بلدچی 16 سالهای که مسیر فتح خرمشهر را نشان داد
“وقتی مهتاب گم شد” داستان زندگی مردی است که او را “شهید زنده” توصیف کردند.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، خاطرات دفاع مقدس در سالهای اخیر گرد غبار از نام کسانی برداشت که اگرچه قهرمان ملی بودند، اما نشانی از آنها در ذهن مردم نبود. علی خوشلفظ، بلدچی 16 ساله جنگ، که او را علی خوشرزم و علی خوشمعنا هم معرفی کردهاند، از همین قهرمانان است. او که از همرزمان حاج احمد متوسلیان بود و فداکاریهایش در میدان نبرد، آغازی بود برای فتح خرمشهر.
حمید حسام در کتاب «وقتی مهتاب گم شد» تلاش دارد تا با مرور خاطرات خوشلفظ از دوران کودکی تا جنگ تحمیلی، شمهای از شکوه شخصیت این شهید عزیز را معرفی کند. خوشلفظ در این کتاب از 800 رفیقی میگوید که در جنگ هشت ساله به شهادت رسیدند. از جماعت هشت نفرهای که پاره تن او بودند و در نهایت به دیدار رفیق اعلی رسیدند؛ از علی محمدی و نادر فتحی گرفته تا عباس علافچی و بهرام عطائیان و علی چیتسازیان.

«وقتی مهتاب گم شد» با شیطنتهای کودکانه راوی در کوچه پسکوچههای محله شترگلو در همدان شروع میشود، شیطنتهایی که خانواده را گرفتار مشکلات متعددی میکند و بعد، به تحول جامعه در آستانه انقلاب و پس از آن جنگ میپردازد. شخصیت اصلی کتاب در این مسیر همانند بسیاری دیگر بزرگ میشود و همین موضوع بههمراه خاطرات شیرینی از جنگ، کتاب را به یک اثر خواندنی تبدیل کرده است.
در کنار خاطرات قابل تأمل خوشلفظ، قلم پخته حسام در پرداختن به این خاطرات و صفایی که در نثر اوست، کتاب را برای مخاطب امروز خواندنی و شیرین کرده است.
انتشار این اثر در دهه 90 بازخوردهای گوناگونی در میان نویسندگان و مردم داشت. رهبر شهید انقلاب در تقریظی بر این اثر، راوی را «شهید زنده» توصیف کردند و فرمودند:
«بسماللهالرّحمنالرّحیم
بچّههای همدان؛ بچّههای صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بیادّعا؛ یاران حسین (علیهالسّلام)؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور .. و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دلهای روشن، همّتها و عزمهای راسخ؛ بصیرتها و دیدهای ماورائی .. اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمهی این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت میکند و آتش شوق را در آن سرکشتر میسازد.
راوی، خود یک شهید زنده است. تنِ بشدّت آزردهی او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربهدیدگان است. بر او و بر همهی آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ انشاءالله. 95/10/18
دربارهی نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است. مقدّمهی کتاب یک غزل به تمام معنی است. 95/10/18 »
بعد از اشاره رهبر شهید انقلاب به مقدمه خواندنی این اثر، مرتضی امیری اسفندقه در غزلی به آن پرداخت و نوشت:
چون گل معطریم، مهتاب و مین و من
نشکفته پرپریم، مهتاب و مین و من
شرح جنون ما مقدور عقل نیست
یک چیز دیگریم، مهتاب و مین و من
سر تا به پا دلایم در بارگاه عشق
باغ صنوبریم، مهتاب و مین و من
شمعایم و روشن است تکلیف راه ما
راز منوّریم، مهتاب و مین و من
میدان عاشقی، تسلیم ترس نیست
از مرگ میبریم، مهتاب و مین و من
بیگانه نیستیم، با خلق و خوی هم
با هم برادریم، مهتاب و مین و من
تکثیر میشویم در انفجار نور
آیینه پروریم، مهتاب و مین و من
چون باد رد شدیم از سیم خاردار
آن سوی معبریم، مهتاب و مین و من
بر گرد بام دوست پرواز میکنیم
عین کبوتریم،مهتاب و مین و من
بال فرشتگان بر شانههای ماست
از آسمان سریم، مهتاب و مین و من
مهتاب و مین و من بی بال میپریم
بی بال میپریم، مهتاب و مین و من
علی خوشلفظ در آذرماه سال 1396 در اثر جراحات جنگ به قافله رفقای شهیدش پیوست. رهبر شهید انقلاب در پیام تسلیتی به این مناسبت در وصف این شهید عزیز فرمودند: «سلام و رحمت خدا بر این شهید عزیز که در هنگام زندگی نیز شهید زنده نامیده شد و درنگ سالها پس از دفاع مقدس، پاداش عظیم صابران را به او هدیه کرد. »

در بخشهایی از مقدمه کتاب حاضر میخوانیم:
رفیقی داشتم که میگفت: «اینجا- جزیره مجنون- جای دیوانههاست. دیوانههایی که عاشقاند. عاشقانی که میخواهند از راه میانبر به خدا برسند». تابستان سال 1365 بود و من با این رفیق راه، راه را گم کرده بودم. کجا؟ در جزیره مجنون؛ وقتی که از خط برمیگشتیم. همان دمدمای صبح. گرما بالای 30 درجه بود و رطوبت هوا بالای 70 درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی، بالاپوشمان، فقط یک زیر پیراهن سفید و خیس بود.
آنجا، کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا پایین ابرو پایین کشیده و کنار نیزارها دراز به دراز خوابیده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانههاست».
رفیق راه- جلیل شرفی- گفت: «فعلاً چارهای نیست جز اینکه مسیر و راه را از این عاقل دیوانهنما بپرسیم. از نیروهای اطلاعات عملیات است و بلد راه.»
پرسیدم: «اخوی، ما راه را گم کردهایم. سهراه همت کدام طرف است؟» دو کلمه بیشتر نگفت: «مستقیم برو، میرسی به همت».
آنقدر بیخیال و بیمحل این دو کلمه را ادا کرد که از او خوشم نیامد. در پاسخ خست به خرج داده بود. ولی همین دو کلمه مختصر را با رفیق راهم- جلیل شرفی- عقب جلو کردیم و سه معنی ژرف از آن بیرون کشیدیم؛ اول اینکه راه رسیدن به همت راه مستقیم است. دوم اینکه رسیده به راه مستقیم همت میخواهد و سوم اینکه راه همت، راه مستقیم است و راه مستقیم راه همت. تمام این جملات به یک نتیجه و مقصد میرسید.
یک ماه بعد، همانجا، از جزیره مجنون، رفیق راهم- جلیل شرفی- رفت پیش حاج همت و آسمانی شد. 20 سال بعد، در سالهای بعد از جنگ، همان بلدچی بیخیال، که راه مستقیم را نشانمان داده بود، رفیقم شد و در این دنیایی که جز رفاقت خدا، روی رفاقت کسی نمیشود حساب کرد، آنقدر رفیق شدیم که از او پرسیدم: «مرد حسابی، آن چه جور آدرس دادن بود؟» که با این سوال دست مرا گرفت و به کوچههای خاطراتش برد؛ از روزگاری که شش ساله بود و در خرمشهر گم شد تا روزی که 16 ساله شد، و بعد از آشنایی با حاج احمد متوسلیان، در مریوان، بلد راه شد تا راه و مسیر فتح را برای آزادسازی خرمشهر به گردانها نشان بدهد. …
علاقهمندان میتوانند کتاب حاضر را از انتشارات سوره مهر تهیه کنند.
انتهای پیام/
































دیدگاهتان را بنویسید