجید تنگ شده است. میخواهم ببینمشان. میخواهم بروم پیش آنها…و هر چقدر مادرش تلاش کرده که حواس زهرا را پرت کند، بیفایده بوده و زهرا با دلتنگی بسیار گریه میکرده است.”
اُنس بیش از حد زهرا با تصاویر کتاب زندگینامه شهید زینالدین _دایی آقای موسوی_ و گریه و دلتنگی آن روزش، تنها مثل یک علامت سئوال گوشه ذهن پدر و مادر جوانش ماند که چرا زهرا باید دلتنگ کسی بشود که هیچوقت او را ندیده و در سال 1363 به شهادت رسیده است؟ فقط همین و نه بیشتر…
اما آن چیزی که مامان و بابا بیشتر به آن فکر میکردند و دلشان برای آن غنج میرفت، کتابخوان شدن زهرا بود:” زهرا بازیگوش بود، اما در کنار آن، به کتاب خواندن هم علاقه شدیدی داشت و یکی از تفریحاتش بود. از پنج سالگی مجبورمان میکرد برایش کتاب قصه بخوانیم. وقتی هم مدرسه رفت این علاقه بیشتر شد. زهرا کلاس اول دبستان بود و تا پیش از شهادت، پنج ماه و 9 روز مدرسه رفته بود و با اینکه یادگیری حروف الفبا هنوز به پایان نرسیده بود، زهرا آنها را کامل یاد گرفته بود و میتوانست آرام آرام کتاب بخواند. کتابهای قصهاش را میآورد و برایمان میخواند یا از ما میخواست که برایش قصه بخوانیم.”
حالا بخشی از زیباترین خاطرات مامان و بابای زهراسادات شاید میان همان کتابهای قصه جا مانده باشد. یا جایی میان قفسههای کتاب راهروی باغ کتاب که تفریح مورد علاقه زهرا بود و چندباری با هم به آنجا رفته بودند و زهرا هر بار میان کتابها گم میشد و بعد با یک کتاب برمیگشت و آن را 3، 4 یا 5 بار میخواند و با هیجان سراغ انتخاب کتاب بعدی میرفت.

