×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • مراسم آمادگی برای تشییع جان خودمان؛ آهسته ران کاروان کآرام جانم می‌رود

  • کد نوشته: 55545
  • ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
  • 1 بازدید
  • ۰
  • گفت این مراسم یادبود خانواده امام، آغاز عزاداری‌های ماست؛ شاید شروع گریه‌ها و بی‌قراریها یا آغاز جان دادن‌مان!

    فرهنگی

    خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ یک عودسوز بزرگ نقره‌ای توی دست چپش بود و یک تصویر کوچک ـ کمی بزرگتر از کف دست ـ توی دست راستش. تصویر جذابی بود و کوچکی‌اش باعث می‌شد خیره شوی و تلاش کنی هر بار همزمان با عبور مرد، جزئیات بیشتری از آن را ببینی و کشف کنی.

    مرد خادم بود. خادمِ حرم شاه عبدالعظیمِ شهر ری. و این را می‌شد از روی شلوار و کت بلند سورمه‌ای و کلاهی که آرم حرم روی آن بود، متوجه شد.  

    روی لبه حوض نشسته بودم. از کنارم رد شد. بوی عود و اسپندش توی هوا پیچید. چند دقیقه نگذشته بود که دوباره برگشت. این بار توی صورتش خیره شدم. لبخند ریز و نامحسوسی روی لبانش ریخته بود. شاید هم حالت چهره‌اش این بود. اما هر چه بود چهره‌اش می‌خندید یک جور وجد توی صورتش موج می‌زد. شاید یک حالت افتخار.

    در تمام آن یکی‌دو ساعت، که روی لبه حوض، خیره در چهره رهگذران بودم، بارها آمد و رفت. انگار وظیفه‌ داشت که فقط این یک صحنِ حرم را خوشبو و معطر کند. یک وظیفه که برای خودش وظیفه نبود، شاید یک‌جور کار جهادی بود. مثل کار جهادی‌هایی که در 90 روز گذشته از سراسر کشور خود را به تهران جنگ‌زده رساندند تا بی‌منت و با عشق، خانه‌های آوارشده یا نیمه‌آوار و ترک‌خورده هموطنان را بازسازی کنند.

    شاید هم این دور زدن‌هایش یک‌جور دور افتخار بود؛ مثل افتخاری که مردم هر شب در خیابان‌ها و میادین سراسر کشور با برافراشتن و گرداندنِ پرچم تجربه‌اش می‌کنند.

    حالا آن خادم سبزه‌روی حرم، هم جهادی‌وار داشت با پراکندن عطر عود به میهمانان آقا خوشامد می‌گفت. هم به این میزبانی و خدمتگزاری افتخار می‌کرد. لابد همین بود وگرنه چرا باید با یک‌جور حالِ خوش بهجت‌وار مرتب دور حیاط چرخ بزند و آن تصویر کوچک زیبا را طوری با دست راست به سینه بچسباند که نکند یک‌وقت از نگاه زائری پنهان مانده باشد. آن تصویر کوچک که حالا دیگر به‌راحتی می‌شد با جزئیات تماشایش کرد؛ «تصویر آقاسیدعلی‌جان‌مان با آن پیراهن و عرق‌چین سپید که روی صندلی در کتابخانه‌اش نشسته و زهرای دو ساله را روی پایش نشانده و هر دو با لبخند به صفحه کتاب خیره شدند؛ دو سپیدپوشِ گشاده‌روی شهید».

    بیراه نبود که خادم حرم شاه عبدالعظیم(ع) بخواهد تصویر زهرای شهید و شیرین را در دست بگیرد و هی لابه‌لای جمعیت دور بزند، چون مراسم به نام خودش بود؛ به نام زهرا محمدی گلپایگانی و مادرش سیده بشری خامنه‌ای و خانم‌دایی‌اش؛ زهرا حداد عادل و شوهرخاله‌اش مصباح‌الهدی باقری.

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , آیت‌الله سید علی خامنه‌ای , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , امام شهید , خانواده شهدا , مراسم تشییع ,

    نیم‌ساعت از ساعت رسمی مراسم ـ ساعت 4 عصر ـ گذشته بود که به‌سختی یک جای پارک در خیابان فدایی پشت حرم پیدا کردم. صحنِ اول خلوت بود و برو و بیای معمولی داشت، صحن بعدی اما تقریبا درحال پر شدن بود و با هر موج جمعیت یک ردیف فرش پهن می‌شد تا نزدیک پله‌ها رسید. فرش‌هایی که تا انتهای مراسم پایشان به حیاط بعدی هم کشیده شد.

    رسیده بودم، اما هنوز نمی‌دانستم چرا؛ اطاعت امرِ یادگار امام شهید یا خواب و رویای شب عید قربان یا…

    گیج و گنگ بودم، شبیه 90 روزی که در حیرت گذشت… شبیه حال تک تک این مردم…  

    دلم یک جای دنج می‌خواست. یک جای دنج برای دلی که طبله کرده و تاول‌ زده و تاول‌هاش سفت و پردرد شده و با سوزن هیچ روضه‌ای نمی‌ترکد…

     یک تکه جا روی لبه حوض پیدا کردم و نشستم و خیره شدم به مردمی که یا به صفحه مانیتور بزرگِ توی صحن خیره بودند، یا به آسمان و در و دیوار و… شاید هم مثل من خیره به خِیل زائران، به باقیِ دعوت‌شده‌ها… خیره به یک نقطه با سری پر از سئوال… اینجا چه می‌کنیم؟…

    دلم نمی‌خواست. دلم نه می‌خواهد و نه می‌تواند مراسم ختمی برود که روی پوستر و  اطلاعیه آن نام زیبای آقای عزیزمان؛ آقای سیدعلی خامنه‌ای با فونت درشتِ سیاه نشسته است. لابد بقیه هم مثل من هستند…

    حتما آقا سیدمجتبی؛ یادگار آقا سیدعلی جان‌مان هم این را فهمیده‌اند که مراسم یادبود و ختمی نه برای آقاجان! که فقط به نام چهار نفر از عزیزانشان گرفتند و اسمی از آقای شهیدمان نیاوردند… باید آماده شوند… باید این مردم آماده شوند… کم کم… 90 روز… 90 ماه… 9 سال یا 90 سال… باید این دل‌های تاول‌زده‌ی طبله‌کرده آماده شود، وگرنه می‌بینی تاول‌ها که سر باز کند و تلنگری به طبله‌ها بخورد، همراه با دریای خونابه، یک‌هو سیلابی از دل‌های از سینه بیرون ریخته، جاری می‌شود.

    من آماده نیستم. ما مردم آماده نیستیم. نه آماده‌ایم و نه بلد هستیم… ما بلد نیستیم بدون آقاسیدعلی خامنه‌ای زندگی کردن را. و بدتر از آن توی ختمی که به نامش برپاشده عزاداری کردن را. برای همین اینجا توی مجلس ختم و یادبود نشسته‌ایم و فقط بِر و بِر به این و آن نگاه می‌کنیم!…

    آقای پناهیان هم که صحبت کرد مثل آقای کاشانی، مردم باز نگاه می‌کردند؛ بِر و بِر… انگار توی این 90 روز یاد گرفتند دل ورم‌کرده‌شان را پشت مشت‌های انتقام و فریادهای الله‌اکبر مخفی کنند، سخنرانی بشنوند و پرچم بگردانند و از ایرانی بخوانند که همچنان آنها را به مولایشان پیوند می‌زند.

    ساده‌تر اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ به اینکه مثلا همه هستند؛ که آقا هست؛ که الان پشت دیوارهای بلند حسینیه دارد برای سرافرازی ایران‌مان قران می‌خواند و دعا می‌کند و آماده می‌شود که دوباره یک سخنرانی پرشور بکند. مثل تمام 40 سال گذشته… مثل ایام جنگ دوازده روزه که شرایط حساس بود و مجبور شد کمی محتاط‌تر به ما سر بزند. همان‌وقت که فهمید جای خالی‌اش دق‌مان می‌دهد و بیچاره‌مان می‌کند، که تب می‌کنیم اگر نباشد و می‌میریم…

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , آیت‌الله سید علی خامنه‌ای , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , امام شهید , خانواده شهدا , مراسم تشییع ,

    آقای پناهیان راست می‌گفت؛ راست می‌گفت که این مراسم شاید آغاز عزاداری ماست؛ شروع سخت بی‌قراری‌ها و بی‌تابی‌ها و جان دادن‌مان… اما حتما خدا دوست‌مان دارد که کسی را فرستاد که شبیه پدر باشد، که پدروار و پرمهر با امتش مدارا کند، که بفهمدشان، که بفهمد این مردمِ دل‌گنده‌ی دل‌دریایی، نام آقاسیدعلی جانشان که می‌آید، دلشان قدِ دل گنجشک می‌شود. اسم مراسم ختم و عزا بیاید که دیگر قالب تهی می‌کنند. می‌میرند از بی‌قراری و بی‌تابی. این را پناهیان گفت و انگار می‌خواست بگوید که خدا به داد دل این مردم برسد روز تشییعِ جان‌شان؛ امام‌شان…

    باید مردم آماده شوند؛ آرام آرم … حتی شده 90 روز،‌ صد روز یا حتی هزار روز… مثلا اول در مراسم یادبود و روضه خانواده شهید امام شهید شرکت کنند. بعد در مراسم یادبود دوستان و همرزمان… بعد …

    مردم باید آماده شوند. آماده نباشند روز تشییعِ جان‌شان، جان می‌دهند دسته دسته. مثل گنجشک‌های کوچکی که دلشان قد یک ارزن است و یکهو قلب کوچک‌شان از تپش می‌ایستد و همه با هم، دسته دسته از روی شاخه‌های درخت می‌افتند روی خاک…

    یادگار عزیز آقاسیدعلی ‌آقای خامنه‌ای اینها را خوب فهمیده که اول دعوت‌مان کرد برای خانواده‌اش ختم و روضه بگیریم، یا برای دوست گمنامش صادق زرین، که وقتی محمود کریمی اسمش را توی بلندگو خواند، همه رسانه‌ها رفتند با سرعت نامش را توی موتور جست‌وجو زدند تا ببینند چه کسی است که رهبر عزیز انقلاب کنار نام خانواده‌اش گفته برای او هم دعا بکنید. بماند که جز دو خط چیزی پیدا نکردند و ننوشتند، چونکه شهید راه اخلاص و اطلاعات بود و گمنام…

    من روز ختم توی حرم شاه عبدالعظیم دیدم که مردم حتی دلش را نداشتند دلنوشته آقازاده رهبر انقلاب؛ سیدمحمدباقر خامنه‌ای را که در رثای مادرش؛ شهید زهرا حداد عادل نگاشته بود و خوانده شد، تا آخر بشنوند و جانشان لبریز نشود.

    من برای این مردم نگرانم! برای آن روز تشییع بزرگ. برای خودم؟!… برای خودم اما نه!… من 90 روز است مثل یک روح سرگردان، گیج و گنگ، می‌بینم و می‌شنوم، اما نه چیزی می‌بینم و نه چیزی می‌شنوم… 

    من تمام شده‌ام؛ اما این مردم… 

    آقای کاشانی چه خوب گفت که ختم عجیبی است این مراسم؛ از آن ختم‌ها که نه تنها رهبر عزیز انقلاب و خانواده امام شهید، که همه مردم؛ همه شرکت‌کنندگان در این مراسم صاحبِ عزا هستند و جگرسوخته؛ هم جگرسوخته، هم در بهت و حیرت! با چشمانی که آسمانش پر از ابر است، اما نمی‌بارد. با دلی که طبله کرده و آماده فروریختن است، اما نمی‌ریزد…

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , آیت‌الله سید علی خامنه‌ای , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , امام شهید , خانواده شهدا , مراسم تشییع ,

     روی لبه حوض نشسته‌ام. مداح هم که می‌خواند باز کسی گریه نمی‌کند. اسم آقای شهید که نه! اما اسم سیدالشهدا که می‌آید می‌زنند زیر گریه…

    گو اینکه می‌خواهند درد و داغ عظیم‌شان را پشت نام سیدالشهدا پنهان کنند. انگار اطمینان ندارند به تاب آوردن‌شان در روضه امام شهید، اما با نام سالار شهیدان که پیوند بخورد، فرق می‌کند. مثل تمام  درد و داغ‌های کوچک و بزرگِ زندگی که وقتی به نام حسین (ع) و روضه‌اش گره‌شان بزنی، قابلِ تحمل‌تر می‌شوند.

    اینها؛ این مردم عزیز با این دل‌های پر از عشق، عجیب ساده‌اند؛ پاک و ساده مثل آب؛ مثل ختمی که به آن دعوت شده‌اند؛ یک ختم عجیب ساده و بی‌آلایش. نه زرقی و برقی، نه بنرهای بزرگ و مرغوب و گران‌قیمت، نه تاج گلی،‌ نه تشریفات و برو و بیای و خم و راست شدنی… انگار نه انگار که ختم خانواده امام بزرگِ یک ملت بزرگ و پیروز و تاریخی است! 

    هرچند این ختم ساده با این مردم مومن و ساده و یکرنگ، شاید برازنده‌ترین ختمی است که می‌شود برای خانواده امام عزیز و شهید ساده‌زیست گرفت؛ یک ختم ساده زیر سایه حرم بی‌آلایش امام‌زاده شاه‌عبدالعظیم… همینقدر ساده و بی‌ادعا، ختم مردی که پدر یک امت بزرگ و تاریخی بود و دگرگون کننده سرنوشت غرب آسیا و شاید جهانِ پس از این…

    انتهای پیام/ 

     

     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *