پدر شهید قاسمزاده: از سه سال پیش موساد دنبال پسرم بود
پدر شهید قاسمزاده: سه سال پیش محمدحسین به ما گفت هر اطلاعاتی از من در گوشیهایتان دارید پاک کنید.
خبرگزاری تسنیم- زهرا بختیاری: نوشتن از برخی شهدا خیلی سخت هست. نمیدانی باید از کجای زندگیشان روایتت را آغاز کنی و حتی نمیتوانی درست بگویی آنها چه کارهایی کردند. شهدایی که حتی بعد از شهادت هم گمنام میمانند و همچنان معروفون فی السما هستند. مردانی که اسم و رسم و خانوادهشان مشخص هست اما دوست دارند گمنام باشند. انگار دلشان نمیخواهد آنچه برای خدا انجام دادند حتی بعد از نبودشان هم معلوم شود.
محمد حسین قاسم زاده این جوان بیادعای دهه هفتادی از همین مجاهدان هست. حتما که دشمن امثال این جوانان ما را به خوبی میشناسد اما حرفهای زیادی از اینکه چه کردند و دوستانشان چه میکنند را همچنان به دلیل رعایت مسائل امنیتی نمیتوان بازگو کرد. تا جایی که بتوانیم منتشر کنیم و این شهید عزیز را بشناسیم از پدر و مادرش خواهش کردم برایمان پسرشان را روایت کنند. آنچه میخوانید بخشی از همین گفت و گوی خواندنی است:

*عنایات حضرت رقیه(س) در زندگی پسرم
پدر سخن را این طور آغاز میکند: من بازنشسته سپاه هستم و 55 ماه سابقه حضور در دفاع هشت ساله را داشتم و جانباز هم شدم. اینها را نمیگویم برای اینکه بخواهم عنوان کنم من چه کرده ام، این سابقه حسرتی است برایم که نشان داد حساب و کتاب خدا انگار فرق دارد. چه مصلحتی بود که من باید بمانم و پسر جوانم از راه نرسیده کارش را بکند و شهید شود. مثل همان که امام فرمود: برخی جوانان ره صد ساله را یک شبه طی کردند.
خدا به من دو فرزند داد به نام زهرا و محمد حسین. در واقع او تنها پسرم بود که به شهادت رسید. پسرم بسیار صبور بود و زندگیاش آمیخته شده بود با اهل بیت(ع) خصوصا خانم حضرت رقیه(س). شاید شهادتش را هم از همان خانم گرفت. ما روضههای خانگی هم که در خانه برپا میکردیم با توسل به همین دختر سه ساله آقا بود.
دوستی داشتم که شیمیایی بود به نام شهید سادات حسینی از مدافعان حرم که در قم دفن شده. او پرچمی از مزار خانم حضرت رقیه هم برای ما آوره بود که در روضههایمان نصبش میکردیم به دیوار.
اتفاقا یکبار محمد حسین(ع) آمد گفت: بابا من در محلی کارم با خانمها مراوده دارم، با اینکه زیاد هم نیست اما سختم هست و دوست دارم محل کارم را عوض کنم. از من خواست برایش دعا کنم. با ارتباطاتی که داشتم میتوانستم سفارشش را به دوستانم بکنم اما فقط به خانم رقیه متوسل شدم و گفتم پسرم هرچه خدا برایت بخواهد دعا میکنم رقم بخورد. یک هفته بعد محمد حسین تماس گرفت و گفت به همین قسمتی منتقل شده که آخرش هم ختم به شهادت شد.

*فرزندش شفا گرفت
عنایات خانم رقیه به پسر من زیاد بود. یادم هست وقتی امیرعلی تنها فرزند او دو سال نیم قبل متولد شد، از ناحیه قفسه سینه به شدت دچار مشکل بود و چون نمیتوانست خوب نفس بکشد بخشی از بدنش هم کبود شده بود. عفونت در خون این نوزاد به قدری زیاد بود که دکترها امید چندانی به ماندن بچه نداشتند. محمد حسین دوباره به خانم توسل کرد و یک شبه چنان عفونت از بدن نوزاد به سفر رسید که به راحتی شروع کرد به نفس کشیدن و مشکلش حل شد.

*سفری که هر سال میرفت
محمد حسین بسیار هیئتی بود و برای مراسم اربعین هر کاری داشت میگذاشت و میرفت. از شش سالگی پای روضههای حاج محمود کریمی بزرگ شده بود و با ارادتی که به حاج منصور ارضی داشت اذان آقامه امیرعلی را برد این مداح اهل بیت در گوش بچه خواند. حتی تا مدتی بعد از محرم هم هنوز سینه محمدحسین کبود بود به خاطر سینههایی که زده. اتفاقا بعد از شهادتش یکی از فرماندهان حشد الشعبی که از کربلا آمده بود و دوست داشت به دیدار خانواده شهیدی برود، به منزل ما آمد. همان روز به خانمم گفتم میبینی؟ امام حسین حتی بعد از شهادت هم پسر ما را فراموش نکرده است.

*از سه سال پیش موساد دنبال پسرم بود
موساد چند سالی میشد که دنبال پسرم بود. حتی یک زمانی به ما گفت هر چه شماره و اطلاعات از من در گوشیهایتان دارید پاک کنید. خودش و خانوادهاش را بارها تهدید کرده بودند و حتی برای گرفتن برخی اطلاعات از دوستانش جایزه تعیین کرده بودند. روزی که جنگ آغاز شد از محل کارش گفتند خانوادههایتان را از خانه ببرید. او هم همسر و فرزندش را برد شهرستان منزل خواهرم که مادر خانم او هم می شود. گفته بودند اگر خواستی یکی دو روز هم خودت بمان و عجله نداشته باش. اما همینکه خبر شهادت آقا را شنید با سرعت برگشت.
محمد حسین خیلی وحشتناک موتور سواری و رانندگی می کرد. هر بار که من و مادرش کنارش مینشستیم تذکر میدادیم که یواش برو. گاهی با خانمم نگران میشدیم که نکند آخر تصادف کند از از بین برود. آن روز هم موقع برگشت مادرش سفارش کرد که محمد حسین آرام بیا مادر. گفت مامان! متوجهی چه شده؟ آقا جان ما شهید شده بعد تو نگران جان من هستی؟! محمد حسین مسئولیت مهمی داشت و باید حتما خودش را میرساند. شاید بعدها بشود گفت او و دوستانش چه بازوی مهمی برای این جنگ بزرگ بودند.

*برای ادامه جنگ یا مذاکره مطیع کامل رهبرمان هستیم
این روزها که حرف از مذاکره میشود خیلیها سعی میکنند حرف خودشان را در جامعه مطرح کنند. اما من به عنوان یکی از خانواده شهدا که تنها پسرم را تقدیم همین راه کردم مطیع کامل هر تصمیمی هستم که ولی فقیهمان بگیرد. از نظر من دشمن شکست خورد. آنها میخواستند با شهادت رهبر عزیز ما و بعد اغتشاش در جامعه و زدن زیر ساخت های کشور، ایرانمان را از بین ببرند اما نتوانستند و مجبور به عقب نشینی شدند. امروز همچنان جمهوری اسلامی با قوت وجود دارد و کارش را میکند. بنابراین هر تصمیمی چه مذاکره و چه جنگ گرفته شود ما همانطور که گفتم تابع هستیم و رضایت داریم. فقط امیدوارم اگر قرار است مثل جنگ هشت ساله جنگ را تمام کنیم تا جایی که میشود، به قولی یک مو هم شده از خرس بیشتر بتوانیم بکنیم.
*عزیزم کجایی؟
روز قبل شهادت محمد حسین، درواقع فردایش اعلام خبر شهادت آقا، من بیرون بودم و داشتم کاری انجام میدادم. وقتی برگشتم دیدم صدای بمباران آمده و همسرم سر کوچه مضطرب ایستاده. تا مرا دید پرسید کجا بودی؟! چرا نه شما و نه محمد حسین جواب تلفن را نمیدهید؟ گفتم: نشنیدم. محمد حسین عادت داشت بعد از هر احتمال خطری با یک پیام کوتاه هم شده ما را از حالش با خبر کند. اما از ساعت 2 که انفجار شده بود تا فردایش هر چه تماس میگرفتیم و پیام میدادیم خبری نبود که نبود.
فردا توسط دوستانش با ما تماس گرفتند و خبر را دادند. من نتوانستم پیکرش را ببینم اما دامادم گفت او شدیدا از ناحیه سر آسیب دیده بود. الان هم خوشحالم فرزندم عاقبت بخیر شد.

*من سر قولم ماندم
مادر محمد حسین خانمی آرام و با طمأنینه هست. او از بازنشستگان آموزش و پرورش بوده و این روزها دلتنگ تنها پسرش که میشود سری به قطعه 42 گلزار شهدا میزند. او هم با خاطرهای از عنایات ائمه به فرزندانش اینطور روایت میکند: سال 66 خدا به ما دختری به نام زهرا عطا کرده بود. وقتی مطمئن شدم برای بار دوم باردارم ظهر عاشورا بود. بین دو نماز گفتم خدایا من شاغلم و برایم سخت هست دوباره فرزندی بیاورم، دختر دارم و یک پسر به من عنایت کن نامش را میگذارم محمد حسین و نظر امام حسین(ع) میکنم و قربانی پای امام زمان(عج). اتفاقا خدا صدایم را شنید و من هم سر قولم ماندم.
*با آمدن آقا مجتبی دلمان آرام شد
محمد حسین سالها همانطور که پدرش هم گفت مورد تهدید موساد بود و دنبال اطلاعتی از خودش و دوستانش بودند. وقتی به خاطر همین تهدیدات خانوادهاش را به شهرستان برد و برگشت، آمد خانه ما. صبح آخر که داشت میرفت پرسیدم پسرم برای افطار بر میگردی؟ گفت نمیدانم انشاالله. روزی امثال پسر من شهادت بوده چون بابت زحمتی که کشیدند خدا چنین اجری بهشان داد. یک عمر میگفتیم ما اهل کوفه نیستیم و جانم فدای رهبر اما فرزندان ما جلو زدند. غم شهادت محمد حسین خیلی برایم سنگین بود خصوصا بعد از شهادت آقا جانمان نمیدانستیم با این غم سنگین چه کنیم، الحمدالله با آمدن آقا مجتبی دلمان آرام شد.

شهید محمدحسین قاسم زاده در اغتشاشات سال 88
*
من هر صدای انفجاری که میشنیدم میرفتم بالای پشت بام و نگاه میکردم که کجا را زدند. محمدحسین بارها ساختمان محل کارش را عوض کرده بود و دقیق نمیدانستیم کجاست. آن روز ساعت حدود 2 بعد ازظهر دیدم انفجارهای شدیدی سمت شمال تهران رخ داد و آخر هم یکی از همین انفجارها سمت ما اتفاق داد. همان لحظه داشتم با دخترم بالای پشت بام تلفنی صحبت میکردیم. تلفن را که قطع کردم حس کردم چیزی از وجود من کنده شد. هر چه تماس می گرفتم با خط امن محمد حسین کسی جواب نمی داد. در صورتی که سابقه این همه جواب ندادن نداشت. پیام دادم سلام پسرم عزیزم کجایی؟ دیدم خبری نیست.
بلند شدم افطار حاضر کردم اما باز خبری نبود. خانمش هم نگران شده بود و ساعت 10 شب با همسر یکی از همکارای محمد حسین تماس گرفته بود. آن خانم که از شهادت مطلع بود به عروسم می گوید: شوهرم گفته نمیتوانیم صحبت کنیم تماس نگیرید، نگران نباش. درست همان موقع داشتن پیکر محمدحسین را بیرون میکشیدند.
فردا صبحش عروسم زنگ زد گفت زن دایی یکی از دوستان محمدحسین میگوید شماره پدر همسرت را بده. آنچه دیگر حالمان بهم ریخت. من در زندگی چهار شب سخت را داشتم. شب فوت امام(ره)، شب شهادت آیت لله رئیسی و شب شهادت آقاجونم آقای خامنه ی و بعد پسرم. خلاصه بعد از ظهرش سراسیمه رفتیم همانجایی که دوستش آدرس داده بود و همه چیز را متوجه شدیم.
روز وداع به پسرم گفتم: مادر التماس دعا. من لیاقت مادر شهید شدن را نداشتم اما محمد حسین لیاقت شهادت داشت.

انتهای پیام/

































دیدگاهتان را بنویسید