خیلی امام رضایی بود
یکی از ویژگیهای خاص زهرا امام رضایی بودنش بود، آنقدر که اگر پدر و مادرش حالا بخواهند زهرا را برای کسی تعریف کنند، حتما این وجه از شخصیتش بیشتر جلوی چشم میآید؛ اینکه زهرا بیتاب زیارت امام رضا و مشهد بود. اینکه از وقتی اسم سفر به مشهد میآمد، زهرا از خور و خواب میافتاد و دمبهدقیقه میگفت پس کِی میرویم، آنقدر که هم خودش اذیت بشود و هم بقیه را کلافه کند، برای همین مامان و بابا یاد گرفته بودند که دیگر از یک ماه یا یک هفته قبل، مژده سفر به مشهد را به زهرا ندهند و خوشخبریشان را بگذارند فقط برای شب پیش از سفر: ” ما از زمان بارداری مادر زهرا تا همین اسفند گذشته که زهرا به شهادت رسید، سالی یکبار به مشهد میرفتیم و فقط یک سال که رزقمان نشد، سال بعدش دوبار رفتیم، یعنی زهرا به عدد سنش به مشهد و زیارت امام رضا(ع) مشرف شده بود. از چهار، پنج سالگی که درک و فهمش بیشتر شده بود، انگار شوق مشهد و حرم و زیارت هم در وجودش پا گرفته بود، آنقدر که برای سفر به مشهد لحظهشماری میکرد، یا وقتی سفرمان به پایان میرسید، دیگر دلش نمیخواست برگردد، یا در راه برگشت، مدام میپرسید دوباره کی برمیگردیم…”
این میزان از شوق زیارت و سفر به مشهد هنوز هم برای پدر و مادر زهرا حیرتانگیز است؛ اینکه در سفر زیارتیشان هیچ بسته تفریحی و گردشگری نبود و تنها برنامه روزانهشان طی چند روز اقامت در مشهد فقط رفت و آمد به حرم و زیارت بود و تنها تفریح زهرا در مشهد فقط حضور در “کبوترانه” حرم بود که در کل دو بار قسمت شد، برود.
بابای زهرا وقتی اینها را برایم تعریف میکند انگار همزمان کنجکاوانه و با حیرت فکر هم میکند؛ فکر میکند که زهرا کِی و چطور آنقدر شیفته امام رضا شده بود: “خب من و بهویژه مادرش امام رضایی هستیم و شاید این حس و علاقه به زهرا هم منتقل شده باشد، اما بیشتر فکر میکنم که علاقه زهرا به امام هشتم، یک علاقه ذاتی بود. به طور مثال سرود “بابارضا” را خیلی دوست داشت و وقتی این سرود پخش میشد و در خانه بود، چشمانش را میبست و دستهایش را باز میکرد و شروع به چرخیدن میکرد، انگار حس پرواز بهش دست میداد. اتفاق مهم دیگر اینکه روحیات زهرا در مشهد واقعا تغییر میکرد و حرم امام رضا جایی بود که اجتماعی شدن زهرا از آنجا رقم خورد. خب، زهرا دختر بسیار خجالتی بود، اما در مشهد و حرم امام رضا کارهایی میکرد که من و مادرش غرق در تعجب میشدیم که دارد کارهایی میکند که اصلا در تهران انجام نمیداد؛ کارهایی مثل راحت ارتباط گرفتن با دیگران و …”
آخرین سفر زهراسادات به مشهد، 11 اردیبهشت سال گذشته (دهه کرامت و پیش از میلاد امام رضا) بود، یعنی 10 ماه پیش از عروج مطهرش.
بابا این تاریخ را از روی عکسی از زهرا میخواند که به ضریح چسبیده و با آن چشمهای سیاه و درشتش به درون آن فضای روحانی خیره شده است. پایین آن عکس نوشته 1 مِی 2025.
زهرا انگار سال گذشته همهجوره آماده سفر شده بود!

زهرا الگوی مریم بود
زهرا هر چه بزرگتر میشد، بیشتر دوست داشت، مستقل بشود. این را میشد از روی رفتارش دید. مثلا بابا یادش میآید که زهرا اصرار داشت لباسهایش را خودش بپوشد و بند کفشهایش را خودش ببندد و موهایش را خودش شانه کند. حتی با وجود سختی، به تنهایی حمام برود.
اغلب هم وقتِ بیرون رفتن روسری میگذاشت و مامان و بابا خوب به خاطر دارند که در یک سال آخر و با وجود اذیت شدن، همیشه روسری داشت و شاید فقط یکی دوبار بدون روسری بیرون رفته بود:” جالب این بود که زهرا الگوی خواهر دوسالهاش؛ مریم بود. مثلا زهرا که روسری سرش میگذاشت، مریم هم فوری تکه پارچهای پیدا میکرد و روی سرش میبست. زهرا این را قشنگ فهمیده بود؛ فهمیده بود که الگوی خواهرش شده است، برای همین هر کاری که دوست داشت مریم انجام بدهد، اول آن کار را خودش انجام میداد.”

لالاییاش مداحی اهلبیت بود و سرودهای انقلابی
لالایی شبهای زهراسادات از همان بدو تولد و نوزادی، مداحی بود و نوحه و روضه.
مادرش وقتِ خواب برایش نوحه میگذاشت و با قصههای اهلبیت، قصههای کربلا و امامان معصوم(ع)، پلکهای کوچکش سنگین و غرق خواب و رویا میشد.
بابا به یاد میآورد که از 5 -6 ماهگیِ زهرا، از وقتی با خوردن شیرخشک مانوس شده بود، مسئولیت خواباندن زهرا را به عهده داشت: «زهرا روی دستانم، شانههایم یا روی پاهایم به خواب میرفت. بیشتر شبها توفیق خواباندن زهرا با من بود. خودم این را خواسته بودم به عنوان کمترین کاری که میتوانستم برای همسرم، به جبران روزها که بیرون از خانه مشغول کار هستم، انجام بدهم. زهرا کمی که بزرگتر شد، در کنار مداحی و نواهای اهلبیتی، سرودهای انقلابی برایش پخش میکردیم. دخترم آنقدر سرود گوش کرده بود که تقریبا همهشان را حفظ بود و دوست داشت، هرچند سرود بابا رضا را یکجور دیگری دوست داشت و با آن صفا میکرد.»
مربمسادات؛ دختر دومشان هم که به دنیا آمد، بابا مسئولیت خواباندن او را هم به عهده گرفت.
بابا این را که میگفت انگار اتفاق مهمی از ذهنش رد شده باشد، دوباره اشک توی چشمانش جمع شد و گفت: «یکی از بهترین اتفاقات زندگیام این بود که من زهرا را میخواباندم. زهرا روی دستان من، شانههای من…»
و باز قطرههای اشک بود که آرام روی صورتش میلغزید. یادآوری این خاطرات حالا برای بابا خیلی گرانقدر است. او حالا کم کم دارد متوجه میشود که 7 سال، هر شب یا بیشتر شبها توفیق خواباندن یک شهید و همدمی و همکلامی با او را داشته است و این برای بابای زهرا که در خانواده شهیدان زینالدین بزرگ شده، پرمفهوم و ارزشمند است.

عاشق پرچم ایران بود
سیدمحمد گوشیاش را جلو میآورد و یک عکس از گالری گوشی نشانم میدهد. تصویرِ زهراست که پرچم ایران را کف اتاق پهن کرده و روی آن خوابیده است. بابای زهرا این عکس را که نشان میدهد کلی خاطره از ایراندوستبودن زهرا از گوشه ذهنش شره میکند: «سر پرچم همیشه بین زهرا و مریم دعوا بود. وقتی در خانه فقط یک پرچم بود، بین دختران دعوا بود که دست کدامشان باشد. زهرا گاهی پرچم را جایی میگذاشت که دست مریم به آن نرسد. زهرا نقاشی کشیدن را خیلی دوست داشت و این سالهای آخر که خیلی شیفته پرچم ایران شده بود، در تمام نقاشیهایش پرچم میکشید، گاهی دو یا سه پرچم حتی. در راهپیمایی هم حتما باید پرچم ایران دستش میگرفت.»

