×
×
آخرین اخبار تاپ علم
  • شبی که پرچم‌ها بالای بالا بود!

  • کد نوشته: 28761
  • ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
  • 4 بازدید
  • ۰
  • پالایشگاه‌ها می‌سوختند، اما خیابان‌ها روشن بود از مردمی که تصمیم گرفته بودند وطن تنها نماند.

    شبی که پرچم‌ها بالای بالا بود!
    فرهنگی

    به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شب داغِ مقاومت بود. سوسوی آتش در دوردست، از دل پالایشگاه‌هایی سر بر می‌آورد که هدف موشک‌های دشمن قرار گرفته بودند. آمریکا و اسرائیل جنگی تمام‌عیار و ناجوانمردانه را بر سر ایران آوار کرده بودند؛ جنگی اقتصادی، سایبری، روانی و حالا آتشین. اما وقتی دود بر فراز افق بالا می‌رفت، در پایین، در خیابان‌ها، مردمی بودند که نمی‌خواستند این شب، شبِ ترس باشد.

    خانواده‌ها، گروه‌گروه، از خانه‌ها بیرون آمدند. پرچم‌های ایران را در دست داشتند، بعضی‌شان با اشک، بعضی با لبخند. خیابان‌ها پر بود از رنگ‌ سرخ و سبز و سفید، و در دل دود، این رنگ‌ها مثل سوگند وطن می‌درخشیدند.

    بیلبوردهای بزرگ «لبیک یا خامنه‌ای» و پلاکاردهای «تا آخر ایستاده‌ایم» از هر گوشه خودنمایی می‌کردند. صدای زمزمه‌ی صلوات می‌آمد، صدای تکبیر، صدای همبستگی.

    با جمعی از مردم همراه شدم. زنی میان‌سال که پرچم بر دوش داشت، گفت: «ما آمده‌ایم تا به دنیا نشان دهیم ایرانی را نمی‌شود ترساند. آمریکا تهدید می‌کند، اما ما در دل تهدید می‌ایستیم. این خاک، مادرِ ماست.»

    جوانی که کنار او قدم می‌زد گفت: «نیروهای مسلح در میدان‌اند، ما در خیابان. وقتی آتش بر پالایشگاه می‌افتد، دل ما داغ می‌شود، نه ترسناک.»

    رضا صادقی برای “وطن” خواند

    دود و صدای انفجار از دور شنیده می‌شد، اما هیچ‌کس از صف‌ها بیرون نمی‌رفت؛ برعکس، صف‌ها طولانی‌تر می‌شد. پرچم‌ها یکی‌یکی بالا می‌رفتند، در میان نور نارنجی آتش و چراغ‌های لرزان خیابان. از هر کسی که می‌پرسیدی، می‌گفت: آمده‌ایم برای قدردانی از مجاهدت‌ها؛ آمده‌ایم تا دست در دست ولایت بگذاریم؛ آمده‌ایم چون امامِ امت به شهادت رسیده، اما ایران زنده است.

    آن شب، شهر فقط در جنگ نبود؛ در نوعی بیداری غریب بود. مردم فهمیده بودند که جنگ تنها با گلوله نیست، با ایستادگی است، با ایمان است، با جمع شدن زیر پرچم است. هر چهره شبیه شعله‌ای بود، زنده و مصمم. کودکی روی شانه‌ی پدرش پرچم تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «ایران تسلیم نمی‌شود!»

    در حالی که آسمان هنوز از دود سیاه بود، زمین چون موجی از ایستادگی می‌خروشید. آن شب نه تنها پالایشگاه‌ها که قلب‌ها هم آتش گرفتند — آتشی از عشق، از وطن، از باور.

    صبح، هنوز دود از جنوب شهر برمی‌خاست، اما روح شهر تازه‌تر شده بود. آن جمعیت، که آمده بودند بی‌هراس از تهدید، معنای تازه‌ای به شعار «ما از نسل ایستاده‌ها هستیم» بخشیدند.

    شبی که می‌توانست شبِ هراس باشد، بدل شد به شبی که ایران برخاست میان آتش و ایمان.

    انتهای پیام/

     
     

    مقالات مشابه آموزشی در تاپ علم

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *