چهطور خلبان شدم؛ روزی که فکر کنی بلدی باختی!/مقایسهای بین F5 و F7
یکی از همدورهایهایم اصغر صدری نوشاد بود که از روز اول خلبانی با هم بودیم. اول جنگ در دزفول شهید شد.
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی – صادق وفایی: خلبانان افپنج در طول دفاع مقدس هشتساله، مظلومیت ویژهای داشتهاند؛ ازجمله اینکه مانند برادر بزرگتر خود جنگنده بمبافکن فانتوم F4، سامانههای الکترونیکی هشدار نزدیکشدن موشکهای پدافند دشمن را نداشتهاند و بهقول خودشان، همهچیزشان با چشم و دید خود خلبان بوده است. عطا محبی هم یکی از همینخلبانان است که همرزم قهرمانانی چون مصطفی اردستانی و دیگر شهدا، آزادگان و جانبازان گردانهای افپنج بوده است.
کوبیدن «کمپ بیورینگ» آمریکا در کویت توسط افپنجهای ایرانی، بار دیگر به دنیا ثابت کرد خلبانان ایرانی، معطل امکانات و هواپیماهای روز دنیا که در اختیار دشمنان ایران است نمیماند و ماموریت را با هواپیمایی که تکنولوژیاش از دید خیلیها قدیمی است، انجام میدهد.
اما خلبانانی که اینماموریت بدون بازگشت را با موفقیت انجام داده و به آشیانه بازگشتند، تربیتشده خلبانانی ازجمله عطا محبی هستند که روزگاری در دفاع مقدس اول ایران یعنی جنگ هشتساله با دولت بعثی عراق، پرواز کرده و تسلیحات پدافند مرگبار ارتش صدام حسین را به بازی گرفتند. آننسل از خلبانان نیروی هوایی با قبول ماموریتهای بیبازگشت، یا به شهادت رسیدند یا طعم تلخ سالها اسارت را چشیدند و یا به پایگاه خود برگشتند و برای ماموریت بعدی آماده شدند.
پروازهای حماسی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در جنگ تحمیلی سوم علیه نیروهای متجاوز آمریکایی و پخش یکی از قسمتهای مجموعه تلویزیونی «سرو سرخ و سپید» با عنوان «در آسمان» که به اینماموریت بمباران اختصاص داشت، بهانهای شد تا در آستانه هفته دفاع مقدس به دیدار اینخلبان پیشکسوت افپنج برویم.
قسمت اول گفتگو با اینخلبان جنگ چندی پیش منتشر شد که در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:
* «روایت کوبیدن موصل با افپنجهای ایرانی/خلبانها پسانداز مردماند»
در ادامه مشروح دومینقسمت اینگفتگو را میخوانیم:
* یک مرور اولیه از تولد تا نیروی هوایی داشته باشیم. شما متولد سال 1330 هستید.
اول دیماه 1330.
* خود زنجان؟
بله زنجان.
* سال 1349 هم رفتید ارتش؛ وارد دانشکده افسری شدید.
این هم داستان دارد. یک بار برای خلبانی اقدام کردم اما در معاینه رد شدم. خرداد 1348 دیپلم گرفتم. برای رفتن به سربازی سنام کم بود. بچههای امروز پرتوقع هستند و تا از شیر گرفته میشوند، گوشی و لب تاپ میخواهند. آنموقع زور میزدیم مستقل شویم که اگر شد به پدر و مادرمان کمک کنیم.
17 سالم بود که دیپلم گرفتم و بعد برای سربازی کارت گرفتم. باید یکسال علاف میشدم که افتخار بدهند ما را ببرند سربازی. همانروزها یکی از فامیلهای دور پدری گفت «بخش همافری نیروی هوایی آگهی داده و استخدام میکنند. برویم؟» گفتم برویم. رفتیم مرکز آموزشهای نیروی هوایی. 50 تا تک تومنی یعنی 500 ریال گذاشتند توی جیب ما و آمدیم تهران. 3 روز ماندیم و با خورد و خوراک و هزینه مسافرخانه و گشت و گذارمان، یکچیزی هم از آن 500 ریال برایمان باقی ماند.
در مرکز آموزشها، برگه معاینه همافری گرفتیم. از در اتاق که بیرون آمدم، روبروی سرهنگ سعیدپور قرار گرفتم. هنوز چشمهای زاغش را به یاد دارم. سرهنگدوی خلبان و رئیس شعبه استخدام بود.
* گفتید کجا او را دیدید؟
پادگان شهید خضرایی امروز؛ مرکز آموزشهای سابق. گفت «بیا اینجا ببینم پسرم!» پرسید چندسالت است؟ گفتم 17؛ هنوز 18 نشدهام. گفت دیپلمات چیست؟ گفتم ریاضی. گفت معدلات چند است؟ گفتم 17 و 75. پرسید قدت چهقدر است؟ گفتم 189. گفت وزنات چهقدر است؟ گفتم فلانقدر! گفت پسرم! چرا نمیآیی خلبانی؟ گفتم چهکار کنم؟
یکاستوار علیزاده آنجا بود که سرهنگ سعیدپور صدایش کرد و گفت «یکبرگه درخواست خلبانی برای اینپسرم بیاور!» برگه همافری را از من گرفت و برگه خلبانی را داد دستم. بعد گفت «برو! اگر قبول شدی که خوش آمدی! اگر هم نشد بیا پیش من که برای همافری هماهنگات کنم. معاینه هم لازم ندارد.»
در جریانات معاینات خلبانی، دکتر بلایی سرم آورد که تست اعصاب را رد شدم. به همین دلیل برگشتم زنجان. دیدم سربازی را که نمیشود رفت. بههمیندلیل رفتم دانشگاه پلیس امتحان دادم. تست ورزش، کتبی و هوش را دادم و گفتند نتیجهتان فلانروز میآید.
نتیجه که آمد دیدم اسمم نیست. یک پاسبان دم در بود که به او گفتم «من مطمئنم قبول شدهام ولی نمیدانم چرا اسمم نیست!» گفت بذار بروم داخل ببینم چه میشود؟ مسئول آنجا جنابسرهنگ کهالی بود که در مقطعی بهعنوان رئیس شهربانی زنجان مشغول بود. با راهنمایی پاسبان دم در، رفتم پیش او. گفت «چیه پسرم؟» گفتم 99 درصد میدانم قبولم ولی اسممم بین قبولیها نیست. اسم و رسمام را پرسید و به استوار حاضر در اتاقش گفت برو پروندهاش را بیاور!
پرونده را که آوردند جنابسرهنگ گفت «بالای پروندهات نوشته صغر سن دارد! پسرم تاریخ استخدام ما، یکِ هفتِ چهل و هشت است. تو یکِ دهِ چهل و هشت 18 سالت میشود و آنموقع میتوانی استخدام شوی. بنابراین هنوز به سن قانونی نرسیدهای. خوش آمدی!»
به اینترتیب یکسال در تهران مشغول به کار شدم.
* شغلتان چه بود؟
در یک فروشگاه بزرگ لوازم خانگی در خیابان امیریه به عنوان تحصیلدار مشغول بودم. آقای نهاوندیانِ دولت حسن روحانی، شوهر خواهر صاحب مغازه بود. یادم هست برادر کوچک آقای نهاوندیان یقه مرا گرفته بود که برای چه میخواهی بروی ارتش؟ بعد از جنگ او را ندیدم که بگویم برای همین رفتم که تو الان زنده باشی!
روزی 10 تومان حقوق میگرفتم که میشد ماهیانه 300 تومان.

همراه با شهید هوشنگ نصیری؛ دوره آموزش در آمریکا
* در خانه اجارهای زندگی میکردید؟
نه. منزل داییام بودم. تابستان بعد که از راه رسید، گفتم پلیس را که ولش کن! بروم برای آگهی استخدام دانشگاه افسری.
دانشکده افسری هر سال هزار نفر میگرفت و انتخابهایش از مراکز لشکری بود؛ مثل اهواز، کرمانشاه و قزوین که لشکر داشتند. شرایط آنسال دانشکده افسری شده بود مثل کنکور؛ امتحان متمرکز در تهران. 50 تومان هم هزینه ثبت نامش بود.
رفتم ثبت نام کردم و امتحان دادم. نمی دانم چرا آنسال 500 نفر میگرفتند. حدود 10 تا 12 هزار نفر در امتحان شرکت کردند. من شدم نفر 38 که به معنای قبولشدن بود. تعدادی از قبولشدگان هم نیامدند؛ یا دانشگاه قبول شده بودند یا انصراف دادند. این شد که رتبه من بین ورودیها شد 13.
* اینماجرا برای سال 1349 است.
بله. چهاردهِ پنجِ 1349. الان 56 سال از آنروزها گذشته است! وارد دانشکده افسری شدم و آموزشهای اولیه را دیدم.
* سال 1352 هم وارد نیروی هوایی شدید.
دورهمان یکِ هفتِ پنجاه و دو تمام شد. تمرین رژه پایانی هم تا هفتمهشتم مهر طول کشید. یکی از آنروزها تیمسار جهانبانی آمد دانشکده افسری برایمان سخنرانی کرد.
* روایت اینسخنرانی را در خاطرات آقای (یدالله) عبدوس خواندهام!
یدی عبدوس یکسال از ما جلوتر بود. او استخدام سال 1348 است.
* که میگفت جهانبانی آمد و یک سخنرانی مهیج و تشویقکننده برای نیروی هوایی داشت.
گفت «شما که بیایید دیگر آموزش ندارید. فقط کمی زبان مختصر داریم. چون به تجربه ثابت شده فارغالتحصیلهای افسری مدیرهای خوبی میشوند.» یک سری تعریف کرد و رفت.
درسها و سال تحصیلی دانشکده افسری خردادماه تمام میشد و تیر و مرداد را دو اردوی پایانی داشت. قبلا سه اردوی کویر، جنگل و کوهستان را داشتند که وقتی ما آمدیم، کویر حذف شده بود و فقط اردوی جنگل و کوهستان بود. اردوها شده بود جنگل و کوهستان و اقدسیه که آنزمان بیابان بود. از دانشکده که پیاده میرفتیم آنجا، 3 ساعت طول میکشید.
سهگروه سهگروه برای مرخصی تابستان میرفتیم. طوری تنظیم میکردند که آخریناردوی بچههای سال سوم، اقدسیه باشد. برای ما، این اردو در گرمای مردادماه انجام شد.
صبح، کوله و کلاه آهنی و تفنگ را برداشتیم و راهی عملیات صحرایی شدیم. ساعت 12 و نیم ظهر برگشتیم. وقتی برگشتیم دیدیم دو اتوبوس از نیروی هوایی آمده و میگویند آنهایی که برای خلبانی ثبتنام کردهاند بیایند سوار شوند. تعدادی از بچهها سوار شدند و رفتند. وقتی از اردو برگشتیم، به سرگروهبانمان که اسمش همایون رحمانی بود گفتم «اسم مرا هم برای خلبانی بنویس!»
یکی از همدورهایهایم خدابیامرز (جاویدالاثر) اصغر صدری نوشاد بود که از روز اول خلبانی با هم بودیم. بچه تبریز بود و اول جنگ در دزفول شهید شد. شهید که چه بگویم! هیچاثری از او نیست. الان هم جزو مفقودالاثرهاست. در همانروزهای اردو به او گفتم «اصغرً من میخواهم بروم خلبانی.» گفت «ول کن بابا! من رستهام دژبان است، میخواهم بروم تبریز.» گفتم «من که رستهام پیاده است و باید بروم شیراز. خلبانی از بیابان رفتن در نیروی زمینی که بهتر است! صبح سوار اتوبوس میشویم و عصر هم برمیگردیم. ورزش و استخر هم دارد. حداقل سودش این است که از فرق سرمان تا نوک پا چک میشویم!»
راضیاش کردم برای معاینات خلبانی برویم. آنروزهایی که اتوبوس جلوی مرکز آموزشهای نیروی هوایی میایستاد و با دیگران پیاده میشدیم، بقیه میرفتند برای معاینه و ما هم به سینمای روبروی مرکز آموزشها میرفتیم؛ سینما نپتون.
* بله. یکساختمان آجری است که الان تئاترهای آزاد در آن اجرا میشود.
میرفتیم یکی یکساندویچ و نوشابه میخریدیم و ساعت 11 از سینما میآمدیم بیرون، سوار اتوبوس میشدیم.
رسیدیم به روز 25 و 26 مرداد که همه میرفتند مرخصی. اصغر میخواست سوار اتوبوس شود که دستش را گرفتم. گفت «چیه؟ کجا؟» گفتم بیا برویم معاینه کنیم! قبول کرد و رفتیم اما دنبالش را نگرفتیم. اصغر 27 مرداد رفت تبریز و من را نگه داشتند.
* چرا؟
28 مرداد سالگرد کودتای 28 مرداد و مراسم رژهاش در پیش بود. گفتند گارد پرچم حتما باید باشد. به همیندلیل من ماندم و اواخر شهریور رفتم مرخصی. اول مهر فارغالتحصیل شدیم که باید بهخاطرش رژه میرفتیم. هفتمهشتم مهر شاه برای اعطای سردوشی به فارغالتحصیلان دانشکده افسری میآمد و باید رژه میرفتیم. تمرینش هم معمولا ششهفت روز طول میکشید.
در یکی از روزهای تمرین رژه بود که مجید افسری یکی از دوستانم آمد و گفت «عطا! رفتم دیدم 27 نفر برای خلبانی قبول شدهاند. اسم تو هم بینشان بود.» مجید خلبان هلیکوپتر نیروی دریایی و بعد بازنشسته شد.
به اصغر صدری نوشاد گفتم «اصغر! بیا برویم سر بزنیم ببینیم چه خبر است!» رفتیم و دیدیم هر دو قبول شدهایم. اصغر گفت «نه من نمیآیم! مادرم گفته عاقات میکنم.» گفتم «من میروم! من رستهام پیاده است و دوره مقدماتیام شیراز است. دوره که تمام شود معلوم نیست کجا بیافتم! میروم! اگر خلبان شدم که زهی سعادت و اگر نشدم میروم افسر فنی نیروی هوایی، و از نیروی زمینی خلاص میشوم.»
* شهید صدری نوشاد چه شد؟
او هم بعد از مدتی آمد. گفت مادرش را راضی کرده است.
اینطور بود که هشتمنهم مهر، با لباس نیروی زمینی، وارد مرکز آموزشهای نیروی هوایی شدم.
* مهر 1352.
بله.
* سال 1353 هم اعزام شدید آمریکا و 1355 برگشتید ایران. آموزشهای زمینی F5 را در پایگاه مهرآباد طی کردید و بعد رفتید پایگاه دزفول.
بله. دوره آموزشی پرواز افپنج در دزفول بود. فرمانده گردانمان سرهنگ فرزانه بود. خدابیامرز جهانبر کامران هم افسر عملیات بود.
* سال 1356 دو گردان افپنج بوشهر منحل و به تبریز و دزفول منتقل شدند.
تقسیم شدند. یکی شد گردان 23 تبریز و یکی گردان 43 دزفول.
* و شما رفتید به ….
دورهمان که در دزفول تمام شد، رفتیم تبریز و شدیم گردان 21.
* از اول در گردان 21 بودید؟ جا به جا نشدید؟
نه.
* همان گردان دموکراتها که گفتید!
و تاج طلایی (خنده)
* (خنده) آقای فرزانه در پایان دوره آموزشی افپنج، خطاب به شما خلبانهای جوان گفته بود باید بهجز خلبانی، یکشغل دیگر هم یاد بگیرید!
بله. جشن فارغ التحصیلیمان بود. ساعت 11 شب که شام و گواهیها را داده بودند، گفتند آموزشیها بروید سالن وی آی پی؛ باشگاه افسران. فرزانه آمد آنجا و گفت «سهنصیحت میکنم آویزه گوشتان کنید! اول؛ اگر شده یکچهاردیواری سه متر در سه متر با سقفِ بالای سر برای خودتان تهیه کنید. چون خانه سازمانی آدم را بیفکر میکند. دوم؛ به هیچ وجه از زنتان در مسائل کاری استفاده نکنید. اصلا خانواده را در شغلتان دخالت ندید.
* منظورش چه بود؟ یعنی چیزی در منزل نگویید؟
نه. گاهی ارتباطهای ناسالم پیش میآمد. منظورش سلامت محیط کار بود.
* آهان! منظورش این بود که خانمهایتان را به محیط کار و باشگاه نبرید!
من دو سال بود در دزفول فرمانده گردان شده بودم اما خانمم نمیدانست چه کارهام. یک بار خدابیامرز پدرش گفت «بالاخره نفهمیدیم تو چه کارهای! خلبان هستی، ولی نفهمیدیم شغلت چیست؟» گفتم «آبدارچی گردانم. صبح میروم چایی میریزم و جارو میکنم تا بقیه خلبانها بیایند.» بعد از آن کسی از جزئیات شغلام نپرسید. ایننکته فرزانه را همیشه رعایت کردم و یکجمله از فضای کارم وارد خانه نشد. یک ذره هم از خانه نرفت توی کار. آدم راحت است.
* فرزانه یک نصحیت دیگر هم داشته و گفته روزی که فکر کردید در خلبانی کامل شدید، روز مرگ شماست.
این را همه میگفتند. واقعا هم همینطور است. هنوز هم هر ماه سههفته به دزفول میروم. چندوقت پیش به یکی از بچههای حراست که لیسانس الاهیات داشت، گفتم «حواست باشد بچههای حراست، قدیمی اینجا هستند. سعی کن از بقیه یاد بگیری! گفت من آموزش لازم ندارم، همهچیز بلدم.» گفتم «معلوم است هیچی حالیات نیست و حرف مفت میزنی.» گفت یعنی چه؟ گفتم «در کارم به من یاد دادهاند همانروزی که فکر کردم به نقطهای رسیدم که همهچیز را بلدم، فردایش با سر میخورم زمین.» این را فقط سرهنگ فرزانه نمیگفت دیگران هم میگفتند.
چهارپنج نفر بودیم که در دوره آموزشیمان با هم بودیم. من بهخاطر سابقه دانشکده افسری، ارشد گروه بودم. یکبار فضیلت میزد و اصغر صدری نوشاد به ترکی آواز میخواند. دیدم کامران افسر عملیات میآید. گفتم «بچهها! خاموش!» کامران که رسید گفت «بیا اینجا ببینم! کیا بودن شلوغ میکردن؟» گفتم «قربان من ندیدم!» هرکار کرد نگفتم. آخر گفت «همهتان بازداشت!» گفتیم باشد!
ماندیم و شب شد. 14 نفر در گردان بودیم و 12 خودرو داشتیم. ساعت 9 شب، کاروان ماشینی راه انداختیم و افتادیم پشت سر هم! از گردان تا باشگاه افسران، بوق و سروصدا راه انداختیم. دور حوض جلوی باشگاه چرخیدیم و رفتیم. در مسیر خانههای سازمانی همه فکر میکردند عروسی شده! بعد هم برای شام به باشگاه افسران رفتیم. آنجا جناب کامران را دیدیم که جلو آمد و گفت «بیا اینجا ببینم! شما اینجا چهکار میکنید؟» گفتم «چهکار میکنم! آمدهام برای شام!» گفت بقیه چه؟ گفتم «من مسئول آنها نیستم قربان! گرسنه شده بودم آمدم شام بخورم.»
بعد از آنماجرا گفت «خوب است که اتحاد و همبستگی دارید. همیشه و همهجای خدمتتان همینطور هوای همدیگر را داشته باشید!»
* ظاهرا جناب فرزانه در آنمراسم فارغ التحصیلی، یکجمله دیگر هم داشت؛ اینکه سعی کنید از هرکسی حتی فروشنده بوفه هم چیز یاد بگیرید!
معمولا در تکهکلامهایش بود. یکی از ویژگیهایی که در خلیلی درشتتر بود، گوشدادن به حرف همه بود. اینویژگی در فرزانه هم بود، ولی در خلیلی بیشتر بود. میگفت «فکر نکنید چون من سروانم و فلانی گروهبان، پس من بیشتر میفهمم. گاهی اوقات یکسرباز حرفی به شما میزند که شعورتان را جابهجا و فکر و سیستم مدیریتتان را عوض میکند.»

* برویم سراغ ماموریتهای جنگیتان. در والفجر 8 و ماجرای فتح فاو، افپنجها پروازهای زیادی با هماهنگی شهید اردستانی از امیدیه داشتند. با آقای مهرنیا درباره اینپروازها صحبت کردهام. در یکی از آنپروازها خطر از بیخ گوشتان گذشت!
نه. والفجر 8 که انجام میشد، عضو گردان 11 شناسایی بودم. یکماموریت رفتم دزفول که فرمانده پایگاه من را دستگیر کرد و میخواست بفرستد تهران. فکر میکنم اردستانی بود که گفت «نمیخواهد بروی تهران؛ کارهای پست فرماندهی با تو. نمیخواهد جایی بروی!»
* عضو گردان 11 شناسایی تهران بودید؟
بله؛ چهار سال.
* یعنی با RF5 پرواز میکردید؟
بله.
* یکماموریت هم سال 1365 داشتید که با مجوز هوشنگ صدیق فرمانده وقت نیروی هوایی انجام شد.
انتقال هواپیمای افپنج بود. صندلیهای افپنجهای A و B نورثتروپ بود. آر.افپنجها هم افپنج Aبودند. وقتی مدل E آمد، تعدادی از افپنجهای A و B را به کشوری مثل اردن دادند. این بود که چند افپنج B و چند فروند آر.افپنج A هم داشتیم که صندلیهایشان نورثتروب بود. یعنی زیرو زیرو نبود و برای اجکت، باید حتما حداقل 50 نات سرعت و 100 تا 150 پا ارتفاع میداشتی. وگرنه صندلی عمل نمیکرد. چتر هم به صندلی وصل نبود و روی دوش خودمان بود. دستههای ایجکشن هم از دوطرف کنار کابین بود.
* دستور شما این بود که بروید اینها را منتقل کنید.
هر سه ماه به سه ماه، صندلیهای پران را تمدید میکردند. همهچیزش اکسپایر شده بود.
* راکتهای زیر صندلی و …
بله. به سال 1365 که رسیده بودیم، سرهنگ تاجیک همدوره دانشگاه افسریام، فرمانده گردان نگهداری بود. گفت «من دیگر مسئولیت قبول نمیکنم. امضا هم نمیکنم.» این شد که هواپیماها خوابیدند. روی اینحساب به من و سرهنگ محمد افشار گفتند بروید گردان شیراز را بررسی کنید!
* برای چهکاری؟
میخواستند گردان آموزشی افپنج را با اولیندوره استخدامی تشکیل دهند؛ یکگروه در اصفهان با PC7 و یکسری هم در پاکستان آموزش دیده بودند. جنگ که شروع شد، تعدادی خلبان آموزشندیده و از آمریکابرگشته داشتیم که به اصفهان و پاکستان رفتند تا آموزش ببینند. قدیمیهایی مثل دانشپور و جوادپور هم ماموریتهای 15 تا 20 روزه میگرفتند که اینها را آموزش بدهند. اینماموریتها برای جوادپور و دانشپور، حالت استراحت داشت.
تا آنمقطع، گردان آموزشی افپنج نداشتیم. من و سرهنگ افشار هم از نیروهای پایگاه مهرآباد بودیم که گفتند برویم شرایط شیراز را بررسی کنیم. یکی دو نوبت رفتیم و برگشتیم. بعد که تصویب شد و بنا را بر تشکیل گردان آموزشی گذاشتند، سرهنگ صدیق که فرمانده نیروی هوایی بود گفت آن افپنجهای قدیمی را ببریم شیراز. همزمان با انگلستان وارد مذاکره شده بودند و تعدادی متخصص وارد ایران شدند. من بهعنوان نیروی عملیاتی رفتم و هواپیماها را چک کردم. برای همه RF5ها هم صندلی مارتین بیکر خریدند. میدانید که اینمدل صندلی در هوانوردی غربی، بهترینصندلی ایجکشن است.
همزمان، هواپیماها باید به شیراز منتقل میشدند. این، ماموریت جنگی محسوب نمیشود. در سیستم ما به آن میگویید اسپیشیال ریلیز! گفتند «سروان محبی! فروند به فروند ببر بگذار شیراز!»
* چند فروند بود؟ چهار پنجتا؟
نه بیشتر بود. صبح میرفتم چتر و کلاه را برمیداشتم و به شیراز پرواز میکردم. نهار میخوردم و سوار یکهواپیمای ایرانایر میشدم و برمیگشتم تهران. شب میخوابیدم و صبح دوباره یکی دیگر میبردم شیراز.
* گردان آموزشی با اینها تشکیل شد؟ اف پنجهای B!
بله.
* شما که معلم نبودید؟ فقط منتقل کردید!
نه. معلم خلبان شده بودم. قبل از آن که بیایم مهرآباد، در تبریز معلمخلبان شده بودم. تاریخها کمی در ذهنم به هم ریختهاند! تاریخ انتقال افپنجها سال 1366 بود؛ نه؟
* تا جایی که میدانم شما اینکارها را سال 1365 کردید و سال 66 هم دستور تشکیل یکگردان آموزشی متشکل از خلبانهای آموزشدیده ایران و پاکستان صادر شد.
آنگردان را من و سرهنگ افشار تشکیل دادیم. جالب است که معلمخلبانهایی برای آموزش آمدند که قدیمیتر از ما و پیشکسوت بودند؛ سرهنگ حسین هاشمی، سرهنگ کاظم عباسنژادی، محمود جدیدی، احمد قهرود، جواد ورتوان، سرهنگ عسکری، سرگرد حسن بختیاری و …. یعنی روزی که خواستیم پروازها را شروع کنیم، دیدم از نظر تجربه و درجه، نفرِ یکیمانده به آخر گردان هستم!
* در یادداشتهایم نوشتهام شما اول شهریور 1366 رسما به شیراز منتقل شدید.
بله. و سال 1367 هم رفتم دزفول.
در گردان آموزشی سال 1366 اول، سرهنگ افشار و من بودیم؛ بعد همه اساتید جمع شدند و همانوضعی پیش آمد که دیدم از نظر تجربه و درجه، یکی مانده به آخر هستم. همه بزرگها آمده بودند. 20 نفر به ما دادند که 10 تایشان در اصفهان و 10 تای دیگر در پاکستان درده دیده بودند. یادم نیست انتهای آموزش، چندنفرشان به افپنج و چند خلبان دیگر به اففور رفتند. ولی مثلا آقای شاهصفی که مدتی فرمانده نیروی هوایی بود، از بچههای اینگردان آموزشی بود. او در پاکستان دوره دیده بود و دورهاش اینجا در گردان آموزشی شیراز تکمیل شد.
پایان دوره، گفتند ارزیابی کنید آموزش خودمان بهتر است یا آموزش پاکستان؟
* و نتیجه چه شد؟
اینکه در امر آموزش، انگشت کوچک ما هم نمیشدند اما در انضباط ما انگشت کوچک آنها نمیشدیم.
* چرا؟
برداشت من این است. چون از دو گروه 10 نفرهای که تحویل گرفتیم، از گروهی که از پاکستان آمده بودند، یکنفر ایجکت کرد و همه صحیح و سالم ماندند. اما از گروه دیگر که در ایران آموزش دیده بودند، 6 نفر شهید شدند. اینمساله بهخاطر انضباط است.
* منظورتان چیست؟
رعایت اصول انضباطی خیلی مهم است. مدت کمی از شروع دوره، تیمسار (محمود) جدیدی از دزفول آمد. او از نظر خلبانی، یک یا دو سال جلوتر از من است. یکی از آموزشها، پرواز ناوبری در ارتفاع پایین بود که ما معلمها با بچهها میرفتیم. جدیدی یکی از اینبچهها را برد به همینپروازهای ناوبری در ارتفاع پایین. من هم یک خلبان جوان دیگر را با خودم بردم. هر دو خلبان جوان ما، آموزشدیده ایران بودند. وقتی برگشتیم و نشستیم، بچهها رفتند فرم پرواز را بنویسند و من جدیدی تنها شدیم. به من گفت «عطا، من وقتی لیدر سه شده بودم، خیلی گیجتر از اینها بودم. آخر به اینها چه یاد بدهم و چه بگویم؟»
* یعنی اینقدر خوب بودند؟
بله. و جدیدی میگفت نیروی تحت آموزشش، اینقدر خوب بوده که در طول پرواز، بیشتر از 10 کلمه با او حرف نزده است.
آموزش خلبانهای جنگی در ایران با چهکسانی شروع شد؟ با خلبانهای 6 ماهه اول جنگ که رفتند سویس دوره PC7 را دیدند و آمدند اینجا آموزش را شروع کردند.
* یعنی کسانی که در میدان نبرد بودهاند.
بله و آمدند آموزش دادند. وقتی دانشگاهها بهخاطر انقلاب فرهنگی 4 سال تعطیل شدند، مشتری نیروی هوایی و خلبانی زیاد شد. نیروی هوایی هم گذاشت طاقچه بالا که باید دیپلم ریاضی و بالای معدل 18 باشید! گروه شاهصفی و …
* … واحدی و …
نه او جدیدتر است. گروه موردنظرم، حسن شاهصفی، حسین قرهباغی، شاهوردی، نادر یعقوبی و هستند. نادر بچه میانه بود و فرمانده پایگاه امیدیه شد. الان در یکی از کشورهای دیگر است.
* خلبان کامرشیال است؟
بله.
* شما یکپست سازمانی دیگر هم داشتهاید؛ سال 1371 وقتی F7 ها وارد شدند، معاون عملیات پایگاه امیدیه شدید.
بله سال 1371 تا 75 برای چهارسال معاون عملیات امیدیه بودم. داستان دارد. سال تحصیلی 1370 به 71 دانشگاه دافوس بودند. فارغالتحصیل که شدم، مدیریت آموزش گفت بفرما برو طرح و برنامه. مسئول طرح و برنامه خدابیامرز جلیل زندی بود.
بعد از دافوس به دزفول رفته بودم و یکزندگی مختصر در هتل ستاره پایگاه داشتم.
* در آنمقطع پرواز میکردید؟
یکسال 70 تا 71 را سر کلاس بودم و پرواز نمیرفتم.
جلیل زندی گفت «میدانم نصف زندگیات دزفول است، نصفش اینجاست. میدانم بچه مدرسهای داری! برو مرخصی.» عین جملهای که درباره مرخصی گفت؛ همین بود: آنلیمیتت! (نامحدود) گفت «هر وقت گرفتاریات تمام شد بیا! اگر لازم شد خبر بدهی، خبر بده!»
سه روز بعد دیدم ناصر حبیبی که مدیر آموزش بود، در به در دنبالم میگردد. گفت عطا کجایی؟ اردستانی کارت دارد! رفتم پیش شهید اردستانی که آنموقع معاون عملیات نیروی هوایی بود. خدا ناصر حبیبی را بیامرزد! سال 1380 با میراژ در مشهد سقوط کرد و شهید شد.
وقتی رفتم پیش اردستانی، گفت «عطا! باید بروی امیدیه!» گفتم «بابا ولمان کن! تازه از دزفول خلاص شدیم آمدیم تهران جایی برای خودمان پیدا کنیم! الان هم که 20 سال خدمت را رد کردهام!» گفت «من که از تو کار نمیخواهم. تو بروی جلوی عملیات دستت را بکن توی جیبت و قدم بزن! خیالت راحت! اتفاقی نمیافتد.»
(کریم) قوامی که همدوره ما بود، آنزمان فرمانده پایگاه بود و بهخاطر رفاقت و رفت و آمدمان به اردستانی گفته بود فلانی باشد بهتر است. این بود که گفتم «چشم آقای اردستانی چشم!» و برای چهارسال شدم معاون عملیات پایگاه امیدیه.

با خلبانهای F7
* با اف هفت پرواز کردید؟
هم بهعنوان خلبانش هم معلمش.
* چه طور بود؟ اینهواپیما مهندسی معکوس میگ 21 است. از نظر در دست بودن و پرواز چهطور است؟ نسبت به افپنج؟
اف پنج خیلی بهتر است.
* چرا؟ چون نقلیتر و کوچکتر است؟
بحث کوچکی و اندازه نیست. تقریبا یکسایز هستند. یکی از مشکلاتش این است که ailerone Trim ندارد. روی استیک، دکمهای هست که مربوط به تریم است. در 300 نات سرعت، باید حالت داشته باشی که هواپیما استیبل (متعادل) باشد؛ در سرعتهای دیگر هم یکطور دیگر باید تعادل هواپیما را حفظ کنی. اگر سرعت زیاد شود، دماغ هواپیما میآید بالا. دکمه تریم، مربوط به نوک بال است و با آن تنظیم میشود.
اف سون این تریم را نداشت و مدام باید استیکاش را نگهش میداشتی. اما اف پنج را میتوانستی با جلو و عقب یا چپ و راست کردن استیک، طوری تنظیم کنی که خودش حداقل 10 دقیقه پرواز کند.
* میگ 21 ساخت شوروی بود که تجهیزات نظامیشان، زمخت بود.
همیشه میگفتم خلبانی که دوره افسون را بگذراند، در هیچهواپیمایی مشکل نخواهد داشت. اینهواپیما واقعا از خلبان کار میکشد. از نظر پروازی هم که کپی میگ 21 است. میگ 21 و افپنج، مقابل هم ساخته شدهاند. افپنج در ارتفاع زیر 20 هزار پا، افهفت را میخورد اما اگر برود بالای 23 هزارپا، اصلا حریفش نمیشود؛ موتور افپنج توربو جت است و موتور افسون، توربو فن.
* بله این ملاحظه درست است. در گفتگو با آقای (حسین) ذوالفقاری هم دربارهاش صحبت کردیم. اینکه موتور هواپیمای آمریکایی (فانتوم) در ارتفاع پایین غوغاست اما اگر خیلی برود بالا، نمیکشد!
هواپیمای شرقی از نظر راحتی و آسایش خلبان، اصلا با سیستم غربی قابل مقایسه نبود. مثلا یک پنل کوچک از یک افپنج در شیراز باز میکردی و میبردی به یک اف پنج دیگر در تبریز میبستی. اما پنل دوتا افسونِ کنار هم، به هم نمیخورد.
* چرا؟ ساختش در چین ایراد داشت؟
نمیدانم از روسیه ایراد داشت یا کپی رایتش در چین. افپنجی که خودمان در ایران میسازیم، از نظر ساختمان و سازه خیلی بهتر از افسون است.
* تجهیزاتی که برای بمب میبرد چهطور بود؟
تقریبا شبیه افپنج است؛ هم از نظر برد و هم مهماتی که میبرد. یکبار از نظر بنزین تستاش کردیم. خدا بیامرز خسرو شیری که فرمانده گردان افسون بود و در چین دورهاش را دید، پرواز کرد. یکضرب از امیدیه بلند شدیم و در مشهد نشستیم.
ادامه دارد …
انتهای پیام



































دیدگاهتان را بنویسید