آقای کشوردوست! سلامم را به امام رضای جان برسان
سلامم به امام رضای جان برسان، ای آقای شهید، آقای کشور دوست… .
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، محمد قبادی، نویسنده کتاب تقریظ شده “پاسیاد پسر خاک” و پژوهشگر، در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم نوشت:
رفته بودم مازندران، برای دیدن مادرم و یکی دو کار دیگر؛ چند وقتی هست که در هر فرصتی میروم، گاهی یک نصف روز و گاهی چند نصف روز.
میدانستم که از جمعه ملاقاتها شروع میشود و نوبت چون منی به شنبه میافتد، برای همین صبح شنبه زدم به جاده و راهی تهران شدم. سهتیغ آفتاب رسیدم و ناهار خورده نخورده، موتور را آتش کردم و رفتم. فقط میخواستم زودتر بروم، برسم و دیدار تازه کنم. میخواستم به او بگویم آمدهام. بگویم من هم هستم.
در راه نمیدانم چرا چشمم تار میدید. تا برسم مصلا هیچ چالهای را در خیابان جاننداختم. خیابانهای اطراف و محوطه جای سوزن انداختن نداشت. موتور را کمی دورتر از قنبرزاده، بستم به خودش و رفتم. صف بود و بازرسی میکردند. جوانی ماسک به صورت با لباس نیمچه پلنگی از سر صف دائم فریاد میزد، «آوردن فندک و سیگار ممنوعه» و پیرمرد پشت سر من با آن سرفههای آبدار، تندتند به سیگارش پوک میزد. سر صف که رسیدم دست جوان لباس پلنگی حداقل سی تا فندک بود. خواستم شوخی کنم، اما جای شوخی نبود.
اذان گفته بودند. بیمُهر و سجاد، لابهلای زنها و مردهای دیگر که برخیشان هلاک بودند و برخی حیران، نماز خواندم. انگار کوهی را از دوشم برداشتهاند و کوهی دیگر گذاشتهاند.
این شاید آخرین ملاقاتمان بود، اما نه…
او هنوز از پس پرده نیامده بود و قاری قرآن میخواند و من شرمسار از همه آن سالها که بینمان گذشت، به آنها فکر میکردم و پرچم قرمز «یا لثارات الحسین» میچرخواندم.
سرود جمهوری اسلامی پخش شد و من ناخودآگاه دستم را روی قلبم گذاشتم. یک دفعه او از پرده بیرون آمد و اول سخنش این بود، «السلام علیک یا اباعبدالله…» همه مصلا ترکید و من هم…
رو به سمت راستم کردم. تصویری بزرگ و زیبا مثل خودش که مثل همیشه لبخندی به لب داشت، چشمم را پر کرد. دست به سینه انگار با من حال و احوال میکرد. جویای حالش شدم و او فقط لبخند میزد…
من به ملاقات مردی رفته بودم که چند ماه پیش از این به دست اشقالاشقیای زمان کشته به ملاقات مولایش حسین رفته بود و حالا من فقط عکسش را احساس میکردم. هرچه باید را خدمت او عرض کردم، حتی آن ده تومانی را که تابستان آن سال پر هیاهو، 1388، زیر پل حافظ از پر قبایش به مناسبتی عیدی داده بود. رویا بود، اما تعبیر شد…
نمیدانم گپوگفتمان چقدر طول کشید، اما یادم هست که از ضرب کمردرد ساعت 11 شب با یک دیکلوفناک 100 خوابیدم.
قرارمان را برای فردا صبح گذاشتم. رفتم، دیدمش، اما مجال صحبت نشد، مرثیه پشت مرثیه. فقط به او گفتم برایم دعا کند، برای من، برای ما و برای ایران. دلش میتپید برای ایران و فرهنگ و زبان و همهچیزش و من از او حلالیت طلبیدن برای همه چیزم…
قرار نذاشتم، اما قرار نداشتم. عصر دوباره به ملاقاتش رفتم. از این که منه یک لا قبا قرار است برایش نماز بخوانم سختم بود. عمری دوست داشتم پشت سر چون اویی نماز بخوانم و بعد دستش ببوسم حالا باید بر او نماز بخوانم بیآنکه دستم به او برسد. افو بر تو ای چرخ گردون، اوفو… نماز مغرب خواندم و برگشتم. رفتم روضه مخدرات کربلا…
گفته بودند 6 صبح نماز میخوانند، اما بعد کردنش 8 صبح و من ساعت 6 و نیم آنجا بودم. مصلا و خیابان از زور جمعیت تنگ شده بود. کوچه و خیابانی نبود که بنبست نشده باشد. راه به جایی نداشتم همانجا در دویست سیصد متری درب اصلی ایستادم درست روبروی تابلوی بزرگ «آخرین دیدار». دخترک کوچکی شبیه زهرا کوچولوی 14ماهه روی شانه پدرش نشسته بود و فریاد میزد «مگ بر آمیییکا» و جمعیت جواب میداد «مرگ بر امریکا» و او که سر ذوق آمده بود دوباره فریاد میزد «مگ بر آمریییکا» و جمعیت دوباره جواب میداد «مرگ بر امریکا» و من که دیگر داشتم دل میبردیم فقط نگاه میکردم…
ساعت 8 که شد همه مرتب ایستادند. انگار فرمانده آمده بود از سربازانش سان ببیند. تازه همه به خط شده بودند که آقای سبحانی آرام گفت، الله اکبر… سکوت همهجا را پر کرد، تا اینکه رسید به این عبارت «اللهم انا لا نعلم منه إلا خیراً» نمیدانم چه شد که همه بغضشان ترکید…
تاب ماندن نداشتم، آمدم خانه. عصر غم غربت یقهام را گرفت. سوار موتور شدم و رفتم کشور دوست… به ویرانههای درونم نگاهی انداختم، چند خاطره مرور کردم و جای خالیاش را با سلام و صلواتی پر کردم و برگشتم، و این آخرین دیدارمان بود، چون فردا که برای آخرین دیدار خودم را به میدان امام حسین رساندم، او رفته بود. او را برده بودند…
سلامم به امام رضای جان برسان، ای آقای شهید، آقای کشور دوست…
انتهای پیام/





























دیدگاهتان را بنویسید