×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • کفش‌های گمشده؛ روایت مریم عرفانیان از تشییع آقای شهید ایران

  • کد نوشته: 67229
  • ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
  • 2 بازدید
  • ۰
  • روی تصویری نوشته بود: تعداد کفش‌هایی که در مراسم تشییع رهبر تو مشهد گمشده، از تعداد پهلوی‌چیا بیشتر بوده.

    کفش‌های گمشده؛ روایت مریم عرفانیان از تشییع آقای شهید ایران
    فرهنگی

    به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، مریم عرفانیان، از نویسندگان شناخته‌شده ادبیات دفاع مقدس، در یادداشتی اختصاصی به حال و هوای شهر مشهد در روز تشییع بزرگ‌مرد ایران، رهبر شهید انقلاب، پرداخته است. یادداشت او را می‌توانید در ادامه بخوانید:

    شوهرم تا دید من و دخترم لباس می‌پوشیم، گفت: «آمریکا دوباره آتش‌بس رو نقض کرده. چند جا رو زده، مخصوصاً جنوب کشور.»
    همین‌طور که حرف می‌زد، چند بطری کوچک آب را یکی‌یکی می‌گذاشت توی فریزر. عادت داشت وقتی نگران است، دستش را مشغول کند. من اما دست از لباس پوشیدن برنداشتم. چادرم را همان‌طور که توی کمد بود، کشیدم روی سر. حتی وقت صاف کردن چین‌های چادر را هم نداشتم.

    ـ ساعت تشییع رهبر تغییر کرده  …

    داستان آن «آدم حسابی» که برای ایران کم نگذاشت

     

    ته صدایش یک لرز کوچک داشت. همان موقع درینگ‌درینگ موبایلم بلند شد. قرار بود مراسم هشت صبح باشد؛ اما شده بود یازده! گیره‌ کوچک زیر گلو را با عجله به روسری‌ام زدم.

    از پشت سرم صدای شوهرم آمد.

    ـ نظرت همینه؟ می‌خوای بری؟

    برگشتم طرفش. جوابش را خودش بهتر از هر کسی می‌دانست. گفتم: «آره، مگه غیر اینه؟ چطور؟»

    ابرو بالا برد و گوشه‌ لبش را جمع کرد.

    ـ آخه شبکه‌های آمریکایی شایعه کردن ممکنه مشهد رو بزنن …

    از زودباوری‌اش خنده‌ام گرفت، گفتم: «به همین خیال باشن  …»
    جدی نگاهم کرد.

    ـ پس جلو نری  …

    دیگر گوش نمی‌دادم. اشتیاق عجیبی داشتم؛ اشتیاق دوباره دیدن آقایم را. دلم نمی‌خواست اگر خطری هم باشد، من توی خانه نشسته باشم و در مراسم شرکت نکنم. چند سال پیش بود که رفتم دیدار خصوصی رهبر. تاریخش فراموش نمی‌شود؛ درست مثل روز تولد بچه‌ام توی ذهنم حک شده. مهر نود و هشت بود.

    از بازرسی‌ها که رد شدیم، به حیاطی بزرگ رسیدیم پر از ‌دار و درخت. فکرش را هم نمی‌کردم توی تهران، توی دل شلوغی، آن همه آرامش در آنجا جمع شده باشد. به یاد خانه‌ پدری افتادم، به یاد حیاطی با درخت گردو و توت که زیر سایه‌شان چای می‌خوردیم. تصویر حیاط بیت را قبلا در تلویزیون دیده بودم.

    پله‌های کوتاه و عریض ساختمان را زیر پا گذاشتیم، کفش‌هایمان را در آوردیم و دم در گذاشتیم. به کفش‌های جفت شده نگاهی انداختم، یک طرف کفش‌های مردانه و یک طرف کفش‌های زنانه‌. هر کدام راه دوری را از شهرهای مختلف آمده بودند تا این دیدار رقم بخورد؛ از تبریز، از کرمان، از اصفهان …. وارد شدیم.

    بیت… چقدر ساده بود. موکت کرمی که زیر پا، نرمیِ ابری داشت. دورتا دورش، کناره‌ای سفید پهن شده بود. پشتی‌های بزرگ با طرح اسلیمی کرم‌قهوه‌ای، مثل توی عکس‌های قدیمی، دیوار را گرفته بودند. هیچ چیز اضافه نداشت. هارمونی رنگ‌ها هم ساده بود؛ کرم، قهوه‌ای، سفید؛ رنگ‌هایی که دلت را آرام می‌کرد، بدون اینکه بدانی چرا …

    یک نفر برایمان در استکان‌های کوچک طرح شصتی چای آورد. جلوی هر کداممان یک قندان کوچک گل‌سرخی بود، و چند پیشدستی پر از بیسکوییت … همه‌چیز عطر و بوی خانه‌ پدربزرگ‌ها را داشت؛ صمیمی و گرم …

    چند روز قبلش راوی کتابم (بتول خورشاهی) زنگ زد و گفت: «برای کتاب نامه‌ای بنویس و تقدیم حضرت آقا کن.» راستش را بخواهید، تا آن موقع فکرش را هم نمی‌کردم. من که همیشه از پشتِ صفحه‌ تلویزیون ایشان را دیده بودم، حالا می‌خواستم دست‌نوشته‌ خودم برسد به دستشان.

    من صف دوم نشسته بودم؛ درست وسط صف. صف اول را آقایان نویسنده تشکیل داده بودند و دومین صف را خانم‌ها. دوربین‌ها دور تا دور، چیده شده بودند و از ما فیلم و عکس می‌گرفتند. کلیک کلیک دوربین‌های عکاسی فضای اتاق کوچک بیت را پر کرده بود. با هر صدای «کلیک» دلم می‌گفت شاید این عکس، یک روز برای بچه‌هایم بماند. شاید روزی نگاه کنند به این تصویر و بگویند «مادرمان آنجا بود، در بیت رهبری …» نویسنده‌ها یکی یکی معرفی شدند؛ هر کدام با اسم و کتاب‌هایشان. تا اینکه نوبت به من رسید. آقا با لبخندی پرسیدند: «چند تا کتاب نوشتید؟»

    انگار که نفس‌ توی گلویم قفل شده باشد. گفتم: «پنجاه تا …»
    آقا با لحنی پدرانه، ادامه دادند: «آفرین، پنجاه تا؟! ماشاء‌الله که اینقدر کتاب دارید …»

    سر شوق آمدم با همان یک جمله، با همان «آفرین» از زبان کسی که برای دنیا اسطوره بود. یادم نمی‌آید چه بلایی سرِ چشم‌هایم آمد که از سر ذوق خیس اشک شد. فقط یادم هست همان یک جمله، شد انگیزه‌ سال‌ها کار. هر وقت پایِ نوشتن خسته می‌شدم، هر وقت دلم می‌گفت «دیگه بسه و ننویس …»، آن جمله می‌آمد توی گوشم: «آفرین… ماشاء‌الله …»

    آن روز، آقا حرفِ مهم‌تری هم زدند که: «جنگ ما یک گنج تمام‌نشدنی است و هر نویسنده‌ می‌تواند آن را به زیور تحریر بیاراید تا به دست مخاطب برسد …»

    آن لحظه به ارزش کارِ نویسندگی‌ام بیشتر پی بردم که هر کلمه در کتاب‌هایم‌، سهمی است از آن گنج تمام‌نشدنی .

    وقتِ تقدیم کتاب که شد، کتاب‌های «تا ابد با تو می‌مانم» و «راهی برای رفتن» را برداشتم. یادداشتی که نوشته بودم را رویشان گذاشتم و تقدیم کردم.

    ـ حالا کجاها رو زدن؟

    با صدای دخترم از فکر بیرون آمدم.

    شوهرم جواب داد: «قسمتی از خط دریایی خلیج فارس رو زدن …»

    ـ آخه چرا؟

    ـ تفاهم نامه رو نقض کردن، جنگه دیگه …

    رو به دخترم پرسیدم: «به نظرت نادیا، برای چی زدن؟ برای اینکه پیکر رو نیارن؟»

    او هم وارد بحث شد: «لابد چون کشتیای آمریکا رو زدن، راه آهن شمال و بعضی شهرا رو زدن تا جمعیت نیان برای مراسم تشییع  …»

    با خنده گفتم: «ایرانیا از کوچیک و بزرگ تحلیلگر جنگ شدن  …»

    ***
    از خانه زدیم بیرون. شوهرم ما را به ایستگاه متروی پارک ملت رساند. دخترم و دوستش فاطمه بودند و من. از ماشین پیاده شدیم و پله‌های مترو را دو تا یکی پایین رفتیم. نادیا گفت: «عه!! روبان قرمز برنداشتیم که ببندیم به دستمون به نشانه‌ خونخواهی.»

    فاطمه جواب داد: «من می‌خواستم بخرم گرون بود، دونه‌ای 50 هزار تومن!»

    نادیا کوله‌اش را روی دوشش جا به جا کرد. رو به فاطمه پرسید:

    «گشنه نیستی؟ صبحانه خوردی؟»

    موقع آمدن بطری‌های کوچک آب یخ را هم گذاشته بود توی کوله‌اش. می‌دانستم که توی کوله‌اش پر است از کلوچه و ساندویچ و لیوان و … انگار می‌خواست برود جایی که دیگر هیچ چیز گیرش نمی‌آمد! به مترو که رسیدیم، عده‌ای ایستاده بودند به گلایه که: «چرا مترو تعطیله.»

    چند زن و مرد پرچم ‌به ‌دست از کنارمان گذشتند. یکی‌شان دست بالا برد.

    ـ منتظر نمونین. اتوبوس هست.

    دنبالشان از پله‌ها یک‌راست رفتیم بالا.

    راننده‌ جلوی اتوبوس اشاره کرد: «سوار شید برای مراسم  …»

     جمعیت کیپ در کیپ در اتوبوس ایستاده بودند؛ قسمت مردها که هیچ، جای نفس کشیدن نبود. صندلی زن‌ها هم پر شده بود. نادیا و فاطمه کنار هم نشستند و من پشت سرشان. یکی از خانم‌ها عکس آقای شهید را در اتوبوس پخش می‌کرد. روی عکس‌ها نوشته بود: «شرمنده جانان زگران جانی خویشم.»

    از پنجره چشم دوختم به خیابان. در مسیر، توی لیوان‌های یک‌بار مصرف شربت زعفرانی به مردم می‌دادند. ترافیک شدیدی بود و هوا گرم. سرودی از موکب پخش می‌شد: «ای غم ناگهانی حسرت جاودانی، دیدار ما قیامت، آقای آسمانی …. توی دل ما امید زنده‌س، هر کس به خدا رسید زنده‌س  …»

    اتوبوس مدام متوقف می‌شد و حرکت می‌کرد. پیاده رو پر بود از جمعیت!

    ـ مامان! ببین خیلیا دارن پیاده می‌رن مراسم …

    با صدای دخترم چشم گرداندم به زن‌ها و مردهایی که تند تند پیش می‌رفتند. بعضی‌ها پیشانی‌بند یاثارالله داشتند و برخی هم پرچم دستشان بود. جواب دادم: «تازه رسیدیم احمدآباد تا فلکه برق خیلی راهه  …»

    اتوبوس ایستاد و مردم یکی یکی پیاده شدند. ما هم که از ترمز زدن پشت سر هم و ماندن در ترافیک خسته شده بودیم، آمدیم پایین.
    آن روز تازه فهمیدم که چقدر مشهدی‌ها عاشق آقای شهید هستند. همه تند تند قدم برمی‌داشتند تا زودتر خود را به مراسم برسانند. «در میان آن همه نگرانی و ترافیک و گرما، خاطره‌ آن دیدارِ خصوصی مثل یک تکیه‌گاهِ محکم توی دلم بود. با یاد آن روز، ترس از موشک‌های آمریکایی و شایعه‌های شبکه‌های خارجی، همه‌اش رنگ باخت.

    خیابان احمدآباد، آنقدر ترافیک بود که به‌سختی راهمان را از میان شلوغی پیدا کردیم. بعضی‌ها پرچم‌های سه رنگ ایران و زرد حزب‌الله را از پنجره‌های ماشین‌هایشان بیرون آورده بودند. زنی برای دخترش مچ بند سرخ «یا منتقم» می‌بست. دست راستم را جلو بردم و یک مچ بند هم به نشانه خون‌خواهی برای من بست. هر چه از خیابان ملک‌الشعرای بهار به سمت فلکه برق می‌رفتیم، ازدحام جمعیت سیاه‌پوس بیشتر و بیشتر می‌شد. دختر 9 ساله‌ای که کنار پدرش پیش می‌رفت، شعار می‌داد و مردم همراهی‌اش می‌کردند. مرد میانسالی شعارها را ادامه داد. روحانی جوانی گفت: «بذارین این دختر خانوم شعار بده  …»

    یک نفر با دستگاهی که اسمش را نمی‌دانستم چیست آب روی سر جمعیت می‌پاشید. سر و صورتم خیس شد و خنک.

    چشم‌هایم روی چهره‌ها چرخید؛ نادیا و دوستش فاطمه را که جلوتر از من رفته بودند گم کردم… مرد، زن، پیر، جوان و … چه می‌شد اگر هر کدام روایت این بدرقه ‌باشکوه را برای آن‌هایی که نتوانسته بودند بیایند تعریف کنند؟ بدرقه‌ ماه تا شمس الشموس را …

    به سختی از میان ازدحام آدم‌ها خودم را به میدان بسیج رساندم؛ درست جایی که مردم پرچمی سرخ را روی دست‌ها گرفته بودند. نگاهم به آسمان افتاد؛ یک هلی‌کوپتر رد شد و رفت شاید داشت از خیل عاشقان او تصویر می‌گرفت. اما نه، او میانِ همین دست‌ها بود، میانِ همین دل‌ها … چند دقیقه که منتظر ماندم، تریلی‌ای از وسط جمعیت جلو آمد. ولوله‌ای بین مردم افتاد.

    از بلندگو «حسین … حسین» بلند شد. چند مرد که بالای تریلی ایستاده بودند بر سر و صورت می‌زدند. روضه‌ای بود که نگو و نپرس … دل‌ها را تکه‌تکه می‌کرد، چشم‌ها را سیل‌باران … نوحه‌ «یا بقیه الله …» در فضا پیچید. دست‌ها بالا رفتند، عده‌ای بر سر می‌زدند. زن‌ها مویه می‌کردند. تریلی که رفت، تازه فهمیدیم پیکر شهدا در ماشین دوم است.

    «یا حسین» جمعیت بلند شد و ماشین دوم جلو آمد! تابوت‌های پیچیده در پرچم سه رنگ آرام از پیش چشم‌های شرجی‌ام رد شد. دلم را، جانم را، آقایم را، علمدارم را می‌بردند … و این تلخ‌ترین لحظه‌ زندگی‌ام بود، تلخ‌تر از روزی که پدرم را از دست دادم. همه‌ تنم لرزید و پهنای صورتم خیس اشک شد …

    عده‌ای برای نماز به سمت حرم راه افتادند و تعدادی هم راه برگشت پیش گرفتند. وسط خیابان، کفش‌ها کوچک و بزرگ توجهم را جلب کرد. کتانی، روبسته و کوچک و بزرگ… به یاد خاطرات تظاهرات دوران انقلاب افتادم که هر وقت چادر و کفش در خیل جمعیت جا می‌ماند، می‌بردند در خانه آیت‌الله شیرازی … پیش خودم گفتم: “معلوم نیست این کفش‌ها از کجا اومدن؟ لابد راه دوری طی کردن تا این بدرقه رقم بخوره.”

    پسر نوجوانی که یک پایش کفش داشت و آن یکی جوراب، خم شد و چند کفش را بالا و پایین کرد. پرسیدم: «چه حسی داری کفشت گم شده؟»

    گفت: «ارزشش رو داشت، ما که برای آقا جون می‌دیم  …»
    پیرمردی خودش را به او رساند.

    ـ اگه کفشت رو پیدا نکردی همه رو بردن یه جای دیگه تل انبار کردن … اونجا رو هم بگرد …

    در راه برگشت، باز هم مترو تعطیل بود. مجبور شدم پیاده مسیر آمده را برگردم. تشنه بودم. توی صف ایستادم. یک نفر بطری‌های آب یخ را یکی یکی به مردم می‌داد. چشمم افتاد به زنی که چادری سیاه به سر داشت و چهره‌اش شبیه تاجیک‌ها بود، با چشم‌های بادامی … از لهجه‌اش فهمیدم افغانستانی است. اسمش را پرسیدم. با لحنی شیرین گفت: «حسنیه، حسنیه گلستانی …»

    پیرزنی هم در ادامه حرفش گفت: «منم از پاکستان اومدم …» و زنی دیگر اهل عراق!

    حسنیه ادامه داد: «من از ولایت هراتم، هم‌مرز مشهد. روزی که خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، فرداش بیشتر جوون‌های منطقه پاسپورت‌به‌دست بودن. حتی میان‌سال‌ها هم می‌گفتن بریم ثبت‌نام برای سربازیِ امام زمان. وقتی گفتن جنگ زمینی نیست، نتونستن بیان. مردم ایران نمی‌دونن آقای شهیدشون چقدر توی قلبِ ما جا داشت …»

    با فکر به حرف‌های حسنیه راه خانه را پیش گرفتم. موبایلم که آنتن داد، اینستاگرامم را باز کردم. پیجی توجهم را جلب کرد. روی تصویری از مراسم آن‌روز نوشته بود: «آمار گرفتن تعداد کفش‌هایی که در مراسم تشییع رهبری تو مشهد گمشده، از تعداد پهلوی‌چیا بیشتر بوده …»

    راست می‌گفت. کفش‌ها گم شده بودند، اما ما پیدا شده بودیم. موبایلم را توی کیف سراندم و راهی خانه شدم. توی دلم به موشک‌های آمریکایی فکر می‌کردم. با خودم گفتم: «این جمعیت، از هر موشکی قدرتمندتره  …»

    کفش‌هایم اما، دیگر آن کفش‌های سابق نبودند. غبارِ بی‌تکرار مراسمی رویشان نشسته بود که تکرار شدنی نبود؛ و دلی که دیگر جای خالیِ آقایش را هیچ‌وقت پر نمی‌کرد….
    انتهای پیام/

     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *