×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • مجتبی قبل از شهادت شاخ غول را شکسته بود!

  • کد نوشته: 33032
  • ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
  • 5 بازدید
  • ۰
  • مجتبی ذوالقدر شهیدی است در قطعه 42 که زندگی اش با خیلی از شهدا فرق دارد. او قبل از شهادت شاخ غول را شکست.

    مجتبی قبل از شهادت شاخ غول را شکسته بود!
    فرهنگی

    خبرگزاری تسنیم-زهرا بختیاری: حتما شما هم شنیده‌اید که می‌گویند: «جای زخم خوب می‌شود اما جای حرف نه!» این را می‌شود از نگاه عزت خانم مادر شهید مجتبی ذوالقدری به خوبی حس کرد. اما با آرامی و متانت یک مادر ایرانی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده اما سرریز نمی‌شود، می‌گوید: «خدا خواست پسر من عزیز شود!» و واقعا کدام دستی برتر از دست خداست؟  

    روز 14 فروردین با او قرار می‌گذارم تا سر مزار مجتبی دقایقی صحبت کنیم. قبول می‌کند اما وقتی سر صحبت باز می‌شود، می‌گوید شاید نتوانم همه چیز را در مورد شهیدم بگویم؟ بعد لحنش را آرام‌تر می‌کند و می‌گوید: « آخر مجتبی چند سالی در دام اعتیاد افتاده بود و حتی زندان هم رفت.» به او می‌گویم: کجای کاری عزت خانم! من امروز دقیقا به خاطر همین زندگی عجیب و غریب پسرت اینجا آمدم. همه شهدایی که در این قطعه خوابیدند، از خانواده دانشمند شهید ساداتی بگیر تا کودک و تازه داماد و … همه اینها عزیزند، اما پسر تو قبل از شهادت شاخ غول را شکسته! دانستن از زندگی مجتبی است که می‌تواند دست خیلی از افرادی را بگیرد که شاید فکر کنند خدا دیگر آنها را فراموش کرده و ناامید باشند.

    خلاصه این مادر عزیز با لحن شمرونی‌اش بی‌تکلف شروع می‌کند به صحبت کردن زیر یک بارن شدید بهاری در حالی که عکس مجتبی مقابلش هست. 

    حمله اسرائیل به ایران , جنگ , گلزار شهدا ,

    *آغاز یک روایت

    من اصالتا اهل شمرون هستم و پدرم خادم امامزاده قاسم(ع) بود. همسرم ترک است. خدا سه پسر به من داد و یک دختر. وقتی تازه ازدواج کرده بودیم با هم به مشهد رفتیم. شوهرم رو به امام رضا(ع) کرد و گفت: آقا جان اگر بچه اول من پسر باشد اسمش را می‌گذارم مصطفی. همین هم شد. موقع تولد مجتبی فرزند دومم، مرتضی پسر همسایه‌مان در جنگ شهید شده بود. می‌خواستیم به همین دلیل نام پسرم را بگذاریم مرتضی. مادر شوهرم اجازه نداد، گفت: هر وقت او را صدا کنید منیر خانم ناراحت می‌شود چون به یاد پسرش می‌افتد. ما هم اسم مجتبی را انتخاب کردیم. مادر شهید وقتی فهمید آمد و خواهش کرد همان نام پسرش را انتخاب کنیم. گفتم دیگر شناسنامه گرفتیم. بعدها برادرشوهرم نام پسرش را گذاشت مرتضی. 

    *عزاداری کودکان جنگ

    چند سالی منزل مادرم در شمرون ساکن بودیم. همان سال‌ها که جنگ هم بود و شوهرم که در کارخانه «ویتانا» کار می‌کرد، اغلب به جبهه می‌رفت. تشییع شهید هم در کوچه‌های شهر زیاد بود. مصطفی و مجتبی کارتنی را از داخل حیاط بر می‌داشتند و به حالت تشییع جنازه می‌بردند و هم زمان می‌خواندند: «این گل پرپر از کجا آمده؟ از سفر کرب و بلا آمده» بعد مصطفی شروع می‌کرد نوحه می‌خواند و مجتبی مثلا گریه کن بود و بلند می‌گفت پدرمان شهید شد. همسایه صدا می‌کرد، عزت خانم تو را به خدا این ها را ساکت کن دلم ریش شد برایشان. آخر هم همسرم الان جانباز شیمیایی است اما هیچ وقت دنبال مدرک جانبازی نرفت.   

    حمله اسرائیل به ایران , جنگ , گلزار شهدا ,

    *تربیت‌های دهه شصتی

    بچه‌های شیطانی بودند. مجتبی علی رغم آرام بودن، شیطنت خودش را هم داشت. مادرشوهرم او را خمپاره صدا می‌کرد. یکبار گریه کنان آمدند گفتند: مامان بچه‌های کوچه ما را زدند. گفتم هر کسی اذیتتان کرد باید از خودتان دفاع کنید وگرنه من هم شما را می‌زنم. همان شد و دیگر از پس خودشان بر می‌آمدند. 

    *گفتم خدایا بچه‌هایم را یا شفا بده یا مرگ!

    مجتبی خیلی باهوش بود اصلا نفهمیدم چطوری به دام اعتیاد افتاد آن هم در ابتدای جوانی. خودش می‌گفت: گفتم همه چیز را امتحان کردم این را هم امتحان می‌کنم و می‌گذارم کنار اما نتوانستم. گاهی به او می‌گفتم مادر این چه راهی هست می‌روی؟ حرفی نمی‌زد اما خب توان ترکش را هم نداشت. اطرافیان حتی آنها که خیلی به من نزدیک بودند آنقدر سرکوفت و زخم زبان می‌زدند که شب‌ها تا صبح گریه می‌کردم. یکی می‌گفت پسرت آخر در جوی می‌میرد. او چند باری تلاش کرده بود ترک کند اما هر بار دوباره آلوده می‌شد. 

    صاحب کاری داشت که برایش با جا سازی مواد پاپوش دوخت  و باعث شد مصطفی و مجتبی هر دو با هم زندانی شوند. آنقدر مواد بود که بابتش 17 سال حبس برایشان بریدند. خیلی رفتم دادگاه اما فایده نداشت. بالاخره 17 سال تخفیف خورد و شد 7 سال. وقتی آزاد شدند دوباره متوجه شدم مجتبی درگیر شده است. همان ایام نزدیک منزل خواهرشوهرم مراسم تشت گذاری بود و روضه حضرت عباس(ع) می‌خواند. خیلی از حرف‌های مردم و وضعیت بچه‌هایم ناراحت و دلشکسته بودم. در روضه به حضرت ابوالفضل(ع) گفتم: آقا جان یا بچه‌های مرا مرگ بده یا شفا بده. اینکه یک مادر مرگ بچه‌اش را بخواهد خیلی حرف است. اما من خسته شده بودم. جگرم داشت می‌سوخت.

    حمله اسرائیل به ایران , جنگ , گلزار شهدا ,

    *ناگهان مجتبی عوض شد

    مدتی گذشت تا اینکه دیدم از مجتبی خبری نیست. بعد از چند روز تماس گرفت و گفت: مامان من را آوردند کمپ. باز همانجا با لحن مادرانه نصیحت کردم. نمی‌دانم چه شد که او با دو نفر دوست شد. خدا خیرشان بدهد. دست بچه مرا طوری گرفتند که از جا بلند شد. مجتبایی که بارها ترک کرده و آلوده شده بود این بار پایش به مسجد باز شد. خیلی عوض شده بود. یک روز آمد گفت مامان می‌خواهم برگردم کمپ و آدم‌های مثل خودم کمک کنم. 

    آن سال‌ها تازه ساکن صفا دشت شده بودیم. یکی از هم محله‌ای‌ها که وضع مالی خوبی داشت حین ساختمان سازی با اسانسور سقوط کرده بود و جانش را از دست داد. خانواده‌اش مغازه پدرشان را تبدیل به موکبی به نام امام رضا(ع) کرده بودند و هر چهارشنبه غذا می‌پختند و خیرات می‌کردند. 

    مجتبی گاهی هم می‌رفت آنجا و دیگر پاگیر شد. بعضی وقت‌ها کارشان زیاد بود، شب هم همانجا می‌خوابید. می‌گفتم مادر شب بیا خانه اقلا. می‌گفت: مادر وقتی اینجا هستم آرامش عجیبی دارم. با خودم گفتم آرامش را از او نگیرم، بهتر از این است که بیاید و دوباره مبتلا شود. در موکب پولی نمی‌گرفت اما گاهی که کاری بهش می‌خورد بیرون انجام می‌داد و لااقل اندازه پول سیگارش را در می‌آورد. گاهی هم به همسرم می‌گفتم الان کار ندارد کمی پول تو جیبی به او بده. آشپزخانه موکب را حسابی مرتب می‌کرد. آنقدر عوض شده بود که دیگر همه به او اعتماد پیدا کرده بودند. یک روز آقای احمدی صاحب موکب گفت: مجتبی چرا زن نمی‌گیری؟ من خانه‌ای می‌دهم تو چند سال در آن زندگی کن. خلاصه قبول کرد و رفتیم خواستگاری. اما گذشته‌اش باعث شد دختر خانم قبول نکند. می‌خواستیم دوباره 5 عید برویم خواستگاری ولی قسمتش نشد. 

    *نمازش ترک نمی‌شد

    خلاصه آنقدر تغییر کرده بود که دیگر حتی نمازش ترک نمی‌شد. خواهر و برادرهایش گاهی با او شوخی می‌کردند که مجتبی حجت الاسلام شده. بعضی وقت‌ها نیمه شب بلند می‌شد و دو رکعت نماز می‌خواند. او البته با این فضا آشنا بود. بچه که بودند با برادرش زیاد به مسجد می‌رفتند. اما یکبار گفتند دیگر نمی‌رویم. پرسیدم چه شده؟ گفت آقایی همیشه ما را از صف بیرون می‌کند و می‌گوید شما بچه هستید نماز بقیه خراب می‌شود. آنها هم بهشان برخورد و دیگر نرفتند. 