اگر شهید بشوم میتوانم هرچقدر دلم خواست شیرکاکائو بخورم؟
این روزها نفس کشیدن در خانهی بدون زهرا سخت است؛ خیلی سخت. بابای زهرا اما خودش را مجبور کرده، آرام آرام به سرمای آن خانه عادت کند. مادر اما اگرچه پس از تماشای زهرا در معراج و بیقراری بسیار، آرامتر شده، اما هنوز به خانهی بدون زهرا و مریمش پا نگذاشته است.
مامان حالا بیشتر مراقب مریمسادات در بیمارستان است و بابا هر روز برای زهراسادات در قطعه 42 گلزار شهدا گل میآورد و مینشیند چند ساعت دلِ سیر با او حرف میزند و برایش قصه میخواند.
بابا این روزها خیلی فکر میکند؛ به خیلی چیزها؛ مثلا به روزهایی که خانوادگی به زیارت شهدای جنگ 12 روزه در گلزار شهدا میآمدند و چشم زهرا به تصویر فرزندان شهید خانواده ساداتی ارمکی میافتاد و میپرسید بابا اینها چه گناهی داشتهاند که دشمن آنها را بمباران کرده است؟
یا به این فکر میکند که زهرا اگر بود، الان این کار را میکرد، یا فلان کار را…
یا حتی به شهادتش؛ به اینکه زهرا شاید خودش انتخاب کرده بود این طور برود، از همان روزی که هقهق گریه میکرد و میگفت دلم برای دایی مهدی و دایی مجید تنگ شده است. آخر زهرا مفهوم شهادت را میدانست. بابا از 5 سالگی فرق شهادت و مرگ را برایش گفته بود، یعنی او میپرسید و بابا جواب میداد. زهرا فهمیده بود که عموی مامان و داییهای بابا شهید شدهاند، برای همین میخواست فرق مرگ و شهادت را بداند و گاهی میپرسید اگر شهادت خوب و زیباست، یعنی من هم شهید بشوم، میتوانم هر چقدر دلم خواست شیرکاکائو بخورم؟!
بابا حتی به روز تولد زهرا هم فکر میکند؛ به نُهمین روز از فروردین 1398 و اینکه زهرا از 6 ماه قبلترش و تقریبا از مهرماه مدام میگفت که برای تولدم چه چیزی میخواهید بگیرید و کلی برای تولدش برنامهریزی کرده بود!
و البته مامان و بابا تولد بزرگی برایش گرفتند؛ در 9 فروردین 1405 وقتی 26 روز از آسمانی شدنش گذشته بود؛ یک تولد باشکوه در قطعه 42 گلزار شهدای بهشت زهرا با حضور تمام شهدای قطعه 42 بهویژه کودکان شهید و خانواده شهدا و فرشتگان آسمان.

دایی مهدی زینالدین خیلی تحویلم گرفت
بابامحمد حالا وقتی عصرها برای دیدار زهرا به قطعه 42 میآید، وقت دارد به خوابهایش هم فکر کند. مثلا خوابی که 15 روز پیش از شروع جنگ رمضان دیده بود: «من دو سال پس از شهادت داییهایم مجید و مهدی زینالدین به دنیا آمدم. در تمام عمر دلم میخواست خوابشان را ببینم، اما ندیدم، تا 24 بهمن 1404 یعنی پانزده روز پیش از جنگ رمضان و 18 روز پیش از شهادت زهراجان. خواب دایی مهدی را دیدم. به قدری خوشحال شدم که به پایش افتادم و دست و پایش را بوسیدم. اما بیشتر از آنکه از دیدارش تعجب کنم، این برایم عجیب بود که خیلی خیلی تحویلم گرفت. همانموقع سراغ دایی مجید را هم گرفتم که دوست دایی مهدی گفت، آقا مجید در حال جنگ است، سرش شلوغ است و وقت ندارد بیاید اینجا…»
بابای زهرا حالا خیلی به این فکر میکند که دیدن خواب دایی مهدی زینالدین و اینکه آنقدر تحویلش گرفت، و حتی دلتنگیهای زهرا برای داییِ ندیده چه ارتباطی با شهادتش دارد!
اما در کنار این یادش میآید که همسرش روز اول جنگ در جمع دوستانش گفته بود که حاضر است خودش و همسر و بچههایش فدای ایران و اسلام و انقلاب بشوند. و حالا انگار خداوند دعایشان را مستجاب کرده است، هرچند نه به طور کامل. محمدآقا و همسرش فکر میکنند که دِینشان را کامل ادا نکردهاند و خودشان هم آمادهاند و از شهادت استقبال میکنند، مثل انتخابی که زهرا کرد: «رفتن زهرا خیلی برای ما سخت است، اما به نوع رفتنش راضیام و فکر میکنم زهرا چقدر باید انتخابهای درستی در طول زندگی میکرد تا چنین عاقبتی نصیبش بشود، اما حالا بدون تمام آن انتخابها و طی کردن یک مسیر دشوار و طولانی، این عروج زیبا نصیبش شده است. شهادت زهرا اگرچه امتحان سختی برای ماست، اما لطف بزرگی هم در آن نهفته است. فکر میکنم خداوند هر لحظه در حال تماشای ما و تماشای گفتار و رفتار ماست که در مواجهه با این سختی بزرگ چه واکنشی از خود نشان میدهیم. برای همین همیشه مراقبیم که مبادا برای زهرا بیتاب شده و جزع و فزع کنیم، یا رفتاری از ما سربزند که قربانیمان را نپذیرند، یا از این امتحان، سربلند بیرون نیاییم.»

از بازی و قد کشیدن در مسجد کمیل تا تشییع روی دست نمازگزاران
زهراسادات بچهی مسجد بود، آنقدر که میشود گفت در مسجد بزرگ شده بود.
آقای سیدمحمدحسین سیادت موسوی، امام جماعتِ جوان مسجد کمیل در منطقه نارمک تهران است و زهراسادات از 4 سالگی همراه او به مسجد میرفت و در تمام مدتِ نمازخواندن بابا و حضورش در مسجد، مشغول بازی میشد: «زهرا اشتیاق زیادی برای آمدن به مسجد داشت و اگر یک روز به هر دلیل نمیتوانستم او را ببرم، آنقدر گریه میکرد تا راضیام کند. در تمام مدتِ نمازخواندن ما، روی منبر بالا و پایین میرفت و بازی میکرد. من و زهرا در مسجد کمیل و حسینیهاش، آنقدر وقت و بیوقت بازی کرده بودیم که انگار هنوز آنجاست و آن مسجد را بدون زهرا نمیتوان تصور کرد. برای همین دلم میخواست زهرا در مسجد کمیل تشییع بشود. هم برای آنکه آنجا را دوست داشت و در آن بزرگ شده بود و هم برای اینکه دلم میخواست بگویم که زهرا را با افتخار و اختیار تقدیم کردهام.»
تشییع شهدای مردمی جنگ 12 روزه و جنگ رمضان طبق برنامهریزی صورت گرفته و البته به صورت رسمی و با آیین و تشریفات خاص فقط در گلزار شهدا صورت میگیرد، اما بابامحمد دلش میخواست تابوت کوچک دلبندش را روی دست بگیرد و در مسجد و محلهشان دور بزند و بگوید که خدایا این قربانی را از من بپذیر… به چند جا رو انداخت، اجازه نمیدادند، تا اینکه از زهرای شهیدش خواست و راه باز شد!
زهراسادات 7 ساله ابتدا در همان مسجدی که بزرگ شده بود، روی دست نمازگزاران تشییع شد. پس از آن در محلهشان و بعد در چند تجمع شبانه دیگر. و بابا محمد در هر چهار نقطه؛ در مسجد و محله و تجمعات شبانه روبه روی تابوت دلبندش میایستاد و برای مردم سخن میگفت و به شهادت جگرگوشه و عنایت و لطفی که در حق او و همسرش شده، افتخار میکرد.
بابا محمد حتی با دستان خودش، پاره تنش را در آغوش خاک گذاشت. برایش نماز و تلقین خواند و آرام آرام خاکهای سرد را روی بدن گرمش ریخت و سه بار گفت: الحمدالله الحمدالله الحمدالله.

سیدمحمدحسین سیادت موسوی معلم یک مدرسه ابتدایی در شهرری است و حتما هر روز که وارد کلاس میشود زهرای کوچکش را در همان ردیف اول میبیند که لبخندزنان میگوید بابا یادت نرود قصهام را برای شاگردانت تعریف کنی؛ قصه من و تک تک کودکان شهید این سرزمین را که از جان شیرینشان گذشتند تا ایران بماند و پرچم سهرنگ و زیبا و پرغرورش همچنان برافراشته باشد و کودکانِ آن تا ابد، بدون ترس و دلهرهی جنگ و صدای پهپاد و پدافند و موشک و جنگنده، در آرامش و آسایش بازی کنند و قد بکشند و بزرگ شوند.










انتهای پیام/





































دیدگاهتان را بنویسید