قصه «سرایگل»؛ خواهری که مادری کرد!
«سرایگل شعبانی» زنی که دنیا چند بار بر سرش خراب شد، اما قامتش خم نشد.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در فرهنگ ایثار، گاهی یک «خواهر» چنان وزنه سنگینی از مسئولیت را بهدوش میکشد که قامت «مادرانه» به خود میگیرد. حکایت تلخ و باشکوه «سرایگل شعبانی»، خواهر شهید «صفرعلی شعبانی»، یکی از همین روایتهای فراموششده است؛ زنی که دنیا چند بار بر سرش خراب شد، اما قامتش خم نشد. او اگرچه زیر چتر حمایتی بنیاد نرفت، اما خودش برای چندین یتیم، سایهای شد از جنس مهر مادر.
ماجرا از غربت و تنهایی او شروع شد. سرایگل در شرایطی پا به زندگی خواهر و برادرهایش گذاشت که مادر را بر بالین نداشت؛ مادرش هنگام وضعحمل جان داد، از آن روز، خواهر بزرگتر، هم مادر شد و هم پناه. او که خود تازه راهی خانه بخت شده بود، نگذاشت طعم یتیمی کام برادران کوچکش را بسوزاند، بار خانه و زندگی آنها را بهدوش کشید و میان خانه خودی و خانه پدری، پاره پاره شد تا آنها سربلند بزرگ شوند، یکی از همین برادران که در دامان او پرورش یافت، «صفرعلی» بود؛ جوانی که بعدها در راه آرمانهایش به شهادت رسید،
اما قصه او فقط برادرش نبود، سرایگل حالا مادری بود با دامنی پر از محنت؛ فرزند خودش را هم در طبق اخلاص گذاشت و راهی میدان کرد، پسرش رفت و برای همیشه بازنگشت. او نهفقط خواهر شهید که «مادر شهید» هم بود. داغ رفتن برادر هنوز تازه بود و کهنه نشده، که زخم سنگین شهادت فرزند هم بر قلبش نشست.
آنچه این زن را میان انبوه مادران و خواهران شهدا متمایز میکند، نهفقط صبر که «عزت نفس» مثالزدنیاش بود، با اینکه در سالهای سخت، زندگی را با دستانی خالی اداره میکرد، اما هیچگاه برای ثبت در فهرست حمایتی بنیاد شهید، نام خود را مطرح نکرد. او که حق مسلّمش بود، بهدلیل نوعی مناعت طبع و شاید خلوتگزینیِ برگرفته از عمق درد، هرگز زیر پوشش رسمی نرفت، گویی میخواست ثابت کند راهی را که برای شهدا انتخاب کرده است، برای خدا بوده و بس،
اما جنس این خواهر، فقط در صبر و تحمل خلاصه نمیشد. او همیشه به گلزار شهدا پناه میبرد، میان مزارها، کنج خلوت و غریبی داشت؛ سر مزار برادرش «صفرعلی». از نگاه خستهاش مشخص بود اینجا تنها جایی است که میتواند بیپرده با خدایش حرف بزند و زخمهای کهنه و تازه را رو کند، گاهی ساعتها مینشست و با دست، غبار روی سنگ مزار را پاک میکرد، همانطور که روزی غبار یتیمی را از چهره برادرانش پاک کرده بود.
حالا سالها از آن روزها میگذرد، برادران کوچکش که آنها را قدکشیده، بزرگشده و صاحبزندگی دیده، یادگار آن خواهرند، اما سرایگل هنوز همان زن گمنام بود؛ مادری که فرزندش را داده، خواهری که برادرش را داده بود، و انسانی که خودش را برای دیگران داد بیآنکه توقعی داشته باشد.
و انگار قرار نبود این قصۀ فراموششده، پایانی جز پیوستن داشته باشد. سرایگل شعبانی، آن خواهرِ مادرگونه و آن مادرِ اسوهوار، جمعه 24 بهمنماه، پس از تحمل یک دورۀ کوتاه بیماری، در حالی که هنوز غبار سالها داغ بر شانههای نحیفش سنگینی میکرد، به همان دیار سفر کرد که برادر و پسرش سالها پیش رهسپارش شده بودند.
او که هیچگاه نامش در آمار رسمی نیامد، اما برای کسانی که او را میشناختند، سرایگل، نماد خواهری بود که قامتش بلندتر از هر کوهی بود؛ کوهی که اگرچه پشتش از بارِ داغها ترک خورد، اما هیچگاه سر خم نکرد، گویا تقدیر چنین رقم زده بود که این بار، خودِ او میان مزارها ننشیند و دست نوازش بر سنگ مزار بکشد، بلکه خود، میزبان تازهای شود در آن سوی عالم، جمعهای که رفت، نه برای زیارت که برای وصال رفت؛ تا شاید بعد از اینهمه سال دوری، نفسش به نفس صفرعلی گره بخورد و در آغوش فرزندش آرام بگیرد.
پنجشنبهها حالا دیگر کسی نیست کنار مزار صفرعلی بنشیند و غبار از روی سنگش پاک کند، اما سنگ مزار خودِ سرایگل، در گوشهای از بهشت زهرا(ع)، شاید این بار میزبان خواهری باشد که قامتش آنچنان بلند بود که نه مرگ، که زندگی هم نتوانست خمش کند.
فائزهسادات پاکزاد
انتهای پیام/+






































دیدگاهتان را بنویسید