واکنش غافلگیرکننده سید حسن نصرالله به اولین سؤال درباره عماد مغنیه
خبرنگار از نصرالله درمورد مغنیه و موضوعی که مربوط به او میشد سؤال کرد، واکنش سید حسن میتوانست خیلی مهم باشد.
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در دسامبر سال 1994، در جریان کنفرانس مطبوعاتی سید حسن نصرالله وقتی صحبت از عملیات استشهادی مرجعیون شد، یکی از خبرنگاران از دبیرکل حزبالله، در مورد مردی سؤال کرد که همه نگاهها را بهسمت خودش جلب کرد، آن سالها کسی این نام را نشنیده بود و آن تعداد اندکی هم که از وجود چنین مردی باخبر بودند هیچ وقت او را ندیدند، عماد تا حدی مثل شبح رفتار میکرد که حتی گاهی آنها که نامش را هم شنیده بودند شک میکردند که اصلاً چنین فرماندهای وجود دارد یا نه.
خبرنگار از سید حسن نصرالله در مورد «عماد مغنیه» و موضوعی که مربوط به کارهای او میشد سؤال کرد، واکنش سید حسن میتوانست خیلی راهنما باشد در این خصوص که؛ واقعاً عماد کیست، کجاست و چه میکند؟ اما سید هیچ واکنش احساسی نشان نداد و بهسادگی پاسخ داد: «نمیدانم، این سؤالی است که باید از عماد مغنیه پرسیده شود»، هرچند مغنیه در قلب عملیات نظامی و امنیتی حزب قرار داشت.

شهید عماد فائز مغنیه در 23 بهمن سال 2008 در کفرسوسه دمشق بعد از یک عملیات مهم در ماشین خود ترور شد و به شهادت رسید. او دو سال قبل جنگ 33روزه را هدایت کرده بود و ضربه سختی بر اسرائیل وارد کرد، او یکی از دشمنان شمارهیک صهیونیستها بود که 25 سال بهدنبالش میگشتند اما از دری وارد نمیشدند مگر اینکه عماد قبل از آنها خارج شده بود.
اینکه حاج رضوان (عماد مغنیه) واقعاً که بود و چه کرد هنوز بعد از 18 سال معمایی است که پیرامون آن میشود سخنها گفت، آخر هم همچنان گرههایی باقی خواهد ماند،
ویژگیهایی داشت که بهطرز ماهرانهای از آنها برخوردار بود. او تجسم تناقضات بسیاری بود، مردی در میدان آتش و حتی بیشتر از آن، و در احساسی که با ایمان عقلانی تعدیل شده بود. طبق شهادت بسیاری از کسانی که در دوران اوج او با او زندگی میکردند، او میان همسالان خود متمایز بود.
شهید سید فؤاد شکر، در مورد رفیق شهیدش میگوید: عماد از همان ابتدا میان ما برجسته بود؛ نه مقام و نه جایگاه اجتماعی، او را برجسته نمیکرد. عماد جوان میان محیطی ناامیدکننده، که بار پیامدهای جنگ داخلی و فروپاشی نیروهای ملی بر دوشش بود، سرشار از امید بود، با این حال، او بهسوی نور درخشانی که از جماران ساطع میشد، کشیده میشد، خمینی(ره) از همان اولین کورسوی نور در قلب مغنیه ریشه دوانده بود.

مغنیه ابزارهای ساده را دستکاری میکرد و با آن به اهداف بزرگی دست پیدا میکرد. او در مدیریت تیمی که با آن کار میکرد، سرآمد بود و مجموعهای از کادرها را پرورش داد که اخیراً نام یکی از آنها به گوش مردم رسیده است: ابواحمد سلهب یا حاج مالک. او میتوانست با چابکی و هوش سرشار به خواستههایش برسد. مغنیه فرصت دست و پنجه نرم کردن با سیستمهای تکنولوژیکی مدرن را ـ که با پیشرفتهای تکنولوژیکی در زمان ما ظهور کردهاند، سیستمهایی که بسیاری از ابزارهای درگیری را بیاثر کردهاند ـ نداشت، با این حال، همانطور که اشاره کردیم، او سرشار از امید بود.
او میتوانست از سوزنی در انبار کاه، آتشی برای خدمت به آرمان والاتر ایجاد کند، یا میتوانست آن را به حال خود رها کند و راههایی برای استفاده از آن در آینده ابداع کند. او حاضر بود زیر درختی، بدون سنگ قبر، دفن شود، اگر آرمانش ایجاب میکرد. ابومصطفی پرچمی دارد که مطمئناً در نهاریا برافراشته خواهد شد، و آن پرچم در دست جوانانی است که در مکتب او پرورش یافتهاند، و آنها به پیمان خود وفادار میمانند تا زمانی که خداوند آنها را در جایگاهی افتخارآمیز برساند.
روحمان با یاد شهید عماد مغنیه و دیگر شهدای مقاومت شاد!
انتهای پیام/+






































دیدگاهتان را بنویسید