×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • شب‌هایی که کشوردوست را به پناهگاه دل‌ها تبدیل کرد

  • کد نوشته: 49303
  • ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
  • 4 بازدید
  • ۰
  • خیابان کشوردوست، جایی که آقای ما سال‌ها آنجا زندگی کرد، هنوز هم بعد شهادتش پناهگاه دل‌هاست.

    شب‌هایی که کشوردوست را به پناهگاه دل‌ها تبدیل کرد
    فرهنگی

    گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم – مریم مرتضوی؛ باران ریزی تازه بند آمده بود و آسفالت خیابان برق می‌زد. صدای روضه از دور، لابه‌لای بوق ماشین‌ها و همهمه شهر شنیده می‌شد؛ صدایی آرام اما نافذ که رهگذرها را ناخواسته کند می‌کرد. از ابتدای خیابان کشوردوست تا چند صد متر آن‌طرف‌تر، جمعیتی آرام و بی‌صدا در رفت‌وآمد بودند؛ بعضی با پرچم، بعضی با شاخه گل و بعضی فقط با دلی که انگار جایی برای بردنش نداشتند.

    در میان ساختمان‌های قدیمی و خسته‌ای که هنوز رد ترک بر دیوارهایشان مانده، چادری بزرگ برپا شده است؛ چادری که شب‌ها این خیابان را از یک معبر معمولی به نقطه‌ای عجیب و پرکشش تبدیل می‌کند.

    نور مهتابی‌های زردرنگ روی زمین افتاده و با پرده آبی رنگی که تصویری از رهبر شهیدمان روی آن نقش بسته، فضای تاریک اطراف را شبیه صحن کوچکی از یک حرم کرده است. جایی که مردم بی‌آنکه همدیگر را بشناسند، کنار هم می‌نشینند، سکوت می‌کنند و اشک می‌ریزند.

    اینجا دیگر فقط یک خیابان نیست. پناهگاهی است برای دل‌هایی که هفته‌هاست میان ناباوری و اندوه سرگردان شده‌اند. هر شب، آدم‌های زیادی از نقاط مختلف تهران و حتی شهرهای دیگر خود را به اینجا می‌رسانند؛ کارمند، دانشجو، راننده تاکسی، مغازه‌دار، زن خانه‌دار و حتی کودکانی که شاید هنوز معنای دقیق این دلتنگی بزرگ را ندانند، اما حال و هوای غریبش را حس می‌کنند.

    رهبر کشوردوست , رهبر انقلاب , شهید امام خامنه ای (ره) , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران ,

    پیرمردی که عصا به دست کنار جدول نشسته، چشم از جایگاه برنمی‌دارد و آرام می‌گوید: «خیلی جاها رفتم که آرام شوم، نشد. اما اینجا وقتی چند دقیقه می‌نشینم، انگار بغض آدم سبک‌تر می‌شود.»

    چند متر آن‌طرف‌تر، جوانی با لباس موتورسواری ایستاده، کلاهش را در دست گرفته و بی‌صدا اشک می‌ریزد، بی‌آنکه حتی خودش متوجه باشد چه مدت است در همان نقطه مانده است.

    شب‌هایی که خیابان را زنده نگه داشته‌اند

    هنوز ساعت به هشت شب نرسیده که موکب‌ها یکی‌یکی جان می‌گیرند. سماورها روشن می‌شوند، صدای برخورد استکان‌ها بلند می‌شود و بوی چای زغالی در هوا می‌پیچد. چند میز ساده، چند دیگ و چند جوان که بی‌وقفه مشغول کارند. اما پشت همین سادگی، قصه‌های بزرگی پنهان شده است.

    بیشتر هزینه‌ها را مردم تأمین می‌کنند؛ همان‌هایی که شب‌ها از راه می‌رسند و بی‌آنکه کسی آن‌ها را بشناسد، سهمی برای ادامه مراسم می‌گذارند. جوانی که مسئول یکی از موکب‌هاست، می‌گوید بعضی شب‌ها حتی خودشان هم از حجم کمک‌ها غافلگیر می‌شوند: «خیلی‌ها فقط می‌آیند، کارت می‌کشند و می‌روند. حتی اسمشان را هم نمی‌دانیم.»

    او بعد از مکثی کوتاه، خاطره‌ای را تعریف می‌کند که هنوز صدایش را لرزان می‌کند: «چند شب پیش، پسربچه‌ای حدود ده دوازده ساله آمد جلو. یک قلک پلاستیکی کوچک دستش بود. گفت این پول‌ها را برای خرید دوچرخه جمع کرده بودم، اما مامانم گفت اگر دوست داری، می‌توانی برای مراسم بدهی. قلکش را شکست و تمام پول‌ها را گذاشت روی میز. هیچ‌کدام‌مان نتوانستیم جلوی اشک‌مان را بگیریم.»

    چند قدم آن طرف‌تر، زنی میانسال مشغول پخش خرما میان مردم است. می‌گوید از اولین شب مراسم، حتی یک شب هم غیبت نکرده: «خانه‌ام دور است، اما هر شب می‌آیم. حس می‌کنم اگر نیایم، انگار چیزی در زندگی‌ام کم شده. آقا پدر ما بود، هست.. هنوز هم هست…» و اشک امانش نمی‌دهد.

    صدای مداحی بالا می‌رود و جمعیت آرام‌آرام بیشتر می‌شود.

    رهبر کشوردوست , رهبر انقلاب , شهید امام خامنه ای (ره) , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران ,

     خیابانی که شب‌ها رنگ دیگری می‌گیرد

    هرچه شب جلوتر می‌رود، خیابان جمهوری شکل دیگری پیدا می‌کند. موکت‌ها تا نزدیکی خیابان اصلی کشیده می‌شوند و جمعیت، آرام و منظم، تمام فضا را پر می‌کند. ماشین‌ها آهسته عبور می‌کنند و سرنشینان‌شان سرها را به سمت مراسم برمی‌گردانند؛ بعضی‌ها فقط نگاه می‌کنند و بعضی دیگر بی‌اختیار توقف می‌کنند و به جمعیت می‌پیوندند.

    وانتی قدیمی با چند بلندگوی بزرگ از راه می‌رسد. جوان‌هایی که داخلش نشسته‌اند، هنگام عبور از کنار موکب صدای موسیقی را قطع می‌کنند. یکی از آنها از پنجره خم می‌شود، دستی روی سینه می‌گذارد و آرام عبور می‌کند. این صحنه‌ها اینجا تکراری شده، اما هنوز هم هر بار نگاهم را متوقف می‌کند.

    در میان جمعیت، دخترها و پسرهای جوانی دیده می‌شوند که مسئول نظم مراسم‌اند. بعضی بطری آب میان مردم پخش می‌کنند، بعضی موکت پهن می‌کنند و بعضی فقط مراقب‌اند کسی در ازدحام اذیت نشود. چهره‌هایشان خسته است، اما شور عجیبی در رفتارشان دیده می‌شود؛ انگار حضور در اینجا برایشان فقط یک کار داوطلبانه نیست، موظفند برای رهبری که عمری در جهاد بوده و برایشان پدری کرده، کاری انجام دهند.

    فائزه، دختر 21 ساله‌ای که این شب‌ها خادم موکب شده، می‌گوید اصلاً قصد آمدن نداشته است: «یک شب فقط برای چند دقیقه آمدم و گفتم زود برمی‌گردم خانه. اما وقتی وارد خیابان شدم، حس کردم نمی‌توانم بروم. تکه‌ای از قلبم اینجاست، تکه‌ای که فقط خدا می‌داند همیشه برای مرد بزرگ، برای پدرم سیدعلی می‌تپید.» او حالا هر شب تا پایان مراسم می‌ماند و حتی دوستانش را هم به اینجا آورده است.

    رهبر کشوردوست , رهبر انقلاب , شهید امام خامنه ای (ره) , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران ,

    اینجا آدم خودش را دوباره پیدا می‌کند

    فائزه می‌گوید شب اول، وقتی مراسم تمام شد و جمعیت آرام‌آرام پراکنده شد، برای دقایقی وسط خیابان ایستاده و فقط به پرده آبی خیره مانده است: «احساس عجیبی داشتم؛ انگار مدت‌ها بود دنبال چنین جایی می‌گشتم و خودم خبر نداشتم.»

    کنار او، جوان دیگری که دانشجوی دندانپزشکی است، مشغول جمع کردن استکان‌های خالی است. می‌گوید قبل از این مراسم بیشتر شب‌ها را با دوستانش در کافه یا خیابان می‌گذرانده، اما حالا برنامه زندگی‌اش تغییر کرده: «اینجا که می‌آیم، حس می‌کنم به چیزی وصل شده‌ام که واقعی‌تر از همه شلوغی‌های بیرون است.»

    در گوشه‌ای از خیابان، مادری دست دختر کوچکش را گرفته و آرام برایش توضیح می‌دهد مردم چرا گریه می‌کنند. کودک با چشم‌های متعجب به پرچم‌ها نگاه می‌کند و ظرف آب کوچکش را محکم در دست گرفته است. شاید سال‌ها بعد، تصویر همین شب‌ها در ذهنش باقی بماند.

    رهبر کشوردوست , رهبر انقلاب , شهید امام خامنه ای (ره) , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران ,

    خیابان کشوردوست این شب‌ها فقط محل برگزاری یک مراسم نیست؛ روایتی زنده از مردمی است که سال‌ها جهاد بی‌وقفه رهبرشان را دیدند، زیر چتر مهربانی او به آرامی زندگی کردند، هر بار کسی از کشوری دور یا نزدیک چشم طمعی به داشته‌هایشان انداخت همین رهبر مهربان به دفاع از آنها ایستاد، دردهایشان را شنید، میانشان زندگی کرد، کودکانشان را در آغوش گرفت، بر سرشان دست نوازش کشید. این است که خانه رهبر کشوردوست ما، میان خستگی و التهاب روزگار، مرکز عطفی برای کنار هم ایستادن  مردم شده. جایی که مردم ایران با همه تفاوت‌هایشان، چند ساعت از هیاهوی جهان فاصله می‌گیرند و زیر نور کم‌رنگ چراغ‌ها، دلتنگی مشترک‌شان را زندگی می‌کنند.

    انتهای پیام/

     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *