«آسمان گریست»؛ خردهروایتهای نسلکشی آوارگان فلسطینی در صبرا و شتیلا
جهان بیدار شد؛ از شنبهشب وقتی قاتلان صحنه را ترک کرده بودند! عکاسان و خبرنگاران دستبهکار شدند اما دیر.
خبرگزاری تسنیم؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده: سرباز یکی از تانکهایی که «شتیلا» و «صبرا» را به محاصره درآورده بودند، بعدها اعتراف کرد که بامدادِ جمعه 26شهریور1361 (17سپتامبر1982) شاهد قتل 5 زن و کودک بوده و از قاتلان پرسیده که چرا غیرنظامیان را میکشید و قاتل پاسخ داده که: «زنان باردار تروریست میزایند. کودکان وقتی بزرگ شوند، تروریست میشوند»!… لابد با همین توجیه، شکم «اممبارک» را که 9 ماهه باردار بود با کارد بزرگی از هم دریدند و امعا و احشای او را بهم ریختند و نوزادش را بیرون آورده و به رگبار بستند…
و کسانی با توجیه تروریستشدن کودکانِ زنان باردارِ آواره و مظلوم و دربهدرِ فلسطینی دستبه قتلعامِ آوارگان فلسطینی در اردوگاههای لبنان زدند که خود نزدیک به صدسال است در سرزمینهای اشغالی، در حال ترور و نسلکشی و کشتار ملت فلسطین هستند؛ بیوقفه؛ هر سال؛ هر روز … تا همین لحظه… در همه جای جهان؛ در سرزمینهای اشغالی؛ در کرانه باختری، در غزه…
***
کم کم در پایتخت لبنان پیچید که اتفاقات عجیبی در «شتیلا» و «صبرا» صورت گرفته و دو شبِ پیاپی آتش توپخانه «اسرائیلیها» آسمان اردوگاهها را در جنوب غربی بیروت، روشن کرده است!
«ریوئیچی هیروکاوا» خبرنگار ژاپنی شاید از اولین کسانی بود که توانست صبحشنبه 27شهریور (18سپتامبر) راهی به اردوگاههای محاصرهشده بیابد و اولین تصاویر را در قاب دوربینش بنشاند. هنوز «شتیلا» و «صبرا» در محاصره سنگین نظامیان اسرائیلی بود که «هیروکاوا» به اردوگاه رسید. ورودیِ اصلی توسط یک تانک اسرائیلی بسته شده و ورود خبرنگار و غیرخبرنگار به اردوگاه ممنوع بود. «هیروکاوا» اردوگاه را دور زد، تا در جنوب آن شکافی باریک یافت. از مانعی بالا رفت و وارد کوچهای شد که در آن، نخستین پیکر روی زمین افتاده بود. «هیروکاوا» تعریف کرده که نزدیک به یک ساعت هیچ انسان زندهای ندیده و «شتیلا» در سکوت و خاموشی فرورفته بود. اما کم کم خبر ورود یک خبرنگار در اردوگاه پیچیده و کسانی که در خانهها و پناهگاهها پنهان شده بودند، آرامآرام بیرون آمدند!… «هیروکاوا» از اردوگاه خارج شده و تلاش میکند خبر را به بیرون برساند، اما تلفنها قطع بودند و جهان همچنان در بیخبری…
شامگاهشنبه محاصره برداشته شد. تانکها و زرهپوشها و بلدوزرها کم کم ناپدید شده و نظامیان اسرائیلی و شبهنظامیان مزدور لبنانی از کف اردوگاههای «شتیلا» و «صبرا» جمع شدند.
بیروتغربی از حالت حکومت نظامی درآمده، محدودیت رفتوآمدها برداشته و برق غربِ پایتخت که «اسرائیل» آن را از سه روز پیش، قطع کرده بود، دوباره وصل شد.
بیروتِ جنگزده بهظاهر آرام بود و شهر در امن و امان؛ اما کمکم بوی نامطبوع اجساد مثلهشده و درحال تجزیه از سمت «شتیلا» و «صبرا» در حال پخش شدن در منطقه بود.
صبح روز بعد؛ یکشنبه28شهریور ( 19سپتامبر)، «ژان ژنه»؛ نویسنده فرانسوی وارد شتیلا شد. ژنه، نویسنده بود و قلم در دستانش مثل موم؛ نوشت: «عکسها، مگسها را نشان نمیدهند، بوی سنگین مرگ را منتقل نمیکنند و نمیگویند که در کوچههای تنگ، برای گذشتن، باید از کنار پیکرها عبور کرد»!
«ژنه» چند پرسش از بازماندگان اردوگاهها پرسید: «چه کسی کشته؟ چه کسی مسئول است؟ چهها دیدید؟ و …» پاسخها اما کوتاه و محدود بود به: «نمیدانم»!… هم نمیدانستند و هم زبان در دهانشان قفل شده بود، از آنچه دیده بودند و روایات و تصاویرش بعدها جهان را شوکه کرد!
مسئولان لبنانی و امدادگران بیروتی گروههای دیگری بودند که شامگاه شنبه و صبح یکشنبه خود را به ورودی اردوگاههایی رساندند که بوی متعفنِ اجسادِ درحالِ تجزیه و سهشبانهروز بر زمینمانده، تردد و امدادرسانیشان را سخت و کند کرده بود.

کمکم پای خبرنگاران و نویسندگان داخلی و خارجی و پزشکان بینالمللی به «شتیلا» و «صبرا» در پایتخت لبنان باز شد.
صحنههای جنایات دیوانهکننده بود؛ جنایاتی که به دستور و فرماندهی آریل شارون؛ وزیر جنگِ وقت «اسرائیل» و هماهنگی و همکاری سه گروهِ «نظامیان اسرائیلی» به رهبری «ژنرال آموس یارون»، «شبهنظامیان فالانژ» به رهبری «سمیر جعجع» و «ایلی حبیقه»، و «شبهنظامیان مزدور اسرائیل/ ارتش جنوب لبنان» به رهبری «سعد حداد» صورت گرفته بود.
روایات و تصاویر ثبتشده توسط خبرنگاران و گزارشگران لبنانی و فلسطینی و بینالمللی خیلیزود در صدر اخبار رسانههای جهان نشست. کتابهای مشاهدات نویسندگان هم به تدریج زیر چاپ رفت.

خردهروایتهای عریان و عبرتآمیز
در میان تمام کتابهای منتشرشده از کشتار «صبرا» و «شتیلا» اما شاید یک کتاب بیپردهتر و بدونملاحظه و سانسور (تا حد ممکن البته) آن چندروزِ جهنمی در اردوگاههای فلسطینی را ثبت کرده؛ آنهم بهدلیل آنکه مستقیم از زبان بازماندگان یا شاهدانِ حاضر در صحنه نقل شده است. کتاب «تروریسم صهیونیستی در فلسطین اشغالشده» به قلم «غازی خورشید». در این کتاب، فصلی به قلم و روایت «صفاء حسین زیتون» به «قتلعام در شاتیلا و صبرا» اختصاص یافته است:
تودههای زباله، در کنار خانهها و در داخل اتاقهای خواب
ـ در ورودیِ جنوبیِ اردوگاه شاتیلا، یکردیف خانههای کوچک و محقر بر اثر گلولهبارانهای شدید، بر سر ساکنان آن، فروریخت. پنجاهمتر دورتر، اجساد روی هم انباشته شدهاند. دستها و پاها بههم گره خورده است. گلولهها را در سرشان خالی کرده بودند. سر عدهای دیگر را قطع کرده بودند. چشمانشان باز و متشنج مانده بود.
ـ چندمتر جلوتر جسد پنج زن و تعدادی کودک، روی تلی از خاک به پشت افتاده، از جمله یک زن که پیراهنش از ناحیه سینه، پاره و سینههایش قطع شده و در کنارش سر بریده دخترکی با نگاهی خشمگینانه به قاتلان، دیده میشود.
ـ در کنار خانهای نیمهویران، زن جوانی درحالیکه طفل شیرخوارهاش را در آغوش گرفته، به رو افتاده است. تلاش کرده بود، خود و کودکش را از چنگ قاتلان نجات دهد، اما جنایتکاران از پشت او را به رگبار بسته بودند. گلولهها از بدنش عبور کرده و در بدن طفل شیرخواره نشسته بود، در حالی که کودکش را به سینه میفشرد.
ـ بالای تلی از آوار جسد دخترکی چهارساله افتاده است. در میان خرابههای خانهی ویرانشده خود، دنبال مادرش میگشت که قاتلان او را دیده و گلولههای خود را در عورت او خالی کرده بودند.
ـ در میان زبالهها جسد «عدنان نوری – 90 ساله -» افتاده است. گلوله، شقیقه چپ او را شکافته بود. عصایش در کنارش بود.
ـ در حفرهای نزدیک بیمارستان عکا، جنایتکاران پیرمرد دیگری را با کارد سر بریده بودند.

ـ در کنار جسدی که سر آن از هم پاشیده بود، زنی کارت شناسایی آلوده به خونی را بهدست گرفته و فریاد میزند: «این برادر من است. لبنانی است، نه فلسطینی!»
ـ در جای دیگری بولدوزرها آوار خانهها را روی تعدادی جسد ریخته بودند. از میان سنگها و خاکها چند دستوپا بیرون زده است. از میان آنها دستِ زن بارداری دیده میشود که میخواسته کارت شناسایی لبنانیاش را نشان دهد که مهلتش نداده بودند. کارت شناسایی هنوز در دستش بود.
ـ در خانه سوم در اتاق تاریکی، اجساد یک زن و مرد و دو کودک خردسال و یک طفل شیرخواره بهم چسبیده بودند. آنها روی رختخوابشان-زمین-در خواب به قتل رسیدند.
ـ در چهارمین خانه، کودک شیرخوارهای میان دستانِ مادرِ بهقتل رسیدهاش حرکت میکند و جسد مرد از پنجرهای آویزان است.
ـ و جسدهای دیگر در خانههای دیگر تکهشده، یا سرها از هم پاشیده و با کارد مثله شدهاند. آنها پیش از شهادت، شکنجه شدند.
ـ کیفهای خالی پول در اطراف تودههای اجساد پراکنده شده و این ثابت میکند که قاتلان پولهای قربانیان را میربودهاند.
ـ در کوچهای دو دختر یازده یا دوازده ساله، به پشت افتادهاند. قاتلان پیش از خالیکردن گلولهها در سرشان، به آنها تجاوز کرده بودند.

ـ پوکههای بسیار، صندوقهای مهمات و کاغذهای رنگینِ مخصوص شکلاتِ ساخت «اسرائیل» که نوشتههایی به زبان عبری روی آن دیده میشود، در محل جنایت پراکنده است.
ـ آثار بولدوزرها روی جاده شنی، به گورهای دستهجمعی ختم میشود. قاتلان برای پنهانکردن اجساد، خانهها را روی آنها ویران کرده، یا بهوسیله بولدوزر آنها را به میان خرابهها، انداختهاند، یا با همین بولدوزرها به داخل کامیونها انداخته و به نقاط نامعلومی حمل کرده، یا در گورهای دستهجمعی دفن کردهاند. قربانیان قتلعام صبرا وشاتیلا، بیش از 4000 شهید برآورد شده است، اما هنوز رقم اجسادی که با بولدوزر در کامیونها انداخته شده و به نقاط نامعلومی در خارج از اردوگاهها حمل شدهاند معلوم نیست.

«ام کاید فلسطینی»: وقتی شکم «ام مبارک» را که 9 ماهه حامله بود، با کارد بزرگی از هم دریدند و امعا و احشای او را بههم ریختند و کودک را بیرون آورده و به رگبار بستند، نزدیک بود دیوانه شوم…
همسایه روبهرویی که به اتفاق افراد خانواده در خانه مانده بودند را دستبسته و سربریده و لخت پیدا کردیم. گمان میکنم به او تجاوز کرده بودند. از اعضای خانوادهاش هیچ اثری نیافتیم.
دستهای «ابوعلی مقداد» را با چاقو قطع و سرش را از تن جدا کردند… سرش کمی آنطرفتر روی زمین افتاده بود، درحالیکه صورتش با ضربات چاقو بههم ریخته بود.
«یسریه عطیه العموشی؛ مصری»: شبهنظامیان نزدیک بیمارستان «عکا» وارد دو پناهگاه شده و همه خانوادهها را کشتند و سپس هر دو پناهگاه را با دینامیت منفجر کردند…
«د…» پیرمرد فلسطینی»: میان ویرانههای خانه دنبال خانوادهام گشتم، اثری از آنها ندیدم. خانه تبدیل به ویرانه شده است. امدادیها به من گفتند بروم به مسجد اردوگاه و شهرک ورزشی، شاید آنجا بتوانم اعضای خانوادهام را در میان اجساد تلمبار شدهی قربانیان پیدا کنم. در مسجد، یکی از دخترانم را دستوپا بسته و سر از تن جدا شده، و در کنارش طفل شیرخوارهاش را که به سینه مادرش چسبیده بود، پیدا کردم. او را هم با چاقو زده بودند. دو قدم آن طرفتر، همسر بیچارهام… سر او را هم از بدن جدا کرده بودند. دست راستش، بازوی دختر دیگرم را گرفته بود. ظاهرا قصد دفاع از دخترش را داشت. نزدیک آنها دختر کوچکترم با پیکری خونین افتاده بود و در اطرافش صفحاتی از قرآنکریم پراکنده بود. صفحات قرآن خیس خون بود…
«جمیله … لبنانی؛ از اردوگاه شاتیلا»: پنجشنبهشب، صدای مردم را شنیدم که دارند میدوند و فریاد میکشند. من و دخترم «امل» خود را به بیمارستان عکا رساندیم. شب را آنجا گذراندیم و صبحجمعه به اردوگاه بازگشتم تا از سلامتی والدینم مطمئن شوم. خانه را ویران دیدم و پدر معلولم روی تختخواب بهقتل رسیده و صندلی چرخدارش در کنارش بود، اما جسد مادرم را در کوچه پیدا کردم. سعی کردم به بیمارستان بازگردم، یکی از افراد مسلح مرا گرفت. کارت شناسایی لبنانیام را نشانش دادم. مرا به خانهای در همان نزدیکیها برد. چهار نفر دیگر آنجا بودند. همگی به من تجاوز کردند. ای کاش مثل پدر و مادرم و برادرانم مرا نیز کشته بودند. قاتلان جنایتکار 26 نفر از افراد خانوادهام را کشتند.
«امینه احمدحسین؛ فلسطینی»: میدانم شوهر و پسر پانزده سالهام را کشتهاند، ولی تاکنون اجساد آنان را پیدا نکردهام. تیراندازیها از پنجشنبه شروع شد. روز جمعه فهمیدیم که ما را خواهند کشت. به سمت بیمارستان عکا فرار کردیم، افراد مسلح به بیمارستان یورش آورده و همه مردان فلسطینی از جمله شوهرم و پسرم را با خود بردند. روز شنبه خواستم به اردوگاه برگردم. همراه دیگران به یک پست بازرسی اسرائیلی نزدیک شدیم. یک اسرائیلی به ما گفت چرا از منطقه نمیروید؟! اینجا که کشورتان نیست!

«… لبنانیای که پرستار بیمارستان عکا بود»:
روز جمعه بیمارستان «عکا» را محاصره کردند. نگهبان بیمارستان «عمو ابوسعید» سعی کرد جلوی آنها را بگیرد، ولی او را به رگبار بستند. پزشکان تصمیم گرفتند بروند بیرون بلکه با افراد مسلح به تفاهم برسند. پرچم سفیدی دست گرفته و به طرف در ورودی بیمارستان رفتند، اما افراد مسلح با پرتاب بمبی از آنها استقبال کردند. پزشکان به زمین افتادند، خونریزی شدیدی داشتند. همکارم در حالیکه دیوانهوار فریاد میکشید، سنگی برداشت و به طرف محل اصابت بمب، انداخت و دوید به طرف پزشکان تا کمکی به آنها کرده باشد، اما جنایتکاران او را گرفته و سیلی محکمی به او زدند که بر زمین افتاد و از هوش رفت. پیراهن سفیدش را پاره کردند و او را کشانکشان به پیادهروی مقابل برده و به او تجاوز کردند.
«مصطفی جبرا فلسطینی از اردوگاه شاتیلا»: حدود 30 نفر بودیم. قاتلان جمعهشب ما را سینهی دیوار چسبانده و با سلاحهای خودکار به رگبار بستند. ما چندنفر زخمی شده و زنده ماندیم… همسر و سه فرزندم مفقودالاثر هستند، ولی مادرم میگوید که آنها مردهاند. میگوید قاتلان همه آنها را با تبر تکهتکه کردند.
«وجنات زینعبداللطیف مصری»: عدهای مصری در اردوگاه «شاتیلا» زندگی میکردند. بسیاری از آنها به اتفاق خانوادههایشان هنوز مفقودالاثرند… بهمحض شنیدن خبر قتلعام، روز جمعه به بیمارستان «غزه» پناه بردم، ولی آنها صبحشنبه ما را در داخل بیمارستان محاصره کردند. بیش از هزار نفر به این بیمارستان پناه آورده بودند. فلسطینیها را از خارجیها جدا کرده و همه را به استادیوم ورزشی بردند. آنها را به داخل گودال عمیقی که بوسیله موشکهای هواپیماهای اسرائیلی در جریان بمبارانهای وحشیانه بیروت حفر شده بود، انداختند و از آنها خواستند که در داخل گودال دراز بکشند. سپس آتش رگبار سلاحهای خودکار به سوی آنان گشوده شد. سه بولدوزر اسرائیلی روی زندهها و مردهها خاک ریختند. خیلیها سعی کردند از آن جهنم فرار کنند، اما بیفایده بود. قاتلان بالای گودال ایستاده و آنها را با تبر میزدند.

بیمارستان «عکا» و «غزه» در «شتیلا» و «صبرا»
بیمارستان «عکا» در جنوب اردوگاه شتیلا واقع شده است. شبهنظامیانِ قاتل جمعه (17سپتامبر) سهبار به «عکا» یورش برده و مجروح و پناهنده و پرستار و پزشک را مورد تیراندازی و تعرض و تجاوز قرار دادند. شامگاهجمعه ساختمان «عکا» در حال سوختن میان شعلههای آتش بود…
بیمارستان «غزه» در منتهیالیهِ شمالِ اردوگاه «شتیلا» و در محدوده اردوگاه «صبرا» واقع شده است. قاتلان جنایتکار صبحشنبه 27شهریور (18سپتامبر) وارد این بیمارستان شدند. عجله داشتند! مهلتی که اربابان اسرائیلیشان به آنها داده بودند، در حال پایان یافتن بود.
یک پرستار گفت که تعداد غیرنظامیانی که پس از انهدام خانههایشان در اردوگاههای صبرا و شاتیلا به بیمارستان غزه پناه آورده بودند، بیشتر از هزار نفر بود.
ساعت شش بامدادشنبه بود. افراد مسلح، بلندگو بهدست در محل حاضر شده و بیمارستان و مناطق اطراف آن را محاصره کردند و خود را سربازان اسرائیلی معرفی کردند. کلاهخودها و تفنگهای اسرائیلی داشتند. به بیمارستان یورش آورده و حدود یکهزار غیرنظامی و 82 مجروح و دهها پزشک و پرستار و بهیار را بازداشت کردند…
شامگاهشنبه که گروه صلیبسرخ جهانی برای انتقال کارکنان و بیماران به بیمارستان غزه آمده بود، مشاهده کرد، از 10137 نفری که صبح در بیمارستان بودند، فقط ٢۵ مجروح که توانایی حرکت نداشتند و 15 پزشک خارجی باقی ماندهاند.

دکتر «سوشای آنگ»؛ متخصص ارتوپدی که چندماه پیش از جنایات صبرا و شتیلا و هنگام حملات هوایی اسرائیل به بیروت، برای کمک به مجروحان حملات اسرائیلیها کار خود را در بیمارستان توماس لندن رها کرده بود تا به تیم پزشکی صلیبسرخ در بیروت ملحق شود، عصرِشنبه 27شهریور ( 18سپتامبر) پس از پایان محاصره، وارد قتلگاه «شتیلا» شده و درخصوص مشاهداتش گفته بود: «در میان آن صحنههای بسیار عجیب و دردناکِ اجساد هزاران مرد و زن فلسطینی و لبنانی که کنار هم افتاده بودند، یک صحنه برای من دردناکتر بود؛ زنی مجروح و نیمهجان روی زمین افتاده بود که از ما خواست آخرین خونهای باقیمانده در بدنش را بگیریم و به فرزند زخمیاش تزریق کنیم تا زنده بماند. فرزند، نجات پیدا کرد، اما ساعاتی بعد، مادر فلسطینی جان باخت، و مثل او مادران نیمهجان زیادی بودند که با دیدن تیم پزشکی تلاش میکردند نوزادان خود را به پزشکان و پرستاران بسپارند.»

کتابهایی که برای «صبرا» و «شتیلا» گریه کردند
کتابهای متعدد دیگری نیز توسط نویسندگان شرقی و غربی درخصوص کشتار شتیلا و صبرا نگاشته شده است.
«تونی کلیفتون»؛ گزارشگر غربی در کتاب «آسمان گریست» نوشت: «آنچه مرا سخت تکان داد این بود که شخصی بر اثر سوختن مرده بود و بعد معلوم شد فالانژیستها روی او بنزین ریخته و او را آتش زدند و فقط سفیدیِ دندانش در میان سروصورت جزغالهاش نمایان بود.»
دکتر «توفی رازلی»؛ پزشک سوئدی بود که مشاهداتش از «شتیلا» و «صبرا» در کتاب «جنگ بیروت» آمده است: «مردی تقریبا شصتساله را آوردند که یکقطعه از گلوله فسفری در سینه او باقی مانده بود. دود از محل سوختهشدهی گلولهفسفری در داخل سینهاش، همچنین از دهان و بینیاش با هر نفس دردناکی که میکشید، خارج میشد… ما مجبور بودیم پیش از اینکه بتوانیم جلوی سوختن را بگیریم و بافت سوختهشده را برداریم، گلوله را از سینه او خارج کنیم. بیچاره قبل از عمل جراحی مُرد».
«تفنگ و شاخه زیتون»؛ کتابی است بهقلم «دیوید هرست»؛ خبرنگار معروف غربی که در بخشی از آن آورده است: «قتلعام 48 ساعت به طول انجامید. در اولین ساعت فالانژها با کمک اسرائیلیها وارد اردوگاه شتیلا و سپس وارد خانههای مردم شده و آنها را در خواب، به رگبار مسلسل بستند. فالانژها پیش از کشتن آوارگان، آنها را شکنجه میدادند؛ چشمهایشان را درمیآوردند، زندهزنده پوستشان را میکندند، شکمها را میدریدند و در آخر بهضرب گلوله آنها را از پا در میآوردند، بچهها را از وسط دوشقه میکردند و مغزشان را به دیوار میکوبیدند. در حمله به بیمارستان عکا تمام بیماران را روی تختها کشتند، دست بعضی را به ماشین میبستند و در خیابانها میکشیدند. دستهای فراوانی برای بیرون آوردن دستبند و انگشتر، قطع شده بود. در نهایت چند بولدوزر به اردوگاه آوردند تا علاوه بر دفن مقتولان، خانههای سالم را با خاک یکسان کنند. اجساد مردم تا چند روز بر زمین مانده بود…»!


خاطره دردناک قتلعام «صبرا» و «شتیلا» در ذهنِ
کودکان آواره فلسطینی ماند و آن را سینه به سینه
برای فرزندانشان بازگو کردند، به امید آنکه
این درد و مصیبت عظما به مشتهای گرهکردهی
انتقامی بزرگ تبدیل شود و دودمانِ
رژیم درنده صهیونیِ دیوسیرت را بر باد فنا بدهد
انتهای پیام/





































دیدگاهتان را بنویسید