زنی پرصلابت با پرچم ایران؛ زنی شبیه ایران بود
از راه دور آمده بود. زن خسته اما پرصلابت بود و با پرچمهای ایران در دستش ایستاده و استوار درست مثل ایران بود.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سیده معصومه موسوی در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم از حال و هوای روز تشییع و جلوهگری پرچم سهرنگ ایران در میان انبوه جمعیت نوشت:
از کنار میدان آزادی تند تند قدم برمیداشتم تا به مسیر تشییع برسم. میدان غرق اقیانوس جمعیتی بود که گروه گروه یا هر کدام به تنهایی با حضورشان به نوعی داشتند پیامی بلند را به دنیا مخابره میکردند.
اطراف میدان پر بود از مراکزی که پرچمهای سرخ یا لثاراتالحسین و یا لثاراتالامام را در کنار پرچم سهرنگ ایران توزیع میکردند. پرچمهایی که صد و اندی شب در میادین شهرها و روستاها به اهتزاز درآمده و حالا همه در نقطهای مشترک گرد هم آمده بودند؛ در میدان آزادی همانجا که روزی امام خمینی بانگ حریت را از آن نقطه به دنیا مخابره کرده بود و حالا امام خامنهای شهید در همان مکان مردمش را برای استقامت در برابر ظلم و جور گردهم آورده بود.
نماد ایستادگی در برابر زور و ظلم دشمنان، پرچم بود و مردم با شوق، نه یک پرچم، که گاه چند پرچم را به دست گرفته و روی شانه حمل میکردند؛ پرچمهای ایران و حزبالله و پرچم سرخ انتقام.
آدمها و پرچمها هر کدام روایتی شیرین را رقم میزدند؛ روایتهایی که گاه لبخند روی لب میکاشت و گاه اشک توی چشم مینشاند.
مردی چفیه روی سرش کشیده بود. پرچمی را به کوله کوچک پشت سرش وصل کرده بود و پرچم دیگری در دست داشت و همانطور که قدم برمیداشت، زمزمه میکرد و اشک میریخت و هر از چندگاهی با گوشه پرچم سرخ، اشک چشمش را پاک میکرد.
کمی آنطرفتر در سیل جمعیت، زنی سندار، اما رشید و استوار ایستاده بود، با چهرهای پر چینوچروک اما پرصلابت و مهربان، درست شبیه ایرانمان.
چشمهایش از اشک سرخ شده و سیاهپوش رهبرِ شهید بود. چفیهای روی چادر و دور گردن انداخته بود، تا راحتتر سه پرچم و دو پوستر تصویر امام شهید و امام جوان را در دست گرفته و حمل کند.
جلو رفتم. بیهوا عکسی از او گرفتم و بعد گفتم: «با اجازه ازتون عکس گرفتم». چهرهاش خندید. دو قدم عقبتر رفت و گفت: «باز هم بگیر». پرسیدم: «از کجا اومدید؟». با همان لبهای خندان گفت: «از همدان اومدم. یکسره اومدم اینجا. به نظرت میتونم پیکر آقا رو ببینم؟». دستش را گرفتم و دو چشمم را به معنای «آری» روی هم گذاشتم. خواست که عکسها را برایش بفرستم. شمارهاش را توی گوشی ذخیره کردم و جلوی اسمش، نوشتم: غفاری، ایران.
به نظرم شبیه ایران بود؛ با قدمت و اصیل، خسته، پرچین و چروک، اما مقاوم و ایستاده و پرتلاش و پرصلابت و زیبا و پرجذبه.
نگاهش کردم و گفتم: «مینویسم ایران تا یادم نره شما رو با پرچم ایران دیدم».
چهرهاش گشادهتر شد و خنده پهنای صورتش را گرفت. گفت: «جانم فدای ایران».
انتهای پیام/



































دیدگاهتان را بنویسید