×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • روایت‌های شنیدنی از زندگی 3 ماهه و همسر شهید دهه هشتادی!

  • کد نوشته: 52409
  • ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
  • 2 بازدید
  • ۰
  • زندگی سه ماهه علی و مهسا در 10 اسفند 1404 تمام شد، حالا این خانم جوان مانده و عشقی که در اوج به فراق رسید!

    روایت‌های شنیدنی از زندگی 3 ماهه و همسر شهید دهه هشتادی!
    فرهنگی

    خبرگزاری تسنیم، زهرا بختیاری:  دروغ‌ چرا، این روزها وقتی به همسران شهدا زنگ می‌زنم تا در مورد شهیدشان صحبت کنیم، هنگام معرفی تا می‌گویند چند سالشان هست، با ایتنکه سعی می‌کنم تعجب خودم را خیلی نشان ندهم اما آه از نهادم بلند می‌شود. مهسا یکی از همین همسرانی بود که تازه وارد دهه 20 زندگی‌اش شده بود. اما در همین ابتدای جوانی خدا در او چه دید که چنین امتحان سختی را جلویش قرار داد. 

    مهسا خانم تازه عروسی هست که هنوز 3 ماه از آغاز زندگی مشترکش نگذشته بود که در 10 اسفند 1404 برای آخرین بار صدای عشقش را شنید و همه چیز تمام شد. خودش می‌گوید از اینکه علی به آرزویش رسید و بعد از آقا زنده نماند، برایش خوشحال است چون همیشه می‌گفت کاش نباشم و آن روز را نبینم!

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , ادبیات جنگ ,

    *جواب نه قبل از خواستگاری!

    من متولد سال 1382 هستم. هم زمان با تحصیلم در یک کلاس قرآنی شرکت می‌کردم که مربی‌ام از اقوام خیلی دور علی آقا بود که در امر ازدواج  جوان‌ها خانم فعالی هم هست. او با توجه به شناختی که از من داشت و خانواده شهید عبدالله زاده، مرا برای ازدواج پسرشان معرفی کرد. خب من تازه وارد 20 سال شده بودم و خانواده موافق ازدواجم به این زودی نبودند. حتی مواردی هم پیش آمده بود که می‌خواستند خواستگاری کنند اما با جواب نه من مواجه شدند. خودم هم در آن برهه تمایلی به ازدواج نداشتم و فکر می‌کردم اول باید برنامه‌های دیگر زندگی مثل تحصیل را جلو ببرم.  

    وقتی خانواده علی به خانه ما زنگ زدند، مادرم که می‌دانست جواب من همچنان منفی هست، گفت مهسا حالا اجازه بده بیایند تا با افکار مختلف آشنا شوی. پدرم هم به حرمت افرادی که پیشنهاد خواستگاری می‌دادند قبول می‌کرد. جالب است خود شهید عبدالله زاده هم اصلا قصد ازدواج نداشتند و مادر و خواهرش به زور او را راضی کرده بودند بیاید خواستگاری. 

    *داماد را هم به زور آوردند خواستگاری

    اواسط اسفند سال 1402 شبی که قرار بود علی آقا با خانواده بیاید، احسان برادرم که روحانی هم هست لیستی از موضوعات به من داد و گفت باید با الویت مباحثی که می‌خواهی را جلو ببری و سوالاتت را بپرسی. به نوعی مرا راهنمایی کرد برای شناخت بهتر. نمی‌دانم چرا ولی برخلاف خواستگاری‌های قبل این بار تمام بدنم یخ کرده بود، استرس داشتم. در حدی که وقتی بشقاب‌ها را حاضر می‌کردم برای میوه، دستم می‌لرزید. مادرم به شوخی گفت: مهسا تو نمی‌خواد کار کنی، الان بشقاب‌هایم را ناقص می‌کنی. 

    چند دقیقه که از خواستگاری گذشت، پدرم و علی که به نوعی هر کدام بدون حس مثبت در این مراسم حاضر شده بودند حالا چنان با هم گرم گرفته بودند که من متعجب شدم. شهید عبدالله زاده در اغتشاشات سال 1401 مجروح شده بود و داشت ماجرای آن و فعالیت‌هایش در بسیج را برای پدرم تعریف می‌کرد. من هم زیر زیرکی نگاهش می‌کردم و متوجه شدم علی اولین ویژگی مورد نظر مرا دارد. قدم بلندی داشت و چهره اش هم زیبا بود. چون خودم هم قد بلند هستم از این جهت مناسب بود. خوش صحبتیش هم برایم مهم بود چون خودم آدم کم حرفی هستم.  

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , ادبیات جنگ ,

    *یک ساعت و نیم فقط علی گفت و من شنیدم

    به رسم مراسم خواستگاری قرار شد من و علی برویم اتفاق صحبت کنیم. یک ساعت و نیم او از زندگی‌اش گفت و من بیشتر گوش کردم. می‌گفت دوست دارم با شناخت جواب بدهید. جالب اینکه قبل آمدن به خانواده‌اش تأکید می‌کند که من اصلا نمی روم داخل اتاق برای صحبت، اما وقت رفتن جلوتر از من می رفت. علی واقعا چشم های نافذی داشت. در لباس پوشیدنش هم دقت داشت و آن روز خوش تیپ آمده بود. متولد سال 76 بود و از دوران دبیرستانش صحبت کرد که وارد بسیج شده. از آنجایی که بسیار عاشق موتور بود، یک موتور خریده و بود رفته بود پیک موتوری کار هم کرده بود. واقعا عشق موتور بود و هر جمعه باید با کوه هم می‌رفت. مدتی هم در بازار تهران مشغول به کار می‌شود.

    یک سالی هم به خاطر همان مجروحیت اغتشاشات مجبور می‌شود در خانه استراحت کند تا پایش خوب شود. دو خواهر دارد که هر دو ازدواج کردند. در مورد تفریحات مورد علاقه‌اش هم گفت. به قول خودش اندازه یک پیرمرد 70 ساله خاطره داشت. تفکرات مختلف دوستانش را با زبان طنز می‌گفت و من می‌خندیدم. آخر خواهرش در اتاق را زد و گفت برادرجان همش که صدای صحبت کردن شما می آید. بگذار یک کلام هم این بنده خدا صحبت کند. بعد هم سالع 12 شب شد بیا برویم خانه تا جلسات بعد انشاالله. علی گفت این جلسه من صحبت کردم تا شما خوب فکرهایت را بکنی. جلسات بعد شما صحبت کن. 

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , ادبیات جنگ ,

    *چقدر قشنگ می خندید!

    در راه برگشت خانه به مادرش می‌گوید مامان این دختر خانم چقدر قشنگ می‌خندید. مادرش می‌گوید تو را بگو که نمی‌خواستی بیایی. علی می‌خواهد که جلسات بعد را هم هماهنگ کنند. بعد از رفتنشان من هم کمی بیشتر به حرف‌هایش فکر کردم و ظاهرش هم که خوب بود. انگار دلم داشت نرم می‌شد که افکار قبلی‌ام دوباره به یادم آمد. با خودم گفتم: مهسا! تو اصلا مگر می‌خواستی ازدواج کنی؟ بعد گفتم: الان بین حرف‌هایش چی پیدا کنم که ابهامی باشد و همان را بهانه نه گفتن کنم؟ هر چه تلاش کردم هیچ نکته منفی پیدا نکردم. 

    معرف ما که آن شب حضور داشت، بعد از اینکه رسید به خانه زنگ زد و به مادرم گفت خانم این‌ بندگان خدا خیلی راضی بودند و می‌خواهند جلسه دوم را بگذاریم. مادرم از من پرسید چکار کنم؟ دیدم واقعا نمی‌توانم جواب سربالا بدهم. گفتم حالا یک جلسه دیگر بیایند. قصدم این نبود که موضوع را جلو ببرم، دنبال پیدا کردن بهانه نه گفتن می‌گشتم. جلسه دوم خواستگاری ما شد اولین پنجشنبه شب ماه رمضان. این سری خانواده‌ها بیشتر جمع شدند. مثلاً پدر علی آقا و داماد بزرگشان هم آمدند و مامانم هم زنگ زد برادرم هم آمد.

    *بهانه‌ای که می خواستم برای نه گفتن را پیدا کردم

    در واقع جلسه دوم رسمی تر بود. اول که رسیدند برادر من و علی آقا روبروی همدیگر بودند. علی خصلتی داشت که با آدم‌های جدید مواجه می‌شد چند دقیقه‌ای طول می‌کشید به اصطلاح یخش آب شود و خشک برخورد می‌کرد. من هم همین را دست گرفتم به قول معروف  کردم پیراهن عثمان .گفتم: این انگار با برادر من زاویه داره، احتمالا با روحانی جماعت خوب نیست و چطور می‌خواهم با او زندگی کنم؟ 

    آنقدر خوشحال بودم که بالاخره یک چیزی پیدا کردم. وقتی هم رفتیم تا با هم صحبت کنیم خیلی به حرف‌هایش توجهی نمی‌کردم. چون می‌خواستم نه بگویم. آن شب هم که رفتند، پدرم و احسان مرا صدا کردند تا نظرم را بپرسند. گفتم: من نظرم منفی هست. بابا گفت: تو از زندگی چه  می‌خواهی؟ من با این پسر صحبت کردم و از هر دری وارد شدم حس کردم مرد زندگی هست. تو یه جای کارت می‌لنگد که الان داری به این جوان می‌گویی نه. در واقع پدرم این بار برای نه گفتن پشتم نبود. من هم گفتم هرچه می‌خواهید بگید اما من جوابم منفی هست.

    همه خانواده‌ام باعلی موافق بودند و برای نه گفتن به من کنایه می‌زدند. چند وقت گذشت و اواسط فروردین یک خواستگار دیگر برایم آمد. اتفاقا نسبت به علی آدم خیلی سطح پایین‌تری بود. استاد قرآنم که معرف ما بود دوباره تماس گرفت و از مادرم پرسید جواب مهسا عوض نشده؟ مادرم گفت: خیلی محکم می‌گوید نه.  

    خواهر علی می‌گفت: او خیلی راضی بود و هر روز زنگ می زد به من بپرسد شما جواب دادی یا نه؟ من هم که اشتیاقش را می‌دیدم دلم نمی‌آمد راستش را بگویم. تا اینکه بالاخره دلم طاقت نیاورد و یکبار که زنگ زد سریع گفتم جواب مهسا خانم نه هست داداش، بچه‌هام کار دارند و سریع قطع کردم. مادرش هم می‌گفت بعد از تلفن مرد گنده آنقدر گریه کرد و گفت دیگر حق ندارید جایی برای من بروید خواستگاری.

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , ادبیات جنگ ,

    *مخم را زد!

    معرف مان با مادرم تماس گرفت و اصرار کرد یک جلسه دیگر من و علی با هم در حضور او صحبت کنیم. شاید مشکلی باشد که بشود حل کنیم. علی آقا با ناراحتی گفته بود: نه من اصلاً دیگه با مهسا خانم صحبتی ندارم. نمی‌دانم چرا بدون دلیل من را رد کرده و یک جواب منطقی نداده. خانم مربی متوجه شده بود جواب منفی من بهانه است و باید حلش کند. جلسه سوم به پیشنهاد او بیرون از خانه‌ها در یک کافه باغ برگزار شد. هوا سر بود و من یخ کردم، علی تا متوجه شد سریع کتش را در آورد و انداخت روی شانه من که گرم شود. در واقع با همین کار توانست به اصطلاح مخ مرا بزند. مادرم می‌گوید آن روز از در که می‌رفتی بیرون ابروهایت هشتی بود، یعنی اخم کرده بودی اما برگشتی دیگر آنطور نبودی. 

    موقع صحبت علی شروع کرد قسم خوردن که به خدا من شما و خانواده‌ شما را دوست دارم. قول می‌دم جوری باشم که شما دلت می‌خواهد. او حرف می‌زد و انگار زبان من را می‌بست. وقتی رسیدیم خانه مامانم پرسید: خب مهسا نظرت چیه؟ گفتم: هیچی پیدا نمی‌کنم واسه نه گفتن. مادرم گفت: اینکه هیچی پیدا نمی‌کنم واسه نگفتن با اینکه دلم می‌خواهد آره بشه فرق داره. گفتم هنوز فرصت می‌خواهم. 

    جلسه بعدی قرار شد خودش تنها بیاید خانه ما تا مادرم با او صحبت کند. شب قبلش قرار شد خانوادهگی برویم قم. در حرم به حضرت معصومه(ع)  گفتم: خانم خیلی برهه مهمی هست برایم. اگر فکر می‌کنید این آدم مرد زندگی من هست کاری کنید فردا جوری پیش برود که زبانم کامل بسته بشه اگر هم نه خودتون یک چیزی نشانم بدهید که بتوانم بگویم نه. فردایش که علی آقا تنها آمد، به حدی  جلسه خوب پیش رفت  که بعدش هی منتظر بودم یکی از من نظر بپرسد تا بگویم: بله. جالب هست کسی هم نمی‌پرسید. چند ساعت بعد مادرم پرسید: هنوز می‌خواهی بگویی نه؟ گفتم: نه مامان برعکس می‌خواهم بگویم آره.

    *علی از ترسش تند تند کارهای عقد را انجام داد

    دیگر تمام مراسمات ما خیلی سریع پیش رفت. وسط هفته آخرین صحبت ما بود، آخر هفته‌ بله برون برگزار شد و رفتیم آزمایش خون. و هفته بعدش هم عقد کردیم.  خانواده‌اش پرسیده بودند: علی مگه دنبالت کردن؟ چرا آنقدر داری کارها را تند تند انجام می‌دهی؟ می‌گوید: از مهسا می‌ترسم یهو دوباره بخواهد به من جواب منفی بدهد. زمان کوتاهی از عقدمان گذش که گفت: سپاه نیرو می‌گیرد. چون قبلا هم آنجا مدتی کوتاهی مشغول بود، پرونده هم داشت. 

    من مخالفت کردم. گفتم کار نظامی‌ها خشک هست، می‌ترسم روی اخلاقت اثر بگذاره. خلاصه هر طور بود سعی می‌کرد دل مرا به دست بیاورد. یک روز زنگ زد گفت: مهسا کارم داره به جاهای خوبی می‌رسه. برایش استخاره گرفتم، اتفاقا بد آمد. منزل مادرم از خستگی خوابش برده بود. وقتی بیدار شد گفت بروم دنبال کارهایم. گفتم استخاره بد آمده! گفت نه چون تو راضی نبودی بد شده. اشتیاقش را که دیدم جلویش را نگرفتم. 

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , ادبیات جنگ ,

    *جن و بسم الله

    دوره آموزشی علی افتاد تبریز. یک دوره دو ماهه رفتن و وقتی برای مرخصی آمد، جنگ 12 روزه آغاز شد. آن ایام خیلی بامزه همیشه خودش تعریف می‌کرد می‌گفت من و شهادت شده بودیم جن و بسم الله. چون تو راضی نبودی همیشه یا قبل من یا بعد از رفتن من جایی که بودم یا می‌خواستم بروم را دشمن هدف می‌گرفت. خلاصه با آن جنگ و ورودش به سپاه، عقدم ما یک سال و نیم طول کشید. بعد از اتمام دوره سریع کارهای عروسی را انجام داد. از شهریور که دوره‌اش تمام شد تا 21 آذر که عروسی بگیریم، به شدت درگیر کارها بود. 

    *برو آقا پدافند شوخی بردار نیست

    علی به قسمت هوافضا خیلی علاقه داشت و اتفاقا آخر دوره‌اش یکی از دوستان می‌گوید: علی هوافضا الان درحال گرفتن نیرو هست برو اقدام کن. اینطور شد که همسرم وارد این قسمت شد. آنقدر هم تلاش کرد تا از فرمانده‌اش برگه بگیرد که برود بخش پدافند. وقتی اقدام کرده بود، گفته بودند برو آقا، پدافند که شوخی بردار نیست، اینجا آمدن با خودتان هست، رفتن با خدا. از لحاظ شهادت و زنده ماندن و اینکه اینجا خیلی خطرناک است. 

    علی می‌گوید در جنگ 12 روزه پدافند نیروی هوا فضا آسیب دید، برای همین دوست دارم اینجا خدمتتون باشم تا کار کردنم فایده‌ای داشته باشد. علی آنقدر در آن مدت خوب کار کرده بود که به عنوان پاداش 16 روز مرخصی تشویقی به او دادند. علی هم مرخصی را گذاشته بود برای ماه عسل. 

    *حسابی دعوا کردیم

    کارش زمان مشخصی نداشت. مثلا یک شب تازه بعد از عروسی خوابیده بودیم که تماس گرفتند آماده باش هست و باید سریع بیایید. من انگار طاقتم طاق شد چون نصف شب بود. منزل مادرم یا مادر او هم نمی‌توانستم بروم، از تنها ماندن هم می‌ترسیدم. تماس گرفت خواهرش آمد خانه ما. خلاصه حسابی عصبانی شدم و قهر کردم و یک دعوای حسابی کردیم. البته علی در بحث هیچ وقت نه با صدای بلند صحبت می‌کرد و نه غر می‌زد. بعد که برگشت کلی در مورد کارش صحبت کردیم. این که او به کاری که انجام می‌دهد ایمان دارد. گفتم از برنگشتنت برای همیشه می‌ترسم. کارت خطرناک است. گفت این که من شجاعت رفتن در این کار را دارم برایت قشنگ نیست؟ کارش برایم قشنگ بود و انگار خودم هم شیفته آن کار شدم. 

    جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , ادبیات جنگ ,

    *شهادت باشد برای 50 سالگی

    من فکر نمی‌کردم یک روز همسر شهید شوم. علی هم هر وقت در موردش صحبت می‌کرد می‌گفت خیالت راحت تا 50 سالگی اتفاقی نمی‌افتد. همان وقتی که زن و شوهرها  از همدیگر خسته می‌شوند و زن‌ها می‌گویند کاش شوهرم نباشد تا من نفس بکشم. بعد هم در آن دنیا باز با هم زندگی می‌کنیم. علی خیلی کمالگرا بود. دائم در فکرش به دنبال بهتر شدن شدن زندگی بود. اول دوست نداشت بچه‌دار شویم، می‌گفت مسئولیت سنگینی هست اما بعد می‌گفت چهارتا بچه نیاریم اصلا زندگی نمی‌صرفه! دوست داشت دختر دار شود و اسمش را هم بگذارد رقیه. 

    علی مهمان‌نواز بود. با اینکه اول زندگی‌مان بود و بقیه باید ما را پاگشا می‌کردند ما دائم مهمانی می‌دادیم. از ماه عسل که برگشتیم اولین مهمانی را شب یلدا در خانه‌مان دادیم و هر دو خانواده را دعوت کردیم. 

    *از نگاهش خواندم که یک ایرادی دارم

    شهید عبدالله‌زاده اگر هم نکته‌ای را می‌خواست به من بگوید خیلی تلاش می‌کرد طوری بگوید هم ناراحت نشوم هم موثر باشد. او از اینکه همسرش با مرد نامحرم خیلی صحبت کند و راحت باشد خیلی بدش می‌آمد و همیشه می‌گفت خدا را شکر تو چنین خصلتی نداری.  اما از اینکه مچ دستم بیرون باشد ناراحت می‌شد و یکبار گفت: اینقدر دوست دارم تو ساق دست بپوشی. اما من دوست نداشتم چون به شدت گرمم می‌شد.  

    در روزهای قبل از شهادتش قرار بود برویم مهمانی. وقتی آماده شدم آمدم نظرش را در مورد لباسم پرسیدم. گفت خوبه اما از نگاهش حس کردم نه خیلی هم خوشش نیامد. با خودم فکر کردم نه آستینم کوتاه است نه لباس تنگ و نازک هست و … پس چرا علی خوشش نیامد؟ یکدفعه متوجه شدم وقتی دستم را تکان می‌دهم مچ دستم بیرون می‌آید. اتفاقا یک روز قبل از رفتنش از او خواستم با هم برویم چندتا ساق دست بخریم که دستم کنم. 

    *می روم و شهید می شوم

    روز اول ماه رمضان از طرف هوافضا به آنها یک هفته مرخصی داده بودند. در این فرصت یک شب خانواده‌ها را دعوت کردیم برای افطار. علی در این مدت رفتارش عوض شده بود. نوع صحبتش فرق می‌کرد، انگار عمیق تر شده بود. این تغییر را به روی خودم نیاوردم ولی کاملا حس می‌کردم. گفتم شاید فشار کار هست و سعی می‌کردم به او خوش بگذرد. آن یک هفته اندازه یک سال بود.

    دقیقا شب قبل از اینکه جنگ شروع شود، یعنی جمعه شب که می‌شد 8 اسفند، آخر شب از بیرون برگشتیم خانه و علی جمع کردن ساک وسایلش شد. بعد یک لحظه انگار چیزی یادش افتاده باشد، گفت: می‌خواد جنگ بشه‌ها! گفتم آنقدر ته دل ما را خالی نکن، می‌دونی ما می‌ترسیم تو هم دائم این صحبت‌ها را می‌کنی.  
    گفت: مهسا جنگ شد اگر اتفاقی افتاد نترسی‌ها، اگر تنها بودی آن ساکی که آماده کردم بردار برو خانه مادرت. گفتم معبومه که من می‌ترسم، چیکار کنم؟ گفت: ترس نداره که، تازه اگر جنگ بشه و من بروم قراره شهید هم شوم و دیگر برنمی‌گردم. بعد شروع کرد که باید من چکار کنم و در واقع وصیت کرد. 

    می‌گفت شاید من خیلی در مسائل مذهبی قوی نباشم اما دوست دارم تو نمازت را اول وقت بخوانی و حجابت را خوب رعایت کنی. برایش ادای حق و الناس‌هایش مهم بود. راستش وقتی گفت بروم شهید می‌شوم، حرفش را جدی نگرفتم چون برایم قابل باور نبود. فقط به پهنای صورت اشک می‌ریختم و او همیشه از گریه من گریه‌اش می‌گرفت. انگار با اینکه کنارم بود دلم برایش تنگ شده بود. بعد دعوایم کرد و گفت: یک دقیقه گریه نکن تا حرف‌هایم یادت بماند. دیگر نزدیک سحر شده بود. وقتی خواست برود از زیر قرآن او را رد کردم و رفت. محل کارش تا خانه فاصله داشت. هر 20 دقیقه زنگ می‌زدم که ببینم رسیده یا نه؟ می‌خواستم پشت فرمان خوابش نبرد. وقتی رسید حدود 7 صبح بود. زنگ زد گفت خیالت راحت رسیدم. خیالم راحت شد.

    *نگاه آخرش سر سنگین بود

    رفتم یک چرتی بزنم که با صدای انفجار بیدار شدم و مادرم تماس گرفت، جنگ شروع شده جمع کن بیا خانه ما. علی هم زنگ زد که یادت نره حرف‌های من را، ساک را هم ببر با خودت. داخل کیف هاردی که عکس و فیلم‌های عروسی و بله برون و … و  همه اطلاعات شخصی داخلش بود  را برداشتم و رفتم. اینقدر ترافیک بود که وقتی 10 صبح راه افتادم ساعت 4 بعدازظهر رسیدم منزل مادرم. تا رسیدم دیدم علی زنگ زد گفت بیا جلوی در ببینمت. حالش خیلی گرفته بود و سرسنگین برخورد کرد. مادرم اصرار کرد بیاید داخل اما قبول نکرد و گفت باید بروم. موقع رفتن آنقدر سرسنگین بود که  مادرم گفت با هم درست خداخافظی کنید، شاید چند روز همدیگر را نبینید. به مامانم گفتم نگاه آخرش یک طوری بود، سرد بود انگار دوستم ندارد. مامان سریع صدقه برایش گذاشت و رفت. وقتی رفت انگار یک پارچ آب یخ ریختند روی سرم. یادم افتاد ای بابا یادم رفته دوباره از زیر قرآن ردش کنم. دائم این فکر توی سرم بود که من زندگینامه بقیه شهدا را که می‌خواندم اکثراً خانم‌هایشان می‌گفتند همان دفعه‌ای که یادمان رفت از زیر قرآن ردش کنیم شهید شد.

    دلم  آشوب شده بود، می گفتم نکنه قراره اتفاقی برای علی بیفته؟ شب زنگ زد با هم صحبت کردیم. گفت: خیالت راحت اینجا امن و امانه، اتفاقی نمی‌افته. نزدیک اذان صبح یکشنبه 10 اسفند پای تلویزیون بودیم که خبر شهادت آقا را شنیدیم. همان وقت دوباره علی زنگ زد. پرسید: اخبار را نگاه می کنید؟ با ناراحتی گفتم: آره علی، چیکار کنیم حالا؟ گفت: من اصلاً حالم خیلی خوب نیست، نمی تونم بیشتر از این صحبت کنم و قطع کرد.

    یکشنبه ظهر بود که ما رفته بودیم برای تجمع به مناسبت شهادت رهبری. اتفاقا همان وقت هم باز صدای چند انفجار پشت هم  آمد. خیلی دل نگران علی بودم. وسط خیابان نشسته بودم تو بغل پدرم و داشتم گریه می‌کردم. فقط بابا می‌دانست چرا اینقدر شدید گریه می کنم. همان موقع دوباره علی تماس گرفت. این تماس های آخرش دیگر آن لطافت همیشگی و قربان صدقه‌ها را نداشت. پرسید چرا صدایت گرفته؟ گفتم خیلی نگرانت بودم داشتم گریه می کردم. گفت باید خودت مراقب خودت باشی، بعد نشستی الان داری گریه می‌کنی؟ گفتم: من بلد نیستم مراقب خودم باشم،  پس تو چیکاره‌ای؟ گفت: مهسا لوس نباش!

    *آخرین بار که صدایش را شنیدم

    آخرین مکالمه ما شد اذان ظهر یکشنبه 10 اسفند 1404. 8-9 شب محلی که علی آقا بود را زدند و همراه چندنفر از دوستانش به شهادت رسید. آن شب خانواده ام برای شرکت در تجمعت رفته بودند. من کاری داشتم و ماندم خانه، همراهشان نرفتم. یکی از دوستان همسرم تماس گرفت و پرسید از علی خبر داری؟ گفتم: ظهر با هم صحبت کردیم ولی نمی شه دائم زنگ بزنه. او گفت با بچه‌ها جمع بودیم، خیلی نگرانش شدیم گفتیم زنگ بزنیم حالش را از شما بپرسیم چون شما بیشتر از هم خبر دارید. گفتم: الحمدالله حالش خوب بود.

    وقتی خداحافظی کرد دلشوره بدی افتاد بهجانم. با خودم گفتم نکنه اتفاقی افتاده و دوستش می خواست به من چیزی بگه! هی دل دل می کردم که زنگ بزنم به علی یا نه؟ چون نباید من تماس می گرفتم. فردایش دوباره چشم به راه بودم که علی الان زنگ می‌زنه حتما! واقعاً اخلاقش اینجوری بود که ما را دل نگران و منتظر نمی گذاشت. مادر علی زنگ زد حالش را بپرسد، گفت: او به هر کسی زنگ نزند تو را بی خبر نمی گذارد. گفتم نه منم اطلاعی ندارم. 

    گویا به بزرگان فامیل زنگ می زنند و خبر می دهند که به ما اطلاع دهند. از طرفی آن خانمی که معرف ازدواج ما بود، مادرم را در تجمعات می بیند و می گوید تسلیت می گویم. مادرم اول فکر می کند  به  خاطر شهادت حضرت آقا دراد تسلیت می گوید، او هم می گوید بله خدا به همه مردم ثبر بدهد. انشالله سایه امام زمان(عج) روی سر همه باشد. بعد دوباره آن خانم می گوید مگر شما خبر ندارید؟ مادرم می پرسد از چه؟ می گوید از شهادت علی آقا. تا این جمله را  مامان می شنود نمی دند چطور وسط جمعیت پدرم را پیدا می کند. حالش حسابی بهم می ریزد. خلاصه خواهر و برادرم هم می آیند و با هم راه می افتند سمت خانه. 

    وقتی در راه باز کردم دیدم همه جمع هستن خوشحال شدم و رفتم چایی بریزم. احسان صدایم کرد و گفت مهسا یک لحظه می آیی؟ پیش پایش نشستم و گفتم: جانم! بعد دیدم انگار بغض دارد و چشم هایش پر از اشک شده. گفتم: احسان از علی خبری شد؟ گفت نمی دانم به خدا ولی یک بنده خدایی گفته انگار جایی که علی بوده را مورد هدف قرار دادند. نمی دانم چه طور آماده شدم و تا خانه پدر علی آقا را چه طور رفتیم.  فقط یادم هست در ذهنم می چرخید که اگر علی جانباز شده باشه و عضوی از بدنش قطع شده باشه، باید با او چطور برخورد کنم؟ 

    جلوی منزل پدرشوهرم که از ماشین پیاده شدیم، یکی از اقوامش از پله‌های ساختمان پایین آمد و تا من را دید گفت: مهسا جان تسلیت می گویم، انشاالله آخرین غمی باشه می بینی. اصلاً آنجا دنیا روی سرم خراب شد. ذهنم تا یکی دو روز قفل بود. نه چیزی می‌خوردم و نه درست می‌خوابیدم. واقعا درکی از دور و برم نداشتم. پیکر علی و دوستانش به خاطر موقعیتی که وجود داشت پیدا نمی شد. همکارانش می گفتند انگار خودشان دوست ندارند پیدا شوند. 

    *زندگی سه ماهه ما تمام شد

    پنجشنبه شب رفتیم مراسم وداع با شهید امیرعلی شاه حیدری که از دوستان نزدیک همسرم بود. به خانمش گفتم اگر اجازه بدید می خواهم چند دقیقه با همسرت صحبت کنم. به شهید گفتم از علی بخواه ما را از چشم انتظاری دربیاورد. از یکشنبه تا پنجشنبه شب و روز سختی را گذارنده بودیم. 

    صبح جمعه پیکرهایشان پیدا شد. جالب است که من برای علی حرز گرفتم و روز آخر انداختم گردنش و آیه ای برای محافظتش خواندم و گفتم اگر از قرآن ردش نکردم این ها او را حفاظت می کند. جالب است که پیکر علی تنها پیکری بود که سالم مانده بود. سرانجام هم پیکر علی در کنار دوستش امیرعلی شاه حیدری به خاک سرده شد و اینطور زندگی مشترک حدود سه ماهه ما تمام شد. 

    انتهای پیام/

     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *