نامه ابن حر به سران کشورهای جهان؛ اسب جای مرد را نمیگیرد!
در روزهای بزرگ، بیطرفی نام دیگری دارد. نامش ترس و گریختن است و مردی که حق را واگذارد از خون آن روز سهمی دارد.
خبرگزاری تسنیم: حجتالاسلام محمدرضا جوانآراسته نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامهای است سرگشاده از عبیدالله بن حر جعفی به همه سران کشورهای جهان که در جنگ رمضان، طرف وسط را گرفتند و حق را یاری نکردند.
اما بعد، در میان قوم ما میگفتند: چون آتش برخاست، نخست جان خویش را از آن برهان؛ آنگاه اگر خواستی از دود و شعلهاش سخن بگو. من این سخن را باور کرده بودم.
چون حسینبنعلی به من رسید و مرا به یاری خویش خواند، دانستم که آتشی برپا خواهد شد. یک سو او بود و سوی دیگر ابنزیاد و عمرسعد. من نه نادان بودم که ندانم حق با کیست، و نه آنقدر دلیر بودم که حق را با جان خویش بخرم.
پس گفتم از این آتش دور میشوم. نه با حسین باشم، نه با دشمن او. نه شمشیر بکشم. نه خون کسی بر دست من بماند. میخواستم از آنجا بروم، چنان دور که دیگر صدای اسبان و بانگ مردان را نشنوم. میخواستم هنگامی که کار تمام شد، بازگردم و بگویم: من در آن واقعه نبودم. بگویم من طرف باطل را نگرفتم.
اما مرد از بعضی واقعهها دور نمیشود، هرچند از میدانشان دور شده باشد. من از کربلا رفتم، اما کربلا من را رها نکرد. سالها گذشت و هر چه بیشتر گذشت، دانستم که میان حسین و عمرسعد، جای سومی نبود. آدمها یا با حسین بودند یا راه را برای دشمن او خالی میکردند. و آنکه راه را خالی کند، هر چند در لشکر دشمن نایستاده باشد، یار دشمن است.
آن روز با خود گفتم: من خون نمیریزم. اما امروز میگویم: گاهی خون تنها به دست شمشیرزنها ریخته نمیشود. گاهی به دست آنان ریخته میشود که وقتِ یاری، اسب خویش را زین میکنند و پشت به میدان جنگ میروند. من به حسین گفتم اسبم را بگیر. گفتم خودم را از من مخواه. گمان میکردم اسب دادن، عذرِ نرفتن من است، اما اسب، جای مرد را نمیگیرد. و هیچ بخششی، جای ایستادن را پر نمیکند.
این سخن را برای شما مینویسم؛ شما که چون جنگی برپا میشود، به هر دو سو پیام میفرستید که آرام باشید. شما که از حق میخواهید خویشتنداری کند، زیرا از بهای یاری کردنش میترسید. شما که در حسابِ سود و زیانِ سرزمینها و بازارها و پیمانها، حق را نیز یکی از عددها میشمارید. شما که میگویید: دل ما با شماست، اما دست ما با شما نیست.
من این سخنها را میشناسم. همهشان را پیش از شما گفتهام، هرچند با زبان دیگری. من نیز حق را دوست داشتم، به شرط آنکه مرا به خطر نیندازد. من نیز پیروزی او را میخواستم، به شرط آنکه سهمی از هزینهاش بر دوش من نیفتد. و این همان سخنی است که مردانِ ترسو برای خویش میسازند تا شبها بتوانند بخوابند.
اکنون میدانم که در روزهای بزرگ، بیطرفی نام دیگری دارد. نامش ترس است. نامش گریختن است. نامش واگذاشتنِ حق به دستِ دشمن است. و مردی که حق را واگذارد، هر قدر هم دستش به خون آلوده نباشد، از خون آن روز سهمی دارد.
شما اگر با مردم ایران نیستید، اگر در هنگامی که بر آنان آتش میبارد تنها به تماشای جنگ ایستادهاید، اگر از یاریشان به سبب بیم خویش یا سود خویش بازماندهاید، گمان مکنید که در بیرون آن جنگ ایستادهاید.
من چنین گمان میکردم. اما روزگار به من آموخت که بیرون کربلا، همانجا بود که لشکر عمربنسعد میخواست من باشم، نه در کنار حسین. نه در برابر او. دور. خاموش. بیاثر. و این برای دشمن کافی بود.
پس از من بشنوید: نام آدمی شاید از دفترهای امروز پاک شود، اما از دفتر روزگار پاک نمیشود.من تنها یک بار، در بیابانی، با حسینبنعلی سخن گفتم. نه شمشیر زدم و نه فرمان دادم. اما آن یکبار، پس از قرنها هنوز با نام من میآید.
شما نیز گمان نکنید که سخنانتان، خاموشیتان و ایستادنتان در میانه راه، از یاد خواهد رفت. روزگاری خواهد آمد که مردمان، این جنگ را از پس سالها خواهند خواند. آنگاه خواهند پرسید: چه کسانی آتش افروختند؟ و چه کسانی ایستادند و تماشا کردند؟ و چه کسانی توان یاری داشتند، اما نخواستند؟
والسلام
سال 61 هجری قمری برابر با سال 680 میلادی؛ 1086 سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
انتهای پیام/


































دیدگاهتان را بنویسید