×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • این مخاطب به شهادت رسید!

  • کد نوشته: 37738
  • ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
  • 6 بازدید
  • ۰
  • کرمان- «این مخاطب به شهادت رسید». این جمله آخرین پیامک شهید مهدی اسلامی به زن برادرش بود؛ جوانی که در روز ابتدایی جنگ رمضان در پادگان نیروی دریایی بندرعباس به شهادت رسید. 

    این مخاطب به شهادت رسید!

    خبرگزاری مهر، گروه استان ها- الهام سرگزی: «این مخاطب به شهادت رسید»؛ این جمله آخرین پیامک شهید مهدی اسلامی به زن برادرش بود. شهید سربازی که ۱۹ سال بیشتر نداشت و ماه‌های ابتدایی سربازی‌اش را می‌گذراند. جوانی که در روز ابتدایی جنگ رمضان در پادگان نیروی دریایی بندرعباس به شهادت رسید.

    آنچه در ادامه می آید گفتگوی خبرنگار مهر با مادر و زن برادر شهید مهدی اسلامی شهید ۱۹ ساله کرمانی جنگ رمضان است که سابقه فعالیت در رشته ورزشی جوجیتسو را داشت و ماه‌های ابتدایی خدمتش را می‌گذراند،

    سرور محمدی، مادر شهید مهدی اسلامی در گفتگو با خبرنگار مهر از فرزند شهیدش می گوید:

    تازه سربازی‌اش شروع شده بود

    محمدی می گوید: پسرم متولد ۱۱ مرداد ۱۳۸۵ بود و فقط ۱۹ سال داشت. تازه دوران سربازی‌اش شروع شده بود و فرزند دوم خانواده بود. تا سنین نوجوانی جوجیتسو را دنبال می‌کرد. از دوران دبیرستان که مشغول کار در کفش فروشی شد که باعث شده بود کمتر فرصت داشته باشد ورزشش را ادامه دهد، اما در مسابقات استانی شرکت کرده بود.

    این مخاطب به شهادت رسید!

    وی می افزاید: مهدی دیپلمش را که گرفت پیگیر کارهای سربازی‌اش شد تا بعد از سربازی در جایی مشغول کار شود. از یک آبان ۱۴۰۴ دوره آموزشی سربازی ای در ارتش شروع شد و بعد از دوره آموزشی برای شروع خدمت به نیروی دریایی بندرعباس اعزام شد و هنوز ماه‌های ابتدایی خدمتش بود.

    برای مرخصی امروز و فردا کرد

    وی ادامه می دهد: مهدی زمان مرخصی اش بود، امروز و فردا می‌کرد. چون در کفش فروشی کار می‌کرد می‌خواست طوری بیاید که ۲۰ اسفند به بعد برای عید بتواند در مغازه باشد و بعد از عید هم دیرتر برگردد، اما به آنجا کشیده نشد و ۹ اسفند که شروع جنگ بود پادگان آنها را هم زدند.

    این مادر شهید می افزاید: به او می گفتم بیا مرخصی جنگ می‌شود. می گفت:« مامان نگران نباش، مذاکره است و کار به جنگ نمی‌کشد» اما کشید… بچه من رفت.

    این مخاطب به شهادت رسید!

    در یک ساختمان اداری شهید شدند

    پسر من و یک سرباز و یک درجه‌دار در یک ساختمان اداری بودند. کسی فکرش را نمی‌کرد آنها در آن ساختمان باشند که پسر من و درجه دار شهید شدند و آن سرباز دیگر نیز شدیدا جراحت برداشته بود.

    از اخبار متوجه شروع جنگ شدیم

    محمدی، درباره چگونگی اطلاعش از شهید شدن فرزندش می گوید: از اخبار متوجه شدیم که جنگ شروع شده و بندرعباس را هم زدند. آخرین بار با پسرم جمعه شب صحبت کردم. به او گفتم نمیای؟ گفت: دیرتر می آیم تا سیزدهم فرودین بمانم. شنبه صبح رفته بودم سوپرمارکت، گوشی‌ام را نبرده بودم. همسایه‌ها صحبت می کردند گفتند: شهرک سیدی کرمان را زده‌اند. چون خواهرم آنجا بود نگران شدم و گفتم برگردم خانه به او زنگ بزنم و جویای اوضاع آنها شوم. در مسیر شنیدم که گفتند بندر عباس را هم زدند… نگران‌تر شدم. خانه که رسیدم از پسر کوچکم پرسیدم از مهدی خبری شده؟ گفت:آره رفته بودی بیرون زنگ زد و گفت دوباره زنگ می‌زند.

    وی می افزاید: همان صبح پسر بزرگم نیز با مهدی صحبت کرده بود و به او گفته بوده کارهای مرخصی‌اش را انجام دهد و به کرمان بیاید؛ آن روز با همه صحبت کرده بود. فقط من صدای پسرم را نشنیدم. «در اینجای گفتگو بغض مادر شهید ترکید»

    مهدی زیر آوار مانده بود

    مادر شهید مهدی اسلامی ادامه می دهد: از ساعت‌های ۱۱:۳۰ صبح به بعد دیگر گوشی‌اش در دسترس نبود. با آشنایی که در بندر عباس داشتیم تماس گرفتیم. او به ما گفت: هرچه سرباز بوده از پادگان‌ها مرخص کردند و کسی در پادگان‌ها نیست تا شب به شما زنگ می‌زند، اما ما خبری از مهدی نداشتیم تا صبح چشم به در و گوشی منتظر بودیم. صبح یکشنبه پسر بزرگم به سمت بندر حرکت کرد که اگر جراحتی هم داشته باشد او را بیاورد. هر چه گشته بودند پیدا نکردند تا اینکه با ردیابی گوشی‌شان متوجه شده بودند در یکی از ساختمان‌های اداری پادگان بودند که آن ساختمان هم با موج انفجار ریخته بود و پسرم زیر آوار بود. وقتی مهدی را از زیر آوار بیرون آوردن برادرش آنجا بودند.

    محمدی، تصریح می کند: پسر بزرگم که رفته بود بندر به ما خبر شهادت مهدی را داد. زمانی هم که کرمان آمد شوکه بود. اصلا حال روحی خوبی نداشت. وقتی خبر را شنیدیم باور نمی‌کردیم. حتی زمانی که به مهدی می‌گفتم مادر اگر جنگ شود چی؟ می گفت: مامان داخل پادگان ما ۴ تا تن ماهی بیشتر نیست، پادگان ما را نمی‌زنند آنها دنبال رده بالاها هستند، نگران نباش.

    حدود ساعت‌ ۳یا 4 بعد از ظهر بود که به ما خبر قطعی را دادند، پدرش نیز مانند ما باور نمی‌کرد و شوکه بود تا ۱۴ اسفند در گلزار شهدای کرمان دفنش کردیم. بدنش کاملا سالم بوده فقط کمی کبودی روی صورتش داشت و من فقط دستش را دیدم.

    پسرم خیلی آرام و مهربان بود

    محمدی مادر شهید ورزشکار مهدی اسلامی از ویژگی های اخلاقی فرزند شهیدش می گوید: خیلی پسر آرام و مهربانی بود، مهدی مظلوم‌ و گوش به حرف بود. با حقوق کم کار می‌کرد. به او می‌گفتم با این حقوق کم نرو. می‌گفت: مامان بابا کارگر است حقوقش کم است. حداقل خرج خودمان در می‌آید. اگر کسی مغازه می‌رفت می‌دانست وضع مالی خوبی ندارد مخفیانه از ما کفش به نیازمندان می‌داده و از حقوقش کم می‌شد؛ ما بعدها می‌فهمیدیم از این کارها می‌کرد. مهدی بچه آرامی بود، حتی زمانی که خدمت رفت همسایه‌های ما متوجه نشده بودند که مهدی خدمت رفته است.

    بچه‌ام خواب شهادتش را دیده بود

    یک هفته قبل از این اتفاق به من زنگ زد گفت: مامان خواب دیدم بمباران شده و موشکی به داخل پادگان زده شده و من مُردم. حتی به زبانش نمی‌آمد بگوید شهید شدم، به من گفت هفته آینده می‌آیم اما به آنجا کشیده نشد و بچه ام شهید شد، کاش یکبار دیگر می‌دیدمش.

    این مخاطب به شهادت رسید!

    با پرچم یا حیدر دفن شد

    سرور محمدی، می گوید: مهدی با دوستش یک پرچم یا حیدر بزرگ داشتند. گفته بودند هر کسی زودتر فوت شد با این پرچم دفن شود. روزی که مهدی را دفن کردیم این پرچم را هم با او گذاشتیم. این پرچم برای هیئت بود و محرم سال گذشته با دوستش صحبت کرده بود که اگر من طوریم شد راضی شو و این پرچم را همراه من داخل خاک بگذارید، دوستش هم قبول کرده بود و روز دفنش آن پرچم را آورد.

    هر موقع دلم تنگ می‌شود سر مزارش می‌روم. راه پایم شده گلزار، زیرا سر مزارش آرام‌تر می‌شوم.

    مهدی سنگ صبور بود

    معصومه رهگویی، زن برادر شهید مهدی اسلامی که ارتباط نزدیکی نیز با شهید داشت از سنگ صبور بودن و حامی بودن او می گوید: مهدی سنگ صبور بود و هر مشکلی که داشتیم اول به مهدی می‌گفتم. در هر شرایط سختی اول مهدی بود و الآن نبودنش خیلی سخت است.

    وی می افزاید: جای برادر کوچکم بود. پول‌هایش هر چقدر هم کم بود به حساب من واریز می‌کرد تا اگر مادرش نیاز داشت برایش بفرستم. همیشه می گفتم پول‌هایت را نگه‌دار، می گفت مگر من چند روز زنده‌ام؟ با مهدی قرار گذاشته بودیم پول جمع کنیم ماشین بگیریم تا دیگر با موتور جابه‌جا نشود.

    وی ادامه می دهد: مهدی یک دوست داشت فوت شده بود و هر شب بعد از کار سوار موتور می‌شد می‌رفت سر مزار دوستش و برمی‌گشت. همیشه ما به او می‌گفتیم خطرناک است، دوست داشتیم زودتر برایش ماشین بگیریم تا خطر نداشته باشد اما خودش رفت.

    خواب شهید را دیدم

    زن برادر شهید اسلامی می گوید: چند روزی بعد از شهادت مهدی خوابش را دیدم. خواب دیدم جنازه‌ای وسط خانه است، همه که رفتند جنازه زنده شد؛ مهدی بود به من گفت من نمردم، من که زنده‌ام، کنارتونم و … ؛ بعد ۲ تا حلقه به من داد که نوشته شده بود مهدی و فاطمه، من به همسرم قبلا گفته بودم اگر پسر دار شوم اسمش را مهدی می‌گذارم، و شاید اسم بچه‌هایم در آینده فاطمه و مهدی باشد و این خواب دلیلش همان باشد.

    مهدی اسلامی جوان ۱۹ ساله یکی از شهدای ورزشکار و سرباز استان کرمان است. شهیدی که در روز اول تجاوز کشورهای آمریکایی – صهیونیستی به خاک کشورمان در بندرعباس به درجه رفیع شهادت رسید.

    راهشان سبز و مانا باد.

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *