نظریهپردازی علوم انسانی در عصر هوش مصنوعی
آیا هوش مصنوعی موجب پایان نظریهپردازی خواهند شد یا نظریهپردازی در این دوره شکل تازهای پیدا خواهد کرد؟
به گزارش تسنیم، هماندیشی تخصصی با موضوع نظریه در علوم انسانی؛ چیستی، ساختار و الزامات نظریهپردازی با حضور جمعی از اساتید تخصصی این حوزه در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی قم برگزار شد. در ابتدای این نشست؛ حسین کلباسی اشتری پژوهشگر حوزه فلسفه و استاد گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی، در توضیح چیستی نظریه، ابتدا بر ضرورت تفکیک نظر از نظریه تأکید کرد و بیان داشت: وقتی میگوییم نظر شما چیست، در واقع درباره دیدگاه شخصی شما سؤال میکنیم؛ اما نظریه نمیتواند صرفاً جنبه شخصی داشته باشد، چرا که نظریه مشتمل بر گزارهها و قضایای منسجمی است که با یکدیگر رابطه ویژهای دارند و بر یک دیسیپلین علمی دلالت میکنند.
وی در ادامه با اشاره به تحول معنای مفهوم تئوری خاطر نشان کرد: واژهای که امروز در زبان فارسی بهعنوان نظریه و در زبانهای اروپایی بهعنوان Theory به کار میرود، ریشه یونانی دارد. در یونانی باستان این واژه در معنای نگاه کردن، مشاهده کردن و تماشا کردن، بهویژه مشاهده از فاصله، به کار میرفته است؛ اما این نگاه کردن صرفاً مشاهده ساده نبوده و معنای تأمل، تعمق و بررسی نظرورزانه را نیز در خود داشته است.
کلباسی در ادامه به نسبت میان تئوریا و پراکسیس پرداخت و افزود: در سنت ارسطویی، نظریه در برابر عمل قرار میگیرد و همین نسبت نظر و عمل از مسائل دیرپای فلسفه است؛ اینکه فعل چه نسبتی با نظر دارد، نظر چگونه در صورتبندی و فعلیت یافتن فعل نقش ایفا میکند و اراده چگونه از این نسبت تأثیر میپذیرد. این پژوهشگر و استاد گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در ادامه به مسئله علم و واقعیت پرداخت و با اشاره به سنت فلسفه اسلامی خاطر نشان کرد: حکمای مسلمان از فارابی تا ملاصدرا، با تقریرهای متفاوت، بر نسبت علم، ادراک و وجود تأکید داشتهاند و مسئله مطابقت در اینجا اهمیت پیدا میکند و آنچه در ذهن صورت میبندد باید وجهی هستیشناختی و نسبتی با مطابق خارجی داشته باشد. کشف واقع و مطابقت با واقع، جزء اساسی معرفت محسوب میشود. به همین سبب فارابی در رساله الحروف، اعتماد به اقوال را زمانی صادق میداند که با موجودی که از آن حکایت میکنند مطابقت داشته باشد. بنابراین آنچه در ذهن صورت میبندد، باید نسبتی با واقعیت داشته باشد و علم نمیتواند از این نسبت جدا شود.
کلباسی به ابنسینا و تقسیم مراتب ادراک اشاره و بیان داشت: در تقسیمبندی ابنسینا، علم و ادراک در مراتب حسی، خیالی، وهمی و عقلی مورد توجه قرار گرفته و هر مرتبه متعلق خاص خود را دارد، و ادراک حسی به عالم محسوسات، ادراک خیالی به عالم خیال و ادراک عقلی به عالم معقولات مربوط است. این پژوهشگر حوزه فلسفه و استاد دانشگاه در ادامه با اشاره به سهروردی و ملاصدرا خاطر نشان کرد؛ در حکمت سهروردی نیز این ارتباط به شکل دیگری در دستگاه نوری او ظاهر میشود، یعنی مراتب عالم و مراتب ادراک متناسب با یکدیگر توضیح داده میشوند و هر مرتبه از ادراک با مرتبهای از وجود تناسب پیدا میکند و آنچه بعداً ملاصدرا در حکمت متعالیه به تفصیل رساند، از جمله حلقههایی بود که در مسیر همین تقریر از نسبت علم و وجود شکل گرفت.
وی با اشاره جایگاه علم حضوری و حصولی افزود: مساوقت علم و وجود از امهات حکمت متعالیه است. مسئله وجود، تشکیک در وجود و حرکت جوهری در این دستگاه فلسفی جایگاهی اساسی دارند، و استکمال نفس و استکمال ادراک نیز با استکمال در مراتب وجودی تناسب پیدا میکند؛ یعنی ادراک انسان را نمیتوان جدا از مرتبه وجودی او فهم کرد. از این رو، یکی از نتایج این دستگاه معرفتی، رابطه حمل حقیقی و حمل رقیقی است و آنچه در قالب قضایا، احکام، علوم و ادراکات ذهنی ظاهر میشود، رقیقهای از یک حقیقت خارجی است. از این منظر، حملی که در ذهن رخ میدهد، در نهایت به یک واقعیت خارجی و هستیشناختی بازمیگردد.
کلباسی با تأکید بر تمایز علم حضوری و حصولی بیان داشت؛ علم حضوری با نفسالامر و ثبوت مطلق ارتباط دارد و کشف مستقیم را در خود جای میدهد؛ در حالی که علم حصولی و ادراکات اعتباری هرچه بیشتر بر این کشف و علم حضوری مبتنی باشند، به صدق نزدیکتر خواهند بود. بنابراین، اگر کاشفیت از واقع را از مفهوم علم حذف کنیم، دیگر نمیتوان به معنای دقیق کلمه از علم سخن گفت.
در ادامه این نشست عبدالحسین کلانتری دانشیار گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران، سخنان خود را با طرح این پرسش آغاز کرد که آیا کلانداده و هوش مصنوعی موجب پایان نظریهپردازی خواهند شد یا نظریهپردازی در این دوره شکل تازهای پیدا خواهد کرد؟ وی برای پاسخ به این پرسش، ابتدا به بررسی نسبت فلسفه، نظریه و مشاهده اشاره و بیان داشت؛ فلسفه دانشی انتزاعیتر است که در پس کاوشهای ما قرار دارد و به پرسشهای بنیادینی مانند حقیقت چیست و چگونه میتوان از شناخت سخن گفت، پاسخ میدهد، و نظریه یک ساختمان عقلانی ـ تجربی منظم است که از شبکهای از مفاهیم شکل میگیرد و میان این مفاهیم رابطه برقرار میکند تا بتواند پدیدهها را تبیین و در مواردی پیشبینی کند.
کلانتری سپس درباره تفاوت علوم طبیعی و اجتماعی افزود: در علوم اجتماعی، مشاهدهکننده و مشاهدهشونده در یک ماتریس اجتماعی قرار دارند و همزمان با یکدیگر تحول پیدا میکنند و حتی مقولات و مفاهیم نیز خود محصول شرایط اجتماعیاند، چرا که نظریهها به شکل بازتابی در ساختن جهان اجتماعی نقش دارند. این دانشیار گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران با اشاره به مسئله داده خاطر نشان کرد؛ داده در واقع ترجمه فنی و تکنیکال مشاهده است؛ مشاهدهای که به صورت عددی و ساختاری منظم درآمده است. بنابراین داده نیز مانند مشاهده از یک زمینه نظری برخوردار است و نمیتوان آن را کاملاً خام و فارغ از نظریه دانست، و از همین رو، هوش مصنوعی بدون خوراک کلانداده و بدون ظرفیتهای جدید پردازشی امکان گسترش کنونی خود را پیدا نمیکرد، و افزایش نمایی حجم و سرعت تولید و پردازش دادهها، جهان را وارد دورهای تازه کرده است.
وی سپس به امکانهای تازه علوم محاسباتی اشاره کرد و افزود؛ امروز از جامعهشناسی محاسباتی، اقتصاد محاسباتی، روانشناسی محاسباتی، علوم اجتماعی محاسباتی و سیاستگذاری محاسباتی سخن گفته میشود، اما کلانداده امکان شبیهسازی و مدلسازی با تعداد بسیار زیادی از متغیرها را فراهم کرده است. عبدالحسین کلانتری در ادامه سخنان خود در این نشست بهقدرت هوش مصنوعی در کشف الگوها پرداخت و بیان داشت: ماشین میتواند در حجم عظیمی از دادهها الگوهایی را شناسایی کند که انسان یا اساساً توان تشخیص آنها را ندارد یا برای شناساییشان به زمان بسیار طولانی نیاز دارد. از این رو، این توانایی الزاماً به معنای پایان نظریه نیست، چرا که ممکن است دادهها نشان دهند زنان دارای تحصیلات بالاتر کمتر ازدواج میکنند، اما این الگو به خودی خود توضیح نمیدهد چرا چنین رابطهای شکل گرفته است. بنابراین داده و هوش مصنوعی عمدتاً همبستگی و همآیندی را نشان میدهند، نه الزاماً علیت را.
دانشیار گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران در ادامه به مسئله معنا اشاره و بیان داشت: علوم اجتماعی با معنا سروکار دارند و الگوریتمها الزاماً نمیتوانند معنا را دریابند. ممکن است داده مربوط به سلام کردن دو انسان فقط نشان دهد دو نفر دست یکدیگر را گرفته و فشاری وارد کردهاند؛ اما این داده بهتنهایی معنای احترام، خوشامدگویی یا قرارداد اجتماعی نهفته در آن رفتار را منتقل نمیکند. از این رو، پردازشگرهای جدید میتوانند به سمت فهم معنا نیز حرکت کنند و حتی پردازش معناگرا را ممکن سازند. بنابراین میتوان این طور گفت که، نظریهپردازی پایان نیافته، بلکه وارد یک تحول عمیق شده است و خلاقیت انسانی همچنان برای نظریهپردازی ضروری است و نوآوری ماشینی، دستکم در شرایط فعلی، جایگزین کامل آن نشده است.
در بخش دیگری از این نشست، سیدمحمدتقی موحدابطحی استادیار گروه پژوهشی فلسفه علم پژوهشکده مطالعات فلسفی و تاریخ علم بحث را از زاویه کارنامه علوم انسانی اسلامی دنبال کرد و بحث خود را با این پرسش آغاز کرد که با وجود تلاشها و هزینههای فراوان، آیا هنوز میتوان گفت نظریهای در حوزه علوم انسانی اسلامی شکل نگرفته است؟ وی در توضیح این پرسش بیان داشت: این ادعا خود مبتنی بر یک تلقی خاص از نظریه است و پیش از پذیرش یا رد آن، باید روشن شود منتقدان چه تصویری از نظریه دارند و ساختاری که برای نظریه ترسیم کردهاند تا چه اندازه قابل قبول است.
موحدابطحی با تمرکز بر روانشناسی اسلامی افزود: بازخوانی دیدگاههای فیلسوفان، عارفان، مفسران و متکلمان مسلمان و نشان دادن اینکه آنان در آثار خود نگاههای روانشناختی داشتهاند، اقدامی ارزشمند است، اما بیشتر در حوزه تاریخ علم قرار میگیرد و به خودی خود نظریهپردازی محسوب نمیشود. وی درباره نقد نظریههای موجود افزود: نظریههای موجود، هرچند مرحلهای ضروری برای نظریهپردازی است، اما خود نظریهپردازی نیست، چرا که ابتدا باید دانست، نظریههای موجود چه مشکلی دارند و در ترسیم واقعیت با چه چالشهایی روبهرو هستند، اما این شناخت هنوز به معنای ارائه نظریه جدید نیست.
استادیار گروه پژوهشی فلسفه علم پژوهشکده مطالعات فلسفی سپس به تولید مداخلات کاربردی پرداخت و افزود: ممکن است پژوهشگری با استفاده از مفاهیم و اندیشههای اسلامی و متون دینی، یک بسته مداخلهای برای حل یک مسئله روانشناختی طراحی کند، آن را در عمل به کار بگیرد و از موفقیت آن نتیجه بگیرد که نظریهای در رواندرمانی ارائه کرده است؛ اما این نوع فعالیت میتواند بیشتر در حوزه فناوری علوم انسانی قرار گیرد.
موحدابطحی در ادامه سخنان خود به بحث مدل و استعاره مفهومی پرداخت و خاطر نشان کرد: روانشناسیهای مختلف، واقعیت پیچیده انسان را از چشماندازهای متفاوتی مورد مطالعه قرار میدهند و چون دسترسی مستقیم به واقعیت پیچیده کنش انسانی ندارند، از مدلها و استعارهها برای نزدیک شدن به آن استفاده میکنند. برای مثال در رفتارگرایی، انسان همچون یک جعبه سیاه در نظر گرفته میشود و پژوهشگر بر ورودیها و خروجیهای آن تمرکز میکند، و در رویکردهای دیگر، انسان ممکن است همچون یک کامپیوتر، یا در تحلیلهای روانکاوانه همچون یک کوه یخی در نظر گرفته شود.
وی در ادامه درباره رابطه استعاره و روششناسی افزود: این استعارهها صرفاً تصاویر ادبی نیستند، بلکه بر روششناسی پژوهش نیز اثر میگذارند، برای مثال در فیزیک اتمی، انسان دسترسی مستقیم به ساختار اتم ندارد و از مدلهایی مانند مدل منظومه شمسی برای فهم ساختار اتم استفاده شده است و سپس با آشکار شدن ناسازگاری برخی مشاهدات با این مدل، مدلهای دیگری شکل گرفتهاند.
موحدابطحی سپس نسبت هوش مصنوعی و مدلهای علمی را مورد بحث قرار داد و بیان داشت: ممکن است بر اساس کلانداده، مدلی به دست آید که روابط میان مجموعهای از عوامل را بهخوبی مشخص کند و پیشبینیهای بسیار دقیقی ارائه دهد؛ اما وقتی از آن پرسیده شود چرا اینگونه اتفاق میافتد، ممکن است پاسخی در اختیار نداشته باشد. وی همچنین با اشاره به مکانیک کوانتومی افزود: مکانیک کوانتومی معادلاتی ارائه میدهد که در پیشبینی بسیار موفقاند، اما الزاماً تصویر روشنی از واقعیت به دست نمیدهند. در نهایت مسئله پذیرش، جامعه علمی را وارد بحث کرد و آنچه در بسیاری از موارد یک نظریه را به نظریه علمی تبدیل میکند، صرفاً ساختار آن یا داشتن مدل نیست، بلکه پذیرش آن در جامعه علمی است.
در پایان این نشست، ابراهیم دادجو دانشیار گروه معرفتشناسی پژوهشکده حکمت و دینپژوهی به مسئله واقعیت و ضرورت بازسازی فلسفه اسلامی اشاره نمود خاطر نشان کرد؛ اگر هستیشناسی بازاندیشی و واقعگرایانه باشد، در معرفتشناسی نیز به جای صرفاً تقرب به حقیقت، میتوان از کشف حقیقت سخن گفت. دانشیار گروه معرفت شناسی پژوهشکده حکمت در توضیح تفاوت این دو تعبیر افزود؛ وقتی درباره یک گزاره علمی مشخص سخن میگوییم، اگر آن گزاره بهدرستی اثبات شده باشد، دیگر نمیتوان صرفاً از تقرب به حقیقت سخن گفت.
دادجو در ادامه نسبت این بحث با نظریهپردازی را چنین توضیح داد و بیان داشت: اگر هستیشناسی واقعگرایانه، معرفتشناسی مطابق با واقع و روششناسی مبتنی بر تبیین درست را در کنار هم قرار دهیم، میتوان به نظریهای دست یافت که مدعی انطباق با واقع باشد. از این رو، اگر فلسفه اسلامی را قرن بیستویکمی نکنیم، نمیتوانیم نظریهپردازی معاصر داشته باشیم. البته این سخن به معنای نفی فلسفه اسلامی نیست، بلکه به معنای ارتقای آن است. وی با اشاره به ظرفیتهای فلسفه اسلامی افزود: فلسفه اسلامی متقدم، با وجود ظرفیتهای عظیم خود، برای پاسخگویی مستقیم به همه مسائل قرن بیستویکم کافی نیست، بلکه باید با تحلیل، نقد، بازسازی و بهرهبرداری از ظرفیتهای موجود، دستگاهی ایجاد کرد که هستیشناسی آن با علم معاصر سازگار باشد، معرفتشناسی آن مدعی کشف واقعیت باشد و روششناسی آن بر تبیین درست استوار شود.
این پژوهشگر حوزه فلسفه و استاد دانشگاه در ادامه به موضوعات جدیدی که فلسفه اسلامی باید بتواند آنها را توضیح دهد پرداخت و خاطر نشان کرد: در قرن بیستویکم با پدیدههایی مواجهیم که نمیتوان آنها را به سادگی در دو مقوله جوهر و عرض محدود کرد، چرا که رویدادها، فرایندها، ویژگیها و ساختارها نیز واقعیت دارند، زیرا منشأ اثر هستند. بنابراین، جامعه، ساختارهای اجتماعی، فرایندها و رویدادها همگی میتوانند موضوع شناخت قرار گیرند، حتی اگر نتوان آنها را صرفاً در قالب جوهر و عرض سنتی توضیح داد. وی در پایان بر ضرورت گفتوگوی علم و فلسفه تأکید و بیان داشت: فلسفه اسلامی نیازمند ارتقاست و این ارتقا از مسیر گفتوگو و دادوستد با علم معاصر امکانپذیر میشود.
انتهای پیام/





































دیدگاهتان را بنویسید