    حمله اسرائیل به ایران , جنگ , گلزار شهدا ,

    *به دوستانش گفت شاید نصف من برگردد

    اینکه می‌گویم مجتبی تغییر کرده بود واقعا همینطور بود. روزهای آخر پدرش می‌گفت مجتبی شهید می‌شود. خودش هم عاشق شهادت بود. یک روز قبل شهادت در موکب  خودش را وزن می‌کند و به دوستانش می‌گوید ببینید وزنم چقدر هست، فردا شاید نصف این وزن هم از من بر نگردد و فقط شیشه عینکم را پیدا کنید. 

    شب  آخر هم تا نزدیک سحر بیدار بود. سحری را که خورد دیگر خوابش رفت و نماز صبحش قضا شد. ساعت 9 صبح بیدار شد آمد دستش را کشید روی صورتم گفت: مامان! عشقم، قشنگم بیدار نمی‌شی؟ بعد رفت دو رکعت نماز قضایش را خواند. گاهی پیش آمده بود نمازش قضا شود اما مقید بود بلافاصه قضایش را به جا آورد. دوباره گفت: مامان یه کاپشن بده به من. گفتم: کجا می‌روی؟ گفت: با دوستم می‌خواهیم برویم سر کار ولی نگفت چکاری.

    *فکر نمی‌کردم مادر شهید شوم

    تا شب دیدم خبری از مجتبی نشد. تا خواستم تماس بگیرم موکب تا سراغش را بگیرم،  سید علی یکی از هم موکبی‌هایش زنگ زد خانه. شوهرم گفت: سید علی می‌خواهد بیاید اینجا. گفتم: عجب آنها الان مشغول پخت و پخش غذا هستند، اینجا چکار دارند؟ حتما می‌خواهد نذری بیاورد دم در. اما برایم سوال شد چرا خود مجتبی زنگ نزده؟ از شوهرم پرسیدم مجتبی آشپزخنه نبود؟ گفت اگر بود که خودش صحبت می‌کرد. 

    خانه ما هم بهم ریخته بود. سریع جمع کردم و دیدم جمعیتی آمدند نشستند داخل. رفتم چایی بیاورم که روحانی همراهشان صدایم کرد، گفت ما برای چایی خوردن نیامدیم. بعد شروع به صحبت کرد و گفت: آقا مجتبی شهید شد. من هیچ وقت فکر نمی‌کردم مادر شهید شوم اما همانجا گفتم الهی شکر در راهی که دوست داشت عاقبت بخیر شد. خدا رو شکر عزیز شد و خدا قبولش کرد و من شرمنده حضرت زهرا(س) نشدم. 

    حمله اسرائیل به ایران , جنگ , گلزار شهدا ,

    *همه‌ی چیزی که از جوانم برگشت

    می‌دانستم بعضی از شب‌ها به ایست بازرسی می‌رود. می‌گفتم: مادر نمی‌ترسی دشمن بزند؟ می‌گفت مادر شهادت سعادت می‌خواهد. چند روز قبل از شهادتش، دوستش می‌گوید: مجتبی تو جوش کاری بلدی بیا برویم برخی از لانچرها نیاز به جوش دارند، کمک کن تعمیر شوند. او هم می‌رود اما بعد از چند روز دیگر به او نمی‌گویند بیا چون خطرناک بوده و نمی‌خواستند مجتبی طوری شود. خودش می‌رود سراغ دوستش که چرا دیگر مرا نمی‌بری؟ بعد که علت را می‌فهمد اصرار می‌کند برود. همانجا موقع تعمیر موشکی می‌خورد و فقط همان تک شیشه عینکش که گفته بود پیدا می‌شود و البته تکه‌ای از گوشت بدنش که موقع وداع در آغوش گرفتم.  

    *وقتی خدا بخواهد کسی را عزیز کند…

    مجتبی همراه موکب‌شان دوبار رفت کربلا. اما  هر بار می‌گفت چون کار زیاد است در حد اینکه از دور سلام بدهم زیارت کردم. بچم قسمتش نشد حتی داخل حرم برود. دوستانش می‌گفتند 24 ساعته پای کار موکب بود. گاهی می‌دیدیم پای گاز بدون رختخواب خوابیده. صدایش می‌کردیم می‌گفت نه باید صبحانه حاضر باشد زائر می‌آید معطل نشود.  چشم پاکی مجتبی برای هر که با او در ارتباط بود زبانزد بود. حالا هم که خانه بچم همین قطعه 42 هست. خدا طوری عزیزش کرد که همان فامیل که زخم زبان می‌زدند الان برایش می‌سوزند. 

    حمله اسرائیل به ایران , جنگ , گلزار شهدا ,

    انتهای پیام/

     